بهمن ماه آمد..خاطره های کیلوئی این ماه مرا وزن می کنند
آسمان می گرید و....کوکولیدون(۱) دوش می گیرد و من چه ساده بر دلم کیسه میکشم..
بودنت را روی مرزهای صحرای قرق جا ارزن(۲) نفس می کشم...می دوم...و..زاینده رود هم می دود...البته من برعکس او می دوم و او به من می خندد..
این همه تنهایی در یک صحرا...این همه آواز بایک صدا ...با یک نت...چه ویرانگر است... دارکوب را می گویم...چه می کوبد
یادگار من است این درخت که خستگی چاقوی زنجانیم را می گیرد..و یادگار این ماهست ...نگاه های خاطره انگیزی که مانده اند
همیشه ترانه های ماندگار...ماندگاری خاطره ها را بیشتر می کند..و این ضبط ماشین من هم فقط معین می خواند
من کوچه به.کوچه.جوب به جوب خاطره ها را کوچیده ام و گاهی پا روی دلم می گذاشتم و گاهی جفت پا می رفتم روی غرورم ....باید گاهی له می شدند
راستی چند روز پیش روز هوای پاک(۳) بود و چه ساده همه روزها را هوای پاک می نامیدیم
بهمن ماه بود که گفتم می خواهم چراغ خونمونو نذر خیابان بکنم و تو خندیدی....بهمن ماه بود که ماندگاریت را قسم دادی....بهمن ماه بود که به دریا سلام مرا رساندند
بهمن ماه بود که مسعود(۴) شعر ش را برایم خواند و به من تقدیمش کرد
خاتون قصه های همیشه طلائیم .......آنجائیم هنوز،مخوان از جدائیم
پروانه های عاشق آبی نبرده اند .......از یاد ، نام و عشق تو را گر فسرده اند
اغوش گرم توست پناهی که جسته ایم .......اواز نرم توست پناهی که جسته ایم
اما از گذشته ها می گذرم و به امروز بر می گردم که صفای زندگی را قرقره می کنم...
پ.ن۱:
۱- کوکولیدون کوهی در شهرما سده لنجان
۲- قرق جا ارزن نام صحرائیست مشرف به کوه کوکولیدون
۳- ۲۹ دی روز هوای پاک
۴- استاد عزیزم مسعود ناظم رعایا
پ ن۲:
مجتبی (ادیبی) عزیز تسلیت واژه کوچکیست در مقابل غم بزرگت امیدوارم غم آخرت باشد
پ.ن۳:فقط برای تو...
فضای گرم آغوشت عجیب فرم دلم را نظم می بخشد..
+
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390 21:45 توسط مجتبی( 7 )
|
**متن زیبای زیر را برادر دوست داشتنیم علی نوشته و برایم ارسال کرده.. حیف دیدم اینجا نباشه**
درست است که پنجره احساس من ترکی برداشته اما آفتاب همچنان میتابد و هوا همچنان میتواند بارانی باشد.
گاهگاهی خودم را ورق میزنم و نگاه میکنم به روزهای گذشته روزهایی که زندگی بر من املا کرد جبرش را
انشا هایی ک گفتم و او نوشت
گاهی نویسنده ی املا زندگی بودم
و گاهی انشا کردم بر او باورم را
روز ها یادم می آید
روزهایی که 20 گرفتم روزهایی که با 9 تک ماده کردم و روزهایی که رد شدم!!
یادم افتاد به امتحانی که صفر گرفتم و معلم چنان خودکارش را بین انگشتانم فشرد که هنوز یادش درد میکند.
یادشان بخیر آنهایی که فقط یک تست در آزمون زندگی کمکم کردند تا........ رد......... نشوم.
کاش همه دستمان را باز بگذاریم تا درست ها را از روی هم تقلب کنیم
وای کاش تقلب معنوی میشد!!
یادم می افتد به آنهایی که قرار بود تمام امتحانها را کنار هم باشیم تا گاهی کمی دستمان را برای هم کنار بکشیم و صفحه دلمان را باز کنیم.
اما فقط یک بار کنارم بودند و آن هم در کلاس:
بازی با ریاضی!!!!!!
و چه خوب بازی کردند با تمام معادلات و فرمولهای ثابت شده باور زندگیم.
اینجاست که باورم خیس میشود
چترم را باز میکنم
دستم خسته میشود
چترم را میبندم
دوباره خیس میشوم
نا گزیر از گریز یعنی همین!!!
.
.
...........موج در زندگی خوب است
گاهی میاید و آدم را میبرد. اگر موج نمی آمد انسانها در باور های نمناک خود میمردند
.......... موج در زندگی خوب است.
دفتر گذشته ها را میبندم فرصت نیست تا فقط به آن نگاه کنم باید بروم تا برای صفحات بعدی هم چیزهایی برای نوشتن باشد اما با خودم قول میدهم دستم را برای همه باز بگذارم تا هر چه میخواهند بنویسند.
درست است که پنجره احساس من ترکی برداشته اما آفتاب همچنان میتابد و هوا همچنان میتواند بارانی باشد و من هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390 14:17 توسط مجتبی( 7 )
|
براي دوستي كه دوستيش ماندگار است....
و شاید من گم شده ای باشم از تبارصداقت،اما نه، دیگر نمی شود در تب تبار این دیوارهای کاهگلی نم دار مست شد و من دوباره می خواهم بنویسم اما انگار استامینوفن نوشتن هم دوا نیست و شاید یادت باشد که نوشتن تنها پیمانمان بود ...
فکر میکنم اینگونه نوشتن را کهنه کرده ایم اما مگر می شود احساس کهنه شود ؟هنوزم یادت هست؟آن ترانه ای که همیشه زمزمه اش می کردیم ؟من که به زور چند خطش یادم مانده است ..!
ای قبله من خاک در خانه تو.......بی منت می مستم ز پیمانه تو
ای قبله من خاک در خانه تو.......در دام توام بی زحمت دانه تو
من خسته و بیمارم درمان منی.......شور شعر و آوازی در جان منی
ای تو هوای هر نفس.......عشق تو میورزم و بس
دل کنده ام از همه کس.......پناه من تویی و بس
من که یادم نبود اما دفتر خاطرات یادم انداخت که ما بر ترنم باران سوگند خورده بوديم که تا بهار اين خزان گويي بي پايان ، عطر شکوفه هاي بهارنارنج را از ياد مبريم ... بوي خيس علف هاي سبز بهاري را در هر نفس زنده نگه داريم و از يادمان نرود که در هر سلامي کسي چيزي را در کس ديگر جا مي گذارد که کاش ترنم باران باشد ...
فراموشی ها اینجا ریشه دوانده است اما تو که یادت مانده؟
گاهي خيلي دلم براي گريه تنگ مي شود ! برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن...
و این روزها از قواعد بازی گیج و ماتم وباز هم مثل همیشه می گویم شاید..! من گاهی از جنس و تبار این زمانه نباشم .... من جا مانده ام در زمانم!
زندگی قصه است اما نمی دانم تو کجای این قصه از قلم افتادی!! من مشکوکم به این قصه به این زمانه.. ...
مقابلت نیز آیا می شود گلایه کرد؟
نه! ...نه!... گلایه نمی کنم ...باز هم مي گويم: آسمان ، زمین ، عشق ، هوا ، نفس و حتی باران نیز چون همیشه زیباست ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390 15:37 توسط مجتبی( 7 )
|
شش دنگ دلم به نام توست
این دل به کفش های تو عادت دارد
پس لطفا
اینجا کفشهایت را در نیاور!
.......
دلم مچاله مي شود مثل يك راني تو خالي
وقتي!لابه لاي نگاهت مي لولم..!
..
ادكلن چشم هايت عجيب مستم مي كند
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390 10:55 توسط مجتبی( 7 )
|
نگاه تورا سرمی کشم
اصفهان یا بندر عباس
آنتالیا یا بیروت
یا ...
اصلا" همین کوچه های سده
همه جا شراب نگاهت هست
بی درصد و
بی دردسر!.
.
.
اسکار حساسیت می گیرم
و تو هنوز هم به من می گویی:
در عصر اتم
هیچ چیزی را درک نمی کنی!
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 13:27 توسط مجتبی( 7 )
|
آمده ام بنویسمت...کمی نمناک...روی بی خیالی کاغذم... بنشانمت...تو لم بدهی به کلمات. . .تماشایم کنی . . تو هم نمناک..شاید..تماشایم کنی . .بعد من آرام...بنویسم:بودنت را دوست دارم
- من مردي هستم كه با چشم هايم فرياد مي زنم
- گریه هایت دو بخش است...اما دلم را هزار بخش میکند...
- سالهاست كوكوليدون* را كه مي بينم بغض مي كنم وكم كم دارد به بغض هايم خمس تعلق مي گيرد
- بشکـند ایـــن دل . . که نمک ندارد . . .
- اســـــمت چـــه بود؟؟؟می خواهــــم بن بـــست های زنــدگیــم را به نامت کنم.
- "سکوت" یعنی آنچه را که دوست داری بشنوی..با من حرف بزن..دلم سکوت میخواهد.
- هرچــنــد وقــت یـــک بــار بــالا مـــی آورم . . . تمـــام خـــاطـــراتم را...
- واژه ها هم سرم را کلاه گذاشتند نوشتم تمام هستی ام فدای...تو .تو را فدای خودت کردم
- من خدایی دارم که اگر من بندگی اش را نکنم او همواره خداییش را میکند....
- گریـــه نکن . . . میترسم بـــرق چـشمانت اتــصــالی کنـــد. . .
*:کوکولیدون کوهیست در شهر ما(سده لنجان)
+
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 14:7 توسط مجتبی( 7 )
|
تقدیر چنین رقم خورده
وتنها یک چیز جان می کند و آن
اتفاق ساده ی بین نگاه هاست
.......
طغیان اشکهایم را به زمینهای عقیم دوست داشتن میرسانم
شاید این برهوت میلاد جوانه را خوش آمد گوید
من هفت۷ قرن در انتظار تو بودم
.......
مطمئن باش
اقرار می کنم
وقتی آنقدر تنها شدم که افقها
صدای مرا نشنوند
پس فعلا" صدای این ضبط کهنه را بلند کن
(بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.... بی خیال قلبی که این همه تنها مونده)
می خواهم
چایی ام را بی دغدغه بخورم
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390 15:36 توسط مجتبی( 7 )
|
**قالب وبلاگم خود به خود تغییر کرده بود خودم تغییر ندادم**
(همیشه منتظرت هستم )
بی آنکه فاصله بغضی باشد برای شکستن، انگار حسی مجرد....در قافیه ی اتاقم مرده باشد
مثل دست های پدری که در مکث پلک های پیر زمان شکست..
انتظار وسوسه ی تلخی است، برای پرنده ای که خواهد مرد
نگاه کن...
برای ابری که هیچ حجم نگاه تر گیاه را نمی فهمد،
چه شوق عجیبی دارد
کودک خیس باران
....
انتظار اشک آخر تو بود ،وقتی که می رفتم،و برای بهانه ی ساده می گریستیم
انتظار غزلی بود
بر لب شاعری متروک، که خودش را در کوچه ها جار می زد
انتظار همیشه تلخ است ...و اینکه تو یک طرف معادله باشی...
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390 22:39 توسط مجتبی( 7 )
|
- من باشم وتو باشی وباران ،چه دیدنی ست.. بی چتر،حس پرسه زدنها نگفتنی ست.. پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست.. با تو صدای بارش باران شنیدنی ست.
- تو تنها معادله تک مجهولی ریاضی هستی که با عشق حل می شوي
- برای دلهای پرآشوب ما. پاییز بهاریترین فصل سال است.
- تو چه کردی که نامت در ذهن من با باران عجین شده است؟ گویی اخرین بازمانده از نسل باران باشي
- چند روزی است که برای نوشتن واژه کم می آورم سراغ هر کلمه ای می روم می بینم آنقدر از آن سوء استفاده کرده ام که دیگر از کاربردش خجل ام
- نمی دانم گاهي.... کجاي ساده گی ام گم مي شوم.
- اين روزها،چقدر زمینی شده ام
- اين روزها اميدوار بودن چه كار سختي شده است...
- كاش اين را بدانيم که در زندگی لحظاتی وجود دارد که ما مال خودمان نیستیم
- ای دوست!! این روزها با هركه دوست میشوم احساس میكنم آنقدر دوست بودهایم كه دیگر وقت خیانت است(رحماني)
- چشمانمان در اوج بی نیازی همیشه فقیرند چون همیشه حقیقت را میبینند و هیچ وقت آن را در نمییابند.(۱۷)
+
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390 13:4 توسط مجتبی( 7 )
|
برای چه تلفن میکنی؟
صدایت چنگالی دارد و تنم منقش شده به ضربه ها...
میپرسی در غیابت چه کرده ام
غیابت؟...تو در من حضور داری!
ویزای تو دست من است!
با چمدانت روی پیاده روهای ذهنم راه رفته ای
ممنوع الخروجی از سرزمین احساسم.
..............
تو چرا باورت نمی شود؟
لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند
این ماییم که بهانه ایم
برای ندیدن بیداری...
+
نوشته شده در جمعه 20 آبان1390 14:9 توسط مجتبی( 7 )
|
آسمان بارانی ست.! ابرهای نگران ناله تلخ غریبی دارند، مردمان می گذرند زیر این گنبد وارون بلند همگی چتر به سر، تا که خیس از نم باران نشوند،جملگی می گذرند غافل از همهمه آب روان غافل از اینکه در این عصر که عشق از جریان افتاده ست،و درین غربت وحشتزده مردم ،دل تنهای خدا غمگین است.همگی چتر به سرغافل از لذت خیس باران بی خبر در گذرند.
آه، باران
چه شده بازبه آسمان می کوبی؟
نکند باز دلی تنگ شدست؟
یا کسی باز به یاد نفری می گرید؟
آه باران
سینه ات را چه شدست؟
نکند دست یتیمی به فراسوی خداست؟
نکند عاشق مستی که ز هجران گلی غمگین است،
شوق همراهی باران کردست،
نکند باز دلی منتظر است؟
آه باران
دل من نیز چو تو
بارانی ست
دل من نیزچو تو،
از غم فرقت چشمان مهی گریان است
پس بیا باز به هم ناله گی هم خیزیم
و
شب و روز به دیوانگی هم گرییم
وبشوریم و بنالیم که باز
چشم رنجور خدا تر سازیم
آه باران
باز خدا را چه شدست؟
که چنین زار به حال دل ما می گرید؟
که چنین دلتنگ است؟
آه باران
از گل من چه خبر؟
نکند
شب تنهایی او نیز
چو ما دلپاره ست؟
چه شود گر دل ما باز گرفت
من واو
دست به دست
زیراین نغمه جانبخش تو همراه شویم
و بشوریم و بنالیم که اینبار
دل تنهای خدا شاد کنیم
ساز پر سوز جهان ساز کنیم
پ ن:بارونو دوست دارم هنوز.... چون تو رو یادم میاره...حس میکنم پیش منی...وقتی که بارون میباره...بارونو دوست دارم هنوز... بدون چتر و سرپناه..وقتی که حرفای دلم.. جا میگیرند توی یه آه
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390 13:23 توسط مجتبی( 7 )
|
آسمان که ابری می شود در من حس غریبی بیداد می کند صبرم می ستاند و شوقم فزون می کند یکپارچه رویا می شوم ، پر می گیرم و دستان تو را فریاد می کنم و به یاد ضیافت دونفره مان مي افتم...
دستان پر از خالی من را ببین که عشق را فرياد مي زند و چه ساده تمام آرزوهایش را برایت هدیه آورده است یک سبد پر از گل های وحشی که دست هیچ بشری بدان نخورده است، یک خورچین پروانه، دو صد قاصدک که خسته از بادگردی ایام هستند، یک بغل مهربانی، یک بغچه احساس و یک قرآن قَسم که تو فقط تو آیه حیات من خواهی بود،
يادت مي ماند!! كه من جلوي چشمانت هميشه كم آوردم وآخرین امید های نجات هم پرپر شد.من مرد این کارزار نبودم که قبل از نبرد،، تسلیم شده بودم که کشتن هزار مرد با دندان مسلح آسانتر از شکیب در مقابل جادوی چشمان توست. که آنها اگر جان می درند تو ایمان می بری که اگر ایمان مرد جنگ را بگیری جانش غنیمت کم بهایی خواهد بود که حتی به درد دشمنش هم نمی خورد اری من در مقابل چشمانت تسلیم شدم اما به این شکست می بالم که حاصلش اسارت چون تویست و نهایتش عشقیست که به صد دین و ایمان ارزد
آه ...که من سردار شکست خورده ِ بیرق شکسته ِ اسیر ِ فاتح ام ..فاتح دژ بلند عشق.. اسیرسبزینه نگاه تو
تو كه باشي بيشتر ياد خدا مي افتم و دعا هايم رنگ استجابت مي گيرند
با تو ستاره ها روشن ترند ابرها کوتاه تر و چینه ها بی معنا تر
تو که هستی...!
پاییز با حیات خانه ما غریبه است و درختان همیشه سبزند مثل سبزی سیال روح بی تاب ما
آه! که این آرامش چقدر زندگی ساز است!این انتظار چقدر تاب آوردنیست
پس باش تا بهتر و بهتر باشیم...
+
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390 15:29 توسط مجتبی( 7 )
|
با توام! و شب های پر دغدغه ات
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را
شانه نخواهد زد
این جمع
پر از تنهایی است
.......
از خود برای تو
در طنین باور نخستین اعتماد
در ازدحام واژه های مسدود بر لبانم
در رخوت لحظه های ملول و گنگ
سهمی قائل شدم.
از تو برای خود
سهمی قائل شدم
آنگاه که از دستهایم تنها
خاکستری مانده بود.
پ.ن:عاليترين نوع موسيقي در دوران مختلف مربوط به دوره ماست..چرا كه موسيقي را وجود تو معني مي بخشد
+
نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390 14:13 توسط مجتبی( 7 )
|
تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک...
ساعت بی خیال از لحظه های من وتو...
به سرعت در گذر است؛
می آیی از او جلو بزنیم؟
اینبار ، ما بی خیال او شویم؟!
+
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390 13:13 توسط مجتبی( 7 )
|
- این روزها کودکانه خدا را می پرستم؛كودكانه نقش ميزنم؛كودكانه مي روم کودکانه می خواهمت...
- من كه دعاي باران نخوانده بودم! به استجابت كدامين دعاي نخوانده،كوير دلم را نظر كردي؟
- و خوب می دانم خوب میدانی که چقدر با خاطره ها زندگی میکنم
- من هنوز گاهی از این ور دیوار باغ چرخاب... بیاد آن روز با دست هایم احساس بازی میکنم
- گل هاي روبرويم از گل بودن ،فقط جلب توجه چشم ها را به ارث برده اند! اگرچه رنگارنگ اند وخوشبو ولي،محصور اند ميان انبوه سنگ ها... انصاف نيست! سهمشان از زمين كم است...
- دختر فال فروشی دیدم! که نگاهش به قدم های عابر بود! پر از خواهش! که " فال می خری؟ " چه نگاه غلطی داشت به سیمای معصومانه ی او! قلب من ابری شد!
- رویا هایم را می بافم... اونقدر اين رويا را مي بافم تا تو آن را به تن كني...
- دیگر چه نیازی به سخن است، وقتی میان منو تو، به اشاره نگاهی زیباترین حرفهازده می شود...
- زندگي تمرين نيست...اصل يك بازي است
- دلتنگي اين روزهاي من به رنگ گل مريمم است
- تو از جاده ها بيزاري اما من عاشق جاده ها هستم ؛ مي داني چرا؟ چون امتداد بودنت را وسعت مي بخشد
+
نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390 10:20 توسط مجتبی( 7 )
|
از چشمانت مي مي تراود
گرچه با سکوت مز-مزه اش مي کني
و خوب مي داني که باز دارم هوايي مي شوم
تا جامم را پر کنم و دلم را به دريا بزنم
سيصد و شصت و پنج روز ديگر مانده تا باز دوباره پاييز از نو بيايد و باز بگويي دوستت دارم ... زياد دلخور نشو کفش هايم پاره بود و گرنه آب را مي شود ساده به بازي گرفت دقيقا مثل جوغولوم خاص ُ. تقويمت را باز کن انگاري اولين روز پاييز تولد من است و صد البته تو.... مي دانم خوب مي داني من سالي دوبار متولد مي شوم پس هر سالي دوبار برايم جشن تولد بگير...
شنيده ام که روزهايي هست که شب ندارند. روزهايي که ساعت حسابشان نمي کند و من به دنبال اين روزهايم که با چشم هايت سخن بگويم
افسوس ...افسوس من همه ي زيبايي ها را تنها در چشم و اشک خلاصه کردم و تو باز هم روزه ي سکوت گرفتي!!
پاييز است و هواي درد ودل -دردو دل نمي کنم مي دانم تو خودت درد و دلي! من حرف مي زنم و تو فقط بشنو...
خورشید دلم را که ربودی هیچ،سکوت کردی تا ابر های آسمانم ابری شدند اینجا روی این برگ های بی خط چه بنویسم از دره های عجیب زندگی از دشت های سبز خیال ، يا از قلمي كه اين روزها فقط براي تو مي نويسد و یا از ماهی های آرزو که در خزان بی بهار در این حوض پرسه می زنند برای مخاطبی از دور،
خوب می دانی این روزها واژه ها برایت ساز بندری می زنند و تو با تمام سکوت نامنظمت که با صبوری لحظه ها رو می نویسد .با من در جدالی..
ومثل همیشه آهسته آهسته روی کاغذ می نویسی:
دوستتت دارم...
....و تو هی می نویسی........
+
نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390 8:7 توسط مجتبی( 7 )
|
من قانعم
و هیچ نیازی به اثبات نیست
من قانعم که حتی اگر نقاش نباشم خطوط منحنی پیکرت رابا غلیان احساساتم طرح می زنم
من قانعم حتی اگر بی باران خیس از مرور مداوم خاطره هایت باشم
من قانعم! تمام گل های دنیاا یک طرف باشه و شاخه گل مریمم یک طرف...
من قانعم..
حتی اگر در گرداگرد زمین هیچ گوشه ای جای من نباشد
من قانعم که در مسیر ناگزیر شباروز حتی دمی تسلای زخمه های روحت باشم همانهایی که دیواره قلبم را پنجولک کشیده اند
من قانعم به همین عشق بازی مختصر حتی اگر به گرمی دستان تو ختم شود
من قانعم که بی هیچ توانی بر سرودن در اوج بی وزنی دفتر سپیدم هنوز لا به لای سطور نانوشته ام جولان می خوری
من قانعم به همین چشمان سیاهم که در اوج تیرگی همه چیز را سپید می بیند
من قانعم
به همین آسمان که دل من است
من قانعم به همین دل که دنیای من است
و به این چشمانی که دنیای منند
من قانعم و اینها را هیچکدام ،نیازی به اثبات نیست
من خود دلیل خودم هستم...
پ.ن:دستوري صادر شد كه من قانعم خط سوم حذف بشه كه...حذف شد
+
نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390 22:0 توسط مجتبی( 7 )
|
می خواهم دست هایت را بگیرم...
می خواهم چشم هایت راببندی...
نه اینکه دیگر نبینی!که با من ببینی...
که یک قدم دستان من،چشمان تو باشد و قدم دیگر دستان تو ،چشمان من...
می بینی راه چه کوتاه شده ست؟
می خواهی دور بزنیم؟
.............................................................
با تو از رویا خواهم گفت...
از حدیث شب...
از نجوای پرستوهای نشسته روی شاخه های بید...
از راز غنچه،از رویای گل...
از داغ شقایق...
اما به شرطی!
به شرط آنکه بیایی به زیر سقف آسمان...زمانی که چشم آفتاب دور است...
زمانی که که ماه غریبانه،مهر می نوازد...
و ستارگان سفره می چینند بر پهنای جهان...
آمدی؟
رازی نمی ماند اگر؛بشنوی سکوت را...
همین...
+
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390 13:54 توسط مجتبی( 7 )
|
گل هميشه بهار ...
امشب بغض شكوفه هايم تركيده است ميخواهم شرح سكوتم را برايت بنگارم
و خواهي ماند ...
پس با تمام وجودت ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار
التهاب روزهاي انتظارم را خاموشي شبهاي بيقراري ام را و آواي غمناك مرغ عشق ام را
با خاطره روزهاي رويش گلهاي وصلت خزانم را نويد بهاري ديگر ميدهم و با شوق وصال تو
ديگر گونه هايم سرخ نيست ديگر گيسوانم سياهي را فراموش كرده اند .
گفتي وقتي مي آيم كه آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم.
وقتي مي آيم كه غروب دريا ساكت ساكت باشد تا عشق طوفاني ام را هديه قدومت سازم
هنوز هم آسمان آبي است و غروب دريا غرق در سكوت
باورت كرده بودم چون گفته بودي عشق فرجام يك لبخند است و تولد يك حادثه است
گفتي عشق از تبار باران است و كبوتران عشق هم خيس از باران گفته بودي وقتي مي آيي
كه سرود بهار را نرگسان مست بخوانند. وقتي كه ياسهاي سپيد حديث طراوت را بر برگهايش بنويسد
گفته بودي وقتي مي آيي كه بي كرانگي دريا غرق در سكون باشند
وقتي كه درس زندگي را از باد آموخته باشيم و محبت را از لبخند
صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو
به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه هاي ساكت انتظارم گم كردم
يادت هست؟
عشقمان بهار نبود اما زمستاني بود براي زاييدن بهار .
رويايمان سپيد نبود اما ظلمتي بود براي سپيدي سحر گفته بودي گل نرگس را بپرستيم كه
نويد بخش بهار است
بهار را مقدس بداريم كه سنبل وصال است وصال را دوست بداريم كه مظهر پاكي است
و پاكي را عزيز شماريم كه آرمان كبوتر است پس تو اي مفهوم نيكوي آسمان تو اي معناي زندگي
و اي رنگين كمان آرزو بيا پس از آن همه ثانيه ها و دقيقه ها و روز ها و سالهاي انتظار و سكوت باز گرد
بيا تا بر روي خواب خاك بر روي آب بر روي پر پرندگان و بر روي رواق موج بنويسيم
بنويسيم كه بوسه همرنگ آه است محبت همزاد پرواز است
و فراغ همان انفجار پي در پي حباب است
بنويسم كه نوازش از تبار گونه هاي خيس است و حديث دوستت دارم آزاده ي حصار سينه هاست
هنوز هم در كنار دروازه هاي شهر بي قراري هايم منتظر آمدنت هستم
لحظه هاي پريشاني ام را با ياد كبوتر هايي كه شعر پرواز سر ميدهند نجوايي نيلي ميبخشم
+
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390 14:36 توسط مجتبی( 7 )
|
اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ
ﻣـﻴﺸـﻪ ﺑﺎ ﺳﺘﺎرهﻫﺎي ﭼﺸﻢ ﺗﻮ
ﻣﻐﺮب ﻧﻮ ﻣﺸﺮق ﻧﻮ ﺑـﺮﭘﺎ ﻛﺮد
ﻣـﻴﺸـﻪ از ﺑـﺮق ﻧـﮕﺎت
ﺧﻮرﺷﻴﺪو ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻛﺮد
ﻣﻴﺸﻪ از ﮔﻨﺪﻣﻴﺎي ﺳﺮ زﻟﻔﺖ
ﻳـﻪ ﻋـﺎﻟـﻢ ﺷـﻌـﺮ ﻧـﻮﺷـﺖ
آرهاز ﻋﺸﻖ ﺗﻮ دﻳﻮوﻧﮕﻲ ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﻴﻪ
آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮدن داره
آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮدن داره
ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮد و
دﻳﮕﻪ از دﺳﺖ ﻫﻤﻪ راﺣﺖ ﺷﺪ
ﻣﻴﺸﻪ از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﺮد و
دﻳﮕﻪ از دﺳﺖ ﺗﻮ ﻫﻢ راﺣﺖ ﺷﺪ
آره از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ دﻳﻮوﻧﮕﻲ ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﻴﻪ
اﮔﻪ از ﻋﺸﻖ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺼﻪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣـﻴﺸـﻪ از ﻋـﺸـﻖ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ
شاعر:مسعود فردمنش
+
نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390 12:58 توسط مجتبی( 7 )
|