خوابگرد، قصه های بی سرانجام
....عابر محله های پاپتی، داره آهنگشو با سوت می زنه
تقويم را كه نگاه مي كنم...
براي فرداهاي نيآمده...
براي آرزوهاي يخ زده...
دلم ميگرد...
به فكر تبصره اي شايد....
براي قرارداد ماهها با سال
گاهي مدير مي شوم...
گاهي پاي تمام نبودنت را امضا مي كنم
گاهي براي تمام قراردادهاي دلم تعديل مي گيرم
و براي مالياتش هم نگاه مسعود را
تكليف چيست؟
زنده بودن.
نفس كشيدن..
يا زندگي كردن...
بازهم مي دانم....
در لحظه هاي حيراني
نام تو تكليف دلم را روشن می كند...
خیال نیست که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار من و بباورشان
سوال مانده که آیا منم برابرشان؟
شکسته،خسته،نشسته، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش؟
دو مُرغ عشق که از آدمی نمی دانند
به جای حالِ من از حالِ خویش می خوانند:
“من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو
”
نُکی به چَه چَه همخوان خود تُک می زد
لبی به قُلقُلِ قلیان خویش پُک می زد
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود
- اين روزها اگر شاعری ديديد لطف كنيد آنرا به نزديك ترين نمايندگي تنهائي تحويلش بدهيد و يا نه!آنرا برايشان پست كنيد
- در ساختمان اداري دلم هميشه براي ديدن دوباره ات نامه نگاري مي كنم...اما نمي دانم چرا هميشه پشت در مي مانم
- حرف هايت كه رعد بزند و نگاهت كه برق...مطمئن باش باراني مي شوم
- سازه ي نگاهت را تحليل مي كنم...وه ...كه چه معماري دارد
- گاهی عقلاني بودنت... برای دنياي احساسيم دلشوره آور است
- بالاي سر قلبم زده ام: خواهش مي كنم با خدا وارد بشويد
- گاهي دلم مي خواهد كفش هاي ديگران راقرض بگيرم، مي خواهم ببينم خيانت چه طعمي دارد
- گرمي مستي كه مي آمد... دلم هواي حرف زدن مي كرد... اما اين روزها نه مي صفايي دارد و نه حرف هاي من
- مادربزرگ می گفت:قربانت بروم...چندساله که رفته.... پس کی بر میگرده!!؟؟
- گاهي نگاهها چنان دور تا دورم را ميگيرند كه خسته مي شوم و حس پرانتز بودن را ميگيرم!!
چون که آبروی عشق و میخرم با من باش
اردیبهشتیم...
من چه ملتمسانه نگاهت طلائی ات را با هزارن تمنا جستجو می کنم
و قصه تنهائی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم
میدانم که میدانی...
نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد،بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم .
اردیبهشتیم..
بی شک دلتنگی.. تنهائی،سکوت، مهتاب، و ساعت صفر عاشقی،نابترین لحظه هایی را می سازند که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است و من امشب باز بر آن شدم تا از یک واژه آشنا برای دلم بنویسم
رفیق دلم!
می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملو از اشک باشد و اشک زمانی زیباست که به خاطر عشق بریزد
امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم
گاهی دلم برای غروب های با تو بودن و برای باران هایی که بوی تو میدهند و برای نیمکتی که پر از خاطره هایی که دوست داشتن را به نظاره می نشستند و آلاچیقی که همیشه صدای قهقه اش خواب را از کلاغها می گرفت و از بوی عشق لبریز بود عجیب تنگ می شود
دلتنگی و قتی به نام تو باشد را دوست دارم
و اردیبهشت را به نام تو دوست دارم...
پس... باش تا بهتر و بهتر باشم ...باش تا از این همه سر باشم
باش تا هق هق من بند بیاد باش که چشمک من آفتاب میخواد
پ ن:
صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست. لمس ِبودنت مبارک
باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم آمدنت مبارک...
برقرار باشی و سبز....
عطر دل رباي خانه هاي گلي
بوي نان خانگي
و صداي پرندگان در دستك جوي زندگي
و صداي كودكاني در خرمن هاي آرزو...
عجيب هوس باران كرده ام
تا غبار دلم را با خود ببرد
به ناكجا آباد
به هر كجائي كه در آن حتي،
به زخم بال عقاب نينديشي
آنجا که تیک تیک زمان بی پروا می نوازد
این فکر تو خالی
بر این نوار ذهنم چه می کوبد
و من در عصری بهاری
آرزوهای خیال گونه ام را به مرور می پردازم
..............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..............
با تانک نگاهتــــــــــــــــــــــــــــــــ
برجک احساسمو بزن
خیلی دلم می خواهد شهید چشمانت بشوم.............
بوی عیدی،بوی توت بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم.......
چقدر آرامش اين روزهاي خانه را دوست دارم. حیاط بوی خاک نمناک و گل های همیشه بهار میدهد. انگار بهاریه هست و من مرثیه می سرایم ! دل است دیگر ! و با این دل چه میشود کرد ؟ مثل آسمان این روزهاست. گاهی پر ابر و گاهی درخشان و گاهی باد خنکی میوزد و گاهی ..
نمیدونم این عقربه های ساعت با هم مسابقه دارند که اینطور دارند لحظه های عمر ما رو رقم میزنند
بوی عید و همون بوی پایان سال یه بوی خاصیه خرید عید خونه تکونی که از همش مهمتره
نمیدونم یه نگاه به دل هامون هم انداختیم ببینیم توش چه خبره نکنه دلمون پر از گرد و غبار باشه و ما نریم سراغش، ما که هرسال خونه تکونی دل میکنیم اگر نمیکردیم دیگه چی میشد

خب:
- دلم برای ماه اسفند می سوزد که همه منتظر رفتنش هستند هیچ کس لذت بودن در ماه اسفند را درک نمی کند ، تا وقتی هست همه هول رسیدن نوروزند بی صبرانه روزهای اسفند را به امید بهار سر می کنند تا عید همه منتظر رفتنش و فنا شدنش هستند...... دلم برای اسفند می سوزد
- نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.
- نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد
- سال نو می شود من اما هنوز بوی کهنه گی زندگی را می شنوم
- نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند
- عروسي عيد است و عيد عروسي است با دامني از سبزه و چارقدي از شكوفههاي صورتي سيب. دف ميزند و ميخندد و هلهله مي کند و مي آيد
- کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا…حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم
- در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم.......
پیشاپیش سال نو را به همه ی دوستان مجازی و غیر مجازی تبریک عرض می کنم و سالی سرشار از "آرامش" برای همه ي دوستان آرزومندم ....
در ستاره باران آسمان
ميان احساس من
تا احساس تو
نگاهيست از جنس ماندن...
از دستات من تا نگاهت
دريايست به وسعت عشق...
حس بودنت را فلسفه می کنم
در این بی فلسفگی ها...
و روي قلب آسمان مي نويسم:
كه ماه..
فقط با نگاهت ابهت مي گيرد...
به كدام نگاه نسبت دهم بودنت را
به ديوار دلي كه كوتاه شد
ويا به لحظه هايي كه ميانشان گم شده ایم
.
.دلم را تبعيد كردم
به هر كجا آباد
و با سكوت توافق كردم
كه آهنگ نگاهت را
پشت نگاه ماه بشنوم
.
آري دلم دو ركعت صداقت مي خواهد...
یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب، منو می بره کوچه به کوچه

باغ انگوری، بــاغ آلوچــــــــــه
دره به دره ،صحرا به صحرا ،اونجا که شبا، پشت بیشه هـــــا
یه پری میاد، ترسون و لــرزون
پاشو میذاره تو آب چشمــــــــــه
شونـــــــه میکنه موی پریشـون!
یه شب مهتاب، ماه میاد توخواب
منو میبـــــــــره، تـــــه اون دره
اونجا که شبا، یکه و تنهـــــــــــا
تک درخت بید، شاد و پر امید، میکنه به نـــــاز ،دستشو دراز
که یه ستــــــــــــــاره بچیکه مثه یـــــــه چیکه بــــــــــــارون
به جای میوه اش سریــــــــــــه شاخه اش بشـــــــــــه آویزون
یه شـــــــــــــــب مهتـــــــــــاب، ماه میاد تو خـــــــــــــــواب
منو میبره از توی زندون ، مثه شب پره با خودش بیــــــــرون
میبره اونجا، که شب سیاه، تا دم سحر ،شهیــــــــــــــدای شهر
با فانوس خون جـــــــار میکشن
تو خیابونــــا سرمیدونـــــــــــــا
"عمو یادگار! مرد کینه دار! مستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟"
مستیمو هشیار شهیدای شهر! خوابیمــو بیدار شهیدای شهـــر!
آخرش یه شب، ماه میاد بیرون!
ازسراون کوه، بالای دره ،روی این میدون ،رد میشه خندون!
یه شب مــــــــاه میــــــــــــــاد!
در گير ودار بودنم در گير با تو بودنم.........رازی اگر به بودنم عاشق از تو خوندنم
تفنگ بادي دلم را باد مي كنم و به سوي قلبت مي زنم تا چنان در قلبت فرو برود كه تا ياد داري فراموشم نكني..
اين روزها فراموشي عادت شده است و من و تو نبايد وارث فراموشي باشيم
به رنگ صورتي ام...
آمدم تا رنگ ها را به صورتي بودنت حسادت بدهم آمدم تا بودنت را قرقره كنم
دانشگاه دلم را كه مي داني،صنعتي است...بايد يك به يك واحدهايش را پاس كني.. اينجا استادانش سختگيرند و تو بايد خوب تلاش كني با يد در آزمايشگاه عاشقي اسيدهاي دلم را با بازهايش به واكنش اتشين دعوت كني
مهندس دلم...
بايد با تو بود تا آرامش را درك كرد بايد با تو بود تا بداني زندگي اينقدر هم سخت نيست كه من مي بينم...
راستي باز هم موتور خونه دلم روغن سوزي پيدا كرده و هر چه مادرم مي گويد برو درستش كن ، اين رسمش نيست...ولي من دلم نمي خواد مثل همه باشم....، من مي خواهم روغن هاي دلم را دود كنم...تو كه باشي، بايد اين روغن ها را دود كرد..
- قدیما خیلی قایم موشک را دوست داشتم حالا هم بیا بازی کنیم من دل می گذارم تو چشم بگذار...
- چتر فروش از من پرسيد چتر نمي خواهي...من از او پرسيدم باران قطره اي چند؟!!!
- ومن مي دانم... ميدانم... كه يك روز همين چتر هاي سياه از دلتنگي باران سفيد مي شوند...
- ومن گاهي فكر مي كنم سري دارم كه براي تمام شانه ها سنگيني مي كند
- مي بيني همه حسابگر شدند. حتي تو حتي من... موبایلها ماشین حساب دارند! دلها را نمی دانم...!
- ومن گاهي از بيابان ها هم بي سايه ترم
- من گم شده ام ...در گوگل سرچم كنيد اگر عاشقانه هايم پيدا شد آدرش را به من هم بدهيد تا خودم را پيدا كنم
- مثل گره كوري مي ماند گره ي دل من و تو...
- كافي شاپ دانشگاه فقط يك فنجان باران با طعم خاطره ها كم دارد....
- انتگرال بودنت را می گیرم دو گانه می شود!! نمی دانم به سمت تو می رود یا به بی نهایت...
بهمن ماه آمد..خاطره های کیلوئی این ماه مرا وزن می کنند
آسمان می گرید و....کوکولیدون(۱) دوش می گیرد و من چه ساده بر دلم کیسه میکشم..
بودنت را روی مرزهای صحرای قرق جا ارزن(۲) نفس می کشم...می دوم...و..زاینده رود هم می دود...البته من برعکس او می دوم و او به من می خندد..
این همه تنهایی در یک صحرا...این همه آواز بایک صدا ...با یک نت...چه ویرانگر است... دارکوب را می گویم...چه می کوبد
یادگار من است این درخت که خستگی چاقوی زنجانیم را می گیرد..و یادگار این ماهست ...نگاه های خاطره انگیزی که مانده اند
همیشه ترانه های ماندگار...ماندگاری خاطره ها را بیشتر می کند..و این ضبط ماشین من هم فقط معین می خواند
من کوچه به.کوچه.جوب به جوب خاطره ها را کوچیده ام و گاهی پا روی دلم می گذاشتم و گاهی جفت پا می رفتم روی غرورم ....باید گاهی له می شدند
راستی چند روز پیش روز هوای پاک(۳) بود و چه ساده همه روزها را هوای پاک می نامیدیم
بهمن ماه بود که گفتم می خواهم چراغ خونمونو نذر خیابان بکنم و تو خندیدی....بهمن ماه بود که ماندگاریت را قسم دادی....بهمن ماه بود که به دریا سلام مرا رساندند
بهمن ماه بود که مسعود(۴) شعر ش را برایم خواند و به من تقدیمش کرد
خاتون قصه های همیشه طلائیم .......آنجائیم هنوز،مخوان از جدائیم
پروانه های عاشق آبی نبرده اند .......از یاد ، نام و عشق تو را گر فسرده اند
اغوش گرم توست پناهی که جسته ایم .......اواز نرم توست پناهی که جسته ایم
اما از گذشته ها می گذرم و به امروز بر می گردم که صفای زندگی را قرقره می کنم...
پ.ن۱:
۱- کوکولیدون کوهی در شهرما سده لنجان
۲- قرق جا ارزن نام صحرائیست مشرف به کوه کوکولیدون
۳- ۲۹ دی روز هوای پاک
۴- استاد عزیزم مسعود ناظم رعایا
پ ن۲:
مجتبی (ادیبی) عزیز تسلیت واژه کوچکیست در مقابل غم بزرگت امیدوارم غم آخرت باشد
پ.ن۳:فقط برای تو...
فضای گرم آغوشت عجیب فرم دلم را نظم می بخشد..
**متن زیبای زیر را برادر دوست داشتنیم علی نوشته و برایم ارسال کرده.. حیف دیدم اینجا نباشه**
درست است که پنجره احساس من ترکی برداشته اما آفتاب همچنان میتابد و هوا همچنان میتواند بارانی باشد.
گاهگاهی خودم را ورق میزنم و نگاه میکنم به روزهای گذشته روزهایی که زندگی بر من املا کرد جبرش را
انشا هایی ک گفتم و او نوشت
گاهی نویسنده ی املا زندگی بودم
و گاهی انشا کردم بر او باورم را
روز ها یادم می آید
روزهایی که 20 گرفتم روزهایی که با 9 تک ماده کردم و روزهایی که رد شدم!!
یادم افتاد به امتحانی که صفر گرفتم و معلم چنان خودکارش را بین انگشتانم فشرد که هنوز یادش درد میکند.
یادشان بخیر آنهایی که فقط یک تست در آزمون زندگی کمکم کردند تا........ رد......... نشوم.
کاش همه دستمان را باز بگذاریم تا درست ها را از روی هم تقلب کنیم
وای کاش تقلب معنوی میشد!!
یادم می افتد به آنهایی که قرار بود تمام امتحانها را کنار هم باشیم تا گاهی کمی دستمان را برای هم کنار بکشیم و صفحه دلمان را باز کنیم.
اما فقط یک بار کنارم بودند و آن هم در کلاس:
بازی با ریاضی!!!!!!
و چه خوب بازی کردند با تمام معادلات و فرمولهای ثابت شده باور زندگیم.
اینجاست که باورم خیس میشود
چترم را باز میکنم
دستم خسته میشود
چترم را میبندم
دوباره خیس میشوم
نا گزیر از گریز یعنی همین!!!
.
.
...........موج در زندگی خوب است
گاهی میاید و آدم را میبرد. اگر موج نمی آمد انسانها در باور های نمناک خود میمردند
.......... موج در زندگی خوب است.
دفتر گذشته ها را میبندم فرصت نیست تا فقط به آن نگاه کنم باید بروم تا برای صفحات بعدی هم چیزهایی برای نوشتن باشد اما با خودم قول میدهم دستم را برای همه باز بگذارم تا هر چه میخواهند بنویسند.
درست است که پنجره احساس من ترکی برداشته اما آفتاب همچنان میتابد و هوا همچنان میتواند بارانی باشد و من هستم.
براي دوستي كه دوستيش ماندگار است....
و شاید من گم شده ای باشم از تبارصداقت،اما نه، دیگر نمی شود در تب تبار این دیوارهای کاهگلی نم دار مست شد و من دوباره می خواهم بنویسم اما انگار استامینوفن نوشتن هم دوا نیست و شاید یادت باشد که نوشتن تنها پیمانمان بود ...
فکر میکنم اینگونه نوشتن را کهنه کرده ایم اما مگر می شود احساس کهنه شود ؟هنوزم یادت هست؟آن ترانه ای که همیشه زمزمه اش می کردیم ؟من که به زور چند خطش یادم مانده است ..!
ای قبله من خاک در خانه تو.......بی منت می مستم ز پیمانه تو
ای قبله من خاک در خانه تو.......در دام توام بی زحمت دانه تو
من خسته و بیمارم درمان منی.......شور شعر و آوازی در جان منی
ای تو هوای هر نفس.......عشق تو میورزم و بس
دل کنده ام از همه کس.......پناه من تویی و بس
من که یادم نبود اما دفتر خاطرات یادم انداخت که ما بر ترنم باران سوگند خورده بوديم که تا بهار اين خزان گويي بي پايان ، عطر شکوفه هاي بهارنارنج را از ياد مبريم ... بوي خيس علف هاي سبز بهاري را در هر نفس زنده نگه داريم و از يادمان نرود که در هر سلامي کسي چيزي را در کس ديگر جا مي گذارد که کاش ترنم باران باشد ...
فراموشی ها اینجا ریشه دوانده است اما تو که یادت مانده؟
گاهي خيلي دلم براي گريه تنگ مي شود ! برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن...
و این روزها از قواعد بازی گیج و ماتم وباز هم مثل همیشه می گویم شاید..! من گاهی از جنس و تبار این زمانه نباشم .... من جا مانده ام در زمانم!
زندگی قصه است اما نمی دانم تو کجای این قصه از قلم افتادی!! من مشکوکم به این قصه به این زمانه.. ...
مقابلت نیز آیا می شود گلایه کرد؟
نه! ...نه!... گلایه نمی کنم ...باز هم مي گويم: آسمان ، زمین ، عشق ، هوا ، نفس و حتی باران نیز چون همیشه زیباست ...
این دل به کفش های تو عادت دارد
پس لطفا
اینجا کفشهایت را در نیاور!
.......
دلم مچاله مي شود مثل يك راني تو خالي
وقتي!لابه لاي نگاهت مي لولم..!
..
ادكلن چشم هايت عجيب مستم مي كند
اصفهان یا بندر عباس
آنتالیا یا بیروت
یا ...
اصلا" همین کوچه های سده
همه جا شراب نگاهت هست
بی درصد و
بی دردسر!.
.
.
اسکار حساسیت می گیرم
و تو هنوز هم به من می گویی:
در عصر اتم
هیچ چیزی را درک نمی کنی!
آمده ام بنویسمت...کمی نمناک...روی بی خیالی کاغذم... بنشانمت...تو لم بدهی به کلمات. . .تماشایم کنی . . تو هم نمناک..شاید..تماشایم کنی . .بعد من آرام...بنویسم:بودنت را دوست دارم
- من مردي هستم كه با چشم هايم فرياد مي زنم
- گریه هایت دو بخش است...اما دلم را هزار بخش میکند...
- سالهاست كوكوليدون* را كه مي بينم بغض مي كنم وكم كم دارد به بغض هايم خمس تعلق مي گيرد
- بشکـند ایـــن دل . . که نمک ندارد . . .
- اســـــمت چـــه بود؟؟؟می خواهــــم بن بـــست های زنــدگیــم را به نامت کنم.
- "سکوت" یعنی آنچه را که دوست داری بشنوی..با من حرف بزن..دلم سکوت میخواهد.
- هرچــنــد وقــت یـــک بــار بــالا مـــی آورم . . . تمـــام خـــاطـــراتم را...
- واژه ها هم سرم را کلاه گذاشتند نوشتم تمام هستی ام فدای...تو .تو را فدای خودت کردم
- من خدایی دارم که اگر من بندگی اش را نکنم او همواره خداییش را میکند....
- گریـــه نکن . . . میترسم بـــرق چـشمانت اتــصــالی کنـــد. . .
*:کوکولیدون کوهیست در شهر ما(سده لنجان)
وتنها یک چیز جان می کند و آن
اتفاق ساده ی بین نگاه هاست
.......
طغیان اشکهایم را به زمینهای عقیم دوست داشتن میرسانم
شاید این برهوت میلاد جوانه را خوش آمد گوید
من هفت۷ قرن در انتظار تو بودم
.......
مطمئن باش
اقرار می کنم
وقتی آنقدر تنها شدم که افقها
صدای مرا نشنوند
پس فعلا" صدای این ضبط کهنه را بلند کن
(بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.... بی خیال قلبی که این همه تنها مونده)
می خواهم
چایی ام را بی دغدغه بخورم
**قالب وبلاگم خود به خود تغییر کرده بود خودم تغییر ندادم**
(همیشه منتظرت هستم )
بی آنکه فاصله بغضی باشد برای شکستن، انگار حسی مجرد....در قافیه ی اتاقم مرده باشد
مثل دست های پدری که در مکث پلک های پیر زمان شکست..
انتظار وسوسه ی تلخی است، برای پرنده ای که خواهد مرد
نگاه کن...
برای ابری که هیچ حجم نگاه تر گیاه را نمی فهمد،
چه شوق عجیبی دارد
کودک خیس باران
....
انتظار اشک آخر تو بود ،وقتی که می رفتم،و برای بهانه ی ساده می گریستیم
انتظار غزلی بود
بر لب شاعری متروک، که خودش را در کوچه ها جار می زد
انتظار همیشه تلخ است ...و اینکه تو یک طرف معادله باشی...
| Design By : nightSelect.com |
