تاريخ : سه شنبه 24 تیر1393 | 15:30 | نویسنده : مجتبی( 7 )

هایده می خواند:

 تو که نیستی از خودم بیخبرم
کی بیاد و کی بشه همسفرم
دل من از تو جدا نیست
این هوا بی تو هوا نیست
چی بگم از کی بگم وای
دیگه غم یکی دوتا نیست
تو که نیستی از خودم بیخبرم
کی بیاد و کی بشه همسفرم

ودلم ریش ریش می شود خنده هایم درد می کنند درست مثل معده ام وقتی که مسعود از قلبش برایم می گفت بیشتر فکرم در این بود که این احساس هایش هستند که درد میکنند نه قلبش.. من وقتی احساس هایم درد میکند قلبم نمی تواند خون را خوب پمپاژکند مي دانم دلم تنگ است و ثانيه ها هم لنگ لنگان مي روند و اين چقدر زجر آور است.. نوشتن نيازم مي شود!! اما وقتي مي خواهم بنويسم انگشتانم به لكنت مي افتند و دلم به كما مي رود و از داروخانه قرص خواب آور مي گيرم نمي دانم اين قرص ها هم انگار مريضي گرفته اند يا فراموشي... يادشان رفته خواب آورند يا يادآور....... اقيانوس هم كه باشم يادت نا ارامم مي كند اعتراف مي كنم اين همه واژه بيهوده است خاطر يك نگاهت، جايگزين تمام اين جمله هاست.....

تو كه نبودي!سنگ صبورم كه نبود! چند روز پيش بود براي پيدا كردن سنگ صبور سنگ فروش هاي نجف آباد را زيررو كردم نبود كه نبود بيهوده مي چرخيدم تازه به فكر قلبم هم بودم دنبال کسی می گشتم که ريشه هاي قلبم را عصب كشي كند تا نه فرق خوب را بدانم نه بد را..

 به استكان هاي خالي كه مينگرم گلويم به خاطر آب انگورهايي كه با تو نخورده ام مي سوزد این روزها همه فیلسوفند همه یه جوری ریسمان می بافند اما تو بزرگی و افتاده...

 با تو كه باشم چشم هايم گشاد تر مي شوند، بگذار برایت بگویم من با اين چشمان كوچكم چيزهاي بزرگ بزرگ زياد ديده ام

 من حسن علي آقا را ديده ام كه رعيتي مي كند رعيتي از تبار زحمت، مي رود مي آيد و باز زحمت مي كشد با تفكراتي كه خودش دارد! اون هنوز زخمش را با پارچه اي كه درسايدونش داشت مي بندد..... زخم همان است و پارچه هم همان...

 من كودك فال فروشي را ديدم وقتي پرسيدم چه ميكني با خنده اي گفت: از ناداني و حماقت آدم ها تكه ناني در مي آورم...آنها(انسان ها) از كسي كه خود آواره است فرداي خود را مي خواهند

 چوپاني را ديده ام كه از ترس اينكه برهايش گرگ نشوند اسب داري مي كرد مثل گله دار شهرمان مجيد!

 دوستانمان را كه ديده بودي هر كدامشان براي خودشان مترجم قهاري هستند ..هر كدام يك جور هر كسي را ترجمه مي كنند راستي تا يادم نرفته بگويم من هم تازگي ها دارم مترجم مي شوم...هركسي را دوست داري ترجمه كني كافيست به من بگويي با دوستان 4+1 را برگزار مي كنيم

 من خیلی ها را دیده ام دستور زبان و گرامر زندگیشان را از دیگران می گیرند و يا كپي برداري مي كنند

من  تناقض زياد ديده ام..... دلم شور مي زند! اما نه حرفهايم نمك دارند و نه دستانم....

من با چشمانم تويي را ديده ام كه با خيلي ها فرق داري تو مثل هيچكسي....و هيچكس مثل تو نيست..

 بگذریم!! تو که باشی حال این دل خوب است وقتي مي آيي واژه هايم شاعر مي شوند تو كتابي! يك يار مهربان..لذت ديدنت از پشت اين شعرها مال من است  و اين چقدر دوست داشتنيست...كاش مي شد نواي دلت را ضبط كرد تا آهنگساز ها دست به دهان بمانند

هميشه باش چه دور و چه نزديك بودنت غنيمت است

هميشه باش  بودنت را دوست دارمممم



تاريخ : سه شنبه 10 تیر1393 | 14:58 | نویسنده : مجتبی( 7 )
بي تو

دنيا

يك حرف اضافه است!

يك اضافه ي اختصاصيِ(1) بي فايده!!

تو كه نباشي

آن در باز باشد يا بسته

هيچ احساسي را قلقلك نمي كند!!!

تو كه نباشي......

پ ن:

  اضافه اختصاصی:

مضاف به مضاف اله تلق دارد و مخصوص مضاف الیه است:مثل چشم محمد



تاريخ : یکشنبه 18 خرداد1393 | 15:36 | نویسنده : مجتبی( 7 )

تغییر سبک و روش زندگی اصلی‌ترین علت شکاف نسل‌ها است با ورود وسايل و تکنولوژي‌هاي جديد به كانون خانواده‌ها شاهد اين هستيم که پدر و مادرها و فرزندان ساعت‌هاي زيادي در کنار يکديگر هستند، بدون اينكه حرفي برايهمديگر داشته باشند. امروزه کمتر نشانه‌هايي از آن خانواده‌هايي را سراغ داريم که والدين و فرزندان كنار هم نشسته و درباره موضوعات مختلف خانوادگي و کاري با هم حرف بزنند و نظرات همديگر را راجع به موضوعات مختلف جويا شوند. در شرايط فعلي روابط موجود ميان والدين و فرزندان به سردي گرائيده و دو نسل به دليل داشتن تفاوت‌هاي اجتماعي و تجربه‌هاي مختلف زندگي را از ديدگاه خودمي بينند و با نگرش خود آن را تفسير مي‌کنند. "نسل ديروزاحساس دانايي و با تجربگي هاي زيادي مي‌کنند و نسل امروز که خواهان تطبيق خود با پيشرفت‌هاي روز است، در برابر آنها واکنش نشان مي‌دهد و چون از پس منطق و نصيحت‌هاي ريشه‌دار و سرشار از تجربه آنها بر نمي‌آيد

آري زندگي بر پايه تفكرات و امكاناتي كه موجود است استوار و برقرار است قديم ترها براي يك سفر حج ماه ها در رفت و آمد بوده اند اما اين روزها به آني از يك جايي به جاي ديگر مي روند در گذشته  روابط گرمتر بود به نحوي كه همه در يك اتاق زير يك چراغ دور هم جمع مي شدند گرم مهر و محبت و اختلاط بودند اما اين روزها همه ي خانه ها مجهز به چندين اتاق و داري سرمايش و گرمايش قوي مي باشند هر كس تنهايي خود را دوست دارد ارتباطات الكترونيكي شده است در گذشته ارزش ها كاملا با امروزمتفاوت بود و كودكان ديروز با همين ارزش ها بزرگ شده اند و كودكان امروز ي با ارزش هايي كه در اين بازه ي زماني رواج دارد رشد مي كنند و اين دو نگرش يكي از دلايل اصلي شكاف نسلهاست

در زمان حال سرعت رشد تکنولوژي، شکاف بين نسل فرزندان و والدينشان راگسترش داده است. براساس اظهارات معاون سازمان بهزيستي کشور ميزان گفتگو در بين اعضاي خانواده در کشور تنها حدود 30 دقيقه است که اين مي‌تواند آسيب‌زا باشد!. فرزندان در مقايسه با والدين با وجود اينکه در يک فضاي باز از نظر فرهنگي،اجتماعي و... زندگي مي‌کنند اطلاعات، گرايش‌ها و رفتارهاي متفاوتي دارند، عوامل متعددي بر اين رفتار تأثيرگذارند و شکاف نسل ها را روز به روز بيشتر مي‌کنند.

 با توجه به آنچه که به‌ آن‌ها اشاره شد مي‌توان گفت جامعه ايران در مرحله‌ گذار تاريخي ، اجتماعي خود قرار دارد و جامعه‌اي که در اين مرحله از زمان  قرار دارد استعداد و شرايط بيشتري براي ايجاد شکاف نسلي دارد. بررسي‌ها نشان مي‌دهد که يکي از معضلات کليدي و مهمي که  جامعه ايران با آن روبروست، عدم برقراري رابطه ها و تعامل درست ميان نسل‌هاي مختلف است که مي‌تواند باعث بروز مشکلات و بحران‌ها گردد، به صورتي که امنيت و نظم اجتماعي را در جامعه با مشکل مواجه کند. در واقع شکاف بين نسل‌ها وعدم تعامل منطقي بين آن‌ها، از جمله چالش‌ها و دغدغه‌هايي است که هميشه وجود داشته  اما در حال حاضر به دلايل مختلفي شاهد رشد بيش از پيش اين شکاف و عدم توجه کافي به هنجارها و ارزش‌هاي اجتماعي و عدم تعامل مناسب بين فرزندان "نسل جديد" و والدين "نسل گذشته" هستيم. در چنين شرايطي است که زمينه شکاف نسل‌ها ايجاد مي شودو بحران هويت يا بي‌هويتي در جامعه به وجود مي‌آيد که خود مي‌تواند زمينه آشفتگي درجامعه و اجتماع گردد .



تاريخ : دوشنبه 22 اردیبهشت1393 | 14:27 | نویسنده : مجتبی( 7 )

يادش بخير قديم ترها وقتي  شش، هفت سالم بيشتر نبود خوب به ياد دارم  پدر بزرگم را كه پدر سالاري ميكرد.  مادربزرگم را مرتضي صدا ميزد و يا روي تخت بيمارستان وقتي دكتر معالجش ازش سوال كرد اينها كه دورتند بچه هاتونند و پدربزرگم با صداي رسا گفت اينها نوكراي من هستند، بيشتر از دو دهه ميگذرد وهنوز هم كه هنوز است براي  من ( همچو پدرم) عنصر اقتدار و قدرت است. در گذشته پدران ما و شما عنصر اقتدار،قدرت،صلابت،مرد كار،جذبه و... بودند مي خواهيم تفاوت پدران امروزي را با پدران ديروز  بدانيم آيا پدران امروزي رفتارشان درست تر است يا پدران ديروز...

در بعد روانشناسي پدر الگوي اقتداري و پايداري و قدرت در خانواده است و خيلي جاها بر وجود پدري كه بسيار قدرتمند و خود اتكا باشد تاكيد مي كنند تا فرزنداني را تربيت كنند كه براي جامعه مفيد باشند. آري چندين سال پيش پدران ما و پدران قديم بر خانواده خود حكومت ميكردند و ديگر اعضاي خانواده در تحت شعاع پدر بودند پدري كه اگر پسرش را مرد بار نمي آورد انگار رسالتش را به درستي انجام نداده است پدراني كه فرزندان خود را با كار مرد مي كردند و پدري كه نان حلال را با زحمت كارگري به خانه مي آورد.

اگر سريال پدرسالار را يادتان باشد پدر خانواده اسدالله خان(محمد علي كشاورز) يك پدري مهربان و خانواده دوست و با صلابت و خود راي بود پدري كه دوست داشت تمام فرزندان پسرش بعد از ازدواج در خانه پدري در كنار هم زندگي كنند پدري كه با تمام صلابت و خودرايي با همسر خود مهربان و عشقي زيبا بينشان بود. البته پيشترها به صورتي بود كه بين تمام دوستي ها و احساسات احترام هم جايگاه ويژه خود را بين پدر و فرزندان داشت.  بهتر بگويم پدران گذشته بايد قبل از مهرباني و رئوفي جذبه و صلابت و به نحوي مديريت خود را در خانواده حفظ ميكردند پسران اين فرزندان حتي خيلي وقت ها جرات نگاه مستقيم به چشم پدران خود را نداشتند و شايد همين فرزندان ذكور به دليل اينكه از طرف پدر مهرباني هاي زيادي نديدند امروزه به سمت اين رفته اند كه بين خودشان و فرزندانشان مهرباني و رئوفي بيشتري باشد به صورتي كه بيشتر از اينكه پدر و فرزند باشند به سمت دوست بودند مي روند. در دنياي امروزي ما پدران آن حس پدرسالاري را به دوستي فرزندان با پدران خود سوق مي دهند و پدران امروزي فاصله زيادي با پدران قديم و سنتي دارند و در بسيار مواردي از خط اصلي خارج شده اند به صورتي كه پدران مقتدر ديروز به پدران كم اقتدار امروزي تبديل گشته اند كه در مقابل احترام و سكوت در برابر پدر تبديل به درگيري هاي زيادي شده است. به نظر بنده كاش پدران امروزي صلابت و جذبه ي خود را  همراه با چاشني مهرباني بيشتري به روابطشان با فرزندان اضافه ميكردند تا حرمت پدران امروزي بيش از بيش حفظ مي شد

در كل با توجه به تغيير نسل ها و تفكرات انسان ها، در زمان گذشته پدران مقتدرتر بودند و البته مستبدتر اما در زمان ما اينگونه نيست  امروزه بيشتر روابط راحتر از گذشته شده و پدرها مهربان تر و افتادتر از گذشته هستند  كه هم مي تواند مفيد باشد و هم مضر....

در گذشته نقش پدرها در اداره خانواده بسيار پر رنگ بود و ديگران در سايه اي پدر قرار مي گرفتند اما امروزه نقش مادران و فرزندان خيلي پر رنگتر از گذشته شده است خيلي از مادرها هم نقش اساسي در اقتصاد خانواده پيدا كرده اند. كه اين نقش پر رنگ پدر را كمرنگ تر مي كند

حال به نظر شما فرق بين پدران امروز و ديروز در چيست و روش فرزند داري كدام درست تر است و آيا تلفيقي از اين دو مناسب است ؟

پ ن:

امروزه احساس ها،عشق،علاقه،روابط،روند زندگي و...تغيير كرده است به همين منظور در زير شعري از استاد محمد علي بهمني مي آورم.كه خود بيانگر اين موضوع است..!


تعداد
صورت مسأله را تغيير نمي دهد
حدس بزن
چند بار گفته ايم و شنيده نشده ايم
چند بار شنيده ايم و
باورمان نشده است
چند بار ؟

پدرم مي گفت :
پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را
يک بار هم به زبان نياورد
مادر بزرگ ات اما
يک قرن با او عاشقي کرد



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 15:38 | نویسنده : مجتبی( 7 )
(درهم و برهم)

مي خواهم از تو نگويم! که حرفهاي خودم بسیار است. همیشه تيرهايم را به سوی تو نشانه گرفته ام و از خودم ساده مي گذشتم. بگذار خودم را در آینه ببينم و نگاهی در خود بیاندازم. استرس مي گيرم مي ترسم با من نباشي.خوب مي فهمي عادت كرده ام.....

بايد بداني؟! ترسم از آن است که چین و چروک های نگارم، از غم تونباشد، که از گذر زمان از اين ساعت هايي كه گرفتارم كردند و حرفاها و روزهاي تكراري باشد .... ،. کودک که بودم، نه غم نان داشتم و نه غم احساسي هر چه بود شوربود و شور....

حیف که خطوط عمر، این ترك هاي حک شده بر پیشانی، اين موهاي سفيد هر كدام به سرعت نور از دیگری بر صفحه ي زندگانی ام سبقت گرفتند و نقش بستند بر نگاري كه چندي پيش كودك بود و چقدر زود آمدند روزهايي كه منتظر آمدنشان بوديم... و هنوز فكر ميكنم همان كودكم و بايد براي پدر و مادرم ناز كنم گرچه سالهاست معني آینه را فهميدم، چه دیر بر خود نگریستم، حال با اين آینۀ زنگار گرفته چه کنم که  وقتي در آن مينگرم حال و روز ام را خراب می کند...

سالها می گذرد کودک دیروز بزرگ شده است وجوان ديروز پيرمرد امروزي.. هنوز برای خیلی از سوالهای دور و برش جوابی نمی یابد...

هنوز هم نمي دانم جواب اين سوالت را كه بيد مجنون سرجوغولوم خاص هنوز به تعظيم كي يه عمر  خميده و رو به خاكه؟

و چرادر صحراي ما وعده درختان تر را به تبرهاي عاشق داده اند!! اينجا هنوز هم بوي رفاقت تبر با درخت نمي آيد كه نمي آيد....

سالهاست در بي خبري مانده ايم و نمي دانم اين همه قاصد كه دور و برمه قراره از چي و كي خبر بيارند .....

زير باران كه مي رفتيم مي فهميدم درد دارد، يك مرد.... نه مي فهميدم يك مرد درد دارد و خوب مي فهميدم درد را... آري بهار كه مي آمد بوي پونه هاي سبز مست مي كرد جانماز اين پيرمرد را ...دشتبان صحرای ما  نامش  حسن بود و نگاه يك كلاغ روي سايبان اين پيرمرد خبر مي آورد خرداد را....... گرچه سالهاست سرد اختلاط شده ايم چون فراموش كرده ايم اين اسد را....و فراموش شد خرداد و پونه های سبز و ....

نيستي خسته ام از بي تو بودن! اما از باتو بودن.... مثل غروب هاي جمعه كه نه مي داني زوج است يا فرد...

خسته ام بوی خوبی به مشامم نمی آید کاش باز کودکی را نفس می کشیدم کاش بوی خوش دامن ننه تمام آرامش های دنیا بود ....نه فکر نان بود و نه فکر یار...

هرچه می کشم از سر دلتنگیست این قلمم از طایفه ی مداد رنگیست هر روز به یه رنگیست مثل آدم ها درگیر همه رنگیست....

روزهايمان تكراري حرفهايمان رويايي ....این روزها مجلس ترحیم در دلهایمان برپاست... مرده دلیم... از این همه غوغا پیداست....

نمی خواهم به واژها تجاوز کنم همینه که هست برای من و مایی که رویاهامون کابوس شده بیش از این انتظاری نیست اینجا نگاه خیلی ها کولی است

بیا دستم را بگیر بیا دستم را بگیر تا یک خمیازه آرامش بکشم بیا دستم را بگیر و ببر در خرمن های عاقبت بخیری تا چلتوک برسد و شاید تاتی تای هایم جواب بدهد...

بيا دست نثرهايم را بگير و راه ببرش تا از اين لكنت تكلم راحت شوم و از يك من دل سير حرف بزنم، بنويسم

بيا دستم را بگير.......



تاريخ : یکشنبه 3 فروردین1393 | 15:12 | نویسنده : مجتبی( 7 )

بوی عیدی،بوی توت بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ نو بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی مو در می‌کنم.......

چقدر آرامش اين روزهاي خانه را دوست دارم. حیاط بوی خاک نمناک و گل های همیشه  بهار میدهد. انگار بهاریه هست و من مرثیه می سرایم ! دل است دیگر ! و با این دل چه میشود کرد ؟ مثل آسمان این روزهاست. گاهی پر ابر و گاهی درخشان و گاهی باد خنکی میوزد و گاهی ..

نمیدونم این عقربه های ساعت با هم مسابقه دارند که اینطور دارند لحظه های عمر ما رو رقم میزنند

بوی عید و همون بوی پایان سال یه بوی خاصیه خرید عید خونه تکونی که از همش مهمتره

نمیدونم یه نگاه به دل هامون هم انداختیم ببینیم توش چه خبره نکنه دلمون پر از گرد و غبار باشه و ما نریم سراغش، ما که هرسال خونه تکونی دل میکنیم اگر نمیکردیم دیگه چی میشد

خب:

-     دلم برای ماه اسفند می سوزد که همه منتظر رفتنش هستند هیچ کس لذت بودن در ماه اسفند را درک نمی کند ، تا وقتی هست همه هول رسیدن نوروزند بی صبرانه روزهای اسفند را به امید بهار سر می کنند تا عید همه منتظر رفتنش و فنا شدنش هستند...... دلم برای اسفند می سوزد

-          نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.

-           نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد

-          سال نو  می شود  من اما هنوز بوی کهنه گی  زندگی را می شنوم

-          نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند

-          عروسي‌ عيد است و عيد عروسي‌ است با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زند و مي‌خندد و هلهله‌ مي کند و مي آيد

-          کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا…حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم

-          در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم.......

 سال نو را به همه ی دوستان مجازی و غیر مجازی تبریک عرض می کنم و سالی سرشار از "آرامش" برای همه ي دوستان آرزومندم  ....

 



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 14:52 | نویسنده : مجتبی( 7 )
اين روزها سفت شده ام!

اشك نمي ريزم

خيره مي شوم

به مردماني كه شبيه تو نيستند

روزه ي سكوت ميگيرم

و فقط

مصلحت سكوت را سكوت مي داند...



تاريخ : دوشنبه 14 بهمن1392 | 23:18 | نویسنده : مجتبی( 7 )
شهرمان را  از محله پایین تا محله بالا  گز می کنم هرکسی را به سمتی نگران می بینم وبه تو فکر میکنم  و به این روزگارکه این روزها با مردم چه کرده… در خیالم به تو می اندیشم و برایت قصه ای ردیف کرده ام که زیاد دلتنگ این دیار نباشی…

یکی کارمند و دیگری کارگر،یکی کشاورز و دیگری مهندس…هر کسی را می بینم نگران است گاهی بی دلیل وگاهی با دلیل…همه نگرانند…درآمدها به خرج ها نمی خورد…. درآمد وپول که نباشد خواهی نخواهی تاثیر گذار است روی رابطه ها ..شادی ها …تربیت ها…آرامش ها…و…

 همه ساز بی وفایی می زنند و مدعی انسان بودن اند نمی دانم در این گیج بازار به سراغ کدامین دل بروم که بوی خودخواهی ندهد.بوی کلک به مشامت نیاید…

نه در آیین ما بی وفایی نبود بد عادت شده ایم…به خیابان ها که می نگرم نه بوی کاهگل می آید نه بوی صفا .سر که بر میگردانی مردانی می بینی با خود چه کرده اند و دخترانی که دنبال چشمانی ابرو ریز شده می گردند ..

 

یادم به شعر مرحوم شکرالله براتی می افتد:

سده شهری شده اصلا مِ قدیماش دیگه نیس

                                  کدخداش نیس پاکارش نیس ریش سفیدشم دیگه نیس

اون همه رسم و رسوم ناغافلکی او شد و رفت

                                  جاش یه چیزای اومده که مث قدیماش دیگه نیس

همه چی فراوونه هرچی بخوای زود میخری

                                     اما اَ محبتاش یه پوری چی اینجا دیگه نیس

بو برنگی که قدیم داشت حالا دیگه نداره

                                    دیفالاش  م   قدیما چینه ای وکاگلی نیس

دیگه بوی کاگلی هوچ به مشامد نمی یاد

                                     صدای جیر جیرکاش به صحب وپی سین دیگه نیست

تاسکی داره که  م  برق میره کوکولودون

                                     زناشم  مانتوین  چادر  و چاقچور  دیگه  نیست

یه چاچو ورکاری بوود بر سر زنها و حالا

                                  چادر مشکی جاشه شلیته و تومون دیگه نیس

اتومون گشاد دیگه اثر به جایی نبونی

                                   قبا و ار خالاقی  در ور هوشگی  دیگه  نیس

دیگه توی دالونا دولچه دلنگوز نشده

                                 او(اب)   اون  دولچه  م یخ سرد و گوارا دیگه نیست

و….

 همه چیز تغییر کرده نه آینده معلوم است و  نه حال…و همه درگیر و دار ثانیه ها هستند اتوبوس های واحد بالا و پایین می شوند و هیچ کس برای کسی نیست همه به فکر خودشان قدم می زنند. کوچک های دیروز بزرگ شدند و جوانان دیروز پیرمرد همه موبایل دارند راستی پیرمرد همسایه با موبایلش با همسرش که به زیارت رفته بود عشق بازی میکرد و همه سواره می روند و می آیند… همه بوی ادکلن می دهند یکی با اصالت یکی بوی غریبگی اش عجیب آزار می دهد

 قدم می زنم و کودکیمان به یادم می آید .حیف زود خودمان را به دنیای روز نزدیک میکردیم الان توی کوچه محله قدیمیمان هستم همانجا که محله بلندی می نامیدیمش.

بوی دمپخت لاخلی همه جا پیچیده است چه صفایی دارد…ناگهان فرو می نشیند این خیال پوچ با بوی اسپاگتی درچند خانه جلوتر…ناگهان صدایی از گوشی موبایلم شنیدم وایرلس یکی از خانه ها هشدار میداد مبادا وصل بشوی به یکی از مردمان دیار لینچان…

.خوب یاد دارم مادرم نان می پخت آن هم در تنورگلی من هم کودک خانه بودم برادر بزرگم نامه ای از سربازی فرستاده بود و نه من سواد خواندن داشتم و نه مادرم…اشک ریخت تا آمدند برایش خواندند و ارام شد حالا ویچت و تانگو و.. رابطه ها رو راحت تر کرده .

زیاد به دل نگیر اینجا همه چیز هست..رابطه ها سریع برقرار می شود به آنی هم تمام.. زیاد نباید به وجود مرام توجه کرد .. هر روز برنامه ای از اینترنت دانلود می شود  اما برنامه ی صداقت وآرامش هر کاری می کنیم دانلود نمی شود….آری شهرمان بوی جدیدی گرفته است رودخانه هم قهرش گرفته اینجا آب فاضلاب و دود و دم و بارش و آفتاب بازیش می دهند .

نه خری هست و نه قاطری …راستی یابوی حج عباس هم مرد  …کشاورزان هم راحت شده اند همه چیز مکانیزه شده است …نه اینکه کشاورزی مکانیزه شده باشد همه چیز اینطوریست حتی آدم  ها…. احساسات هم مکانیکی شده اند… الکترونیکی رابطه ها برقرار است زیاد حسودی نکن این رابطه مثل کفش های چینی سالنی که برای مسابقات  خریده بودی و ده روز بیشتر دوام نیاوردند هستند

راستی شهرمان ماشین های آکواریومی هم دارد یعنی از سده می برند زرین شهر و بالعکس رنگشان هم زرد است هم رنگ پیراهن سپاهانی که تو ازش متنفر بودی…نمی دانم حتما تاکسی ها هم دلشان پر است از این ماشین های آکواریومی…

شهرداری چی ها هم برای خودشان ساختمانی شیکی درست کرده اند .حسن هم مسئول شده است و همه چیز همان است وهمان فقط وضع خیلی بهتر شده است …کارهایی هم می کنند مثلا کوچه ی عصاری را خیابان کرده اند …کناره اشکفت حاج محمود را .همان درهه را پارک کردند کاشکی بودی و می دیدی  کناره کوه کولادان را پارک درست کرده اند راستی پیاده روی هم اینجا مد شده است شبهای تابستان همین پارک ها غلغله می شود .

داشت یادم می رفت پارک بانوان هم در حال احداث بود که شورای جدید مکانش را نپسندید ..حرف شورا شد زیاد تعجب نکن  اردشیر و مجتبی هم شورا شدند…می دانم تو هم بودی خوشحال می شدی…

رودخانه هم حسابی کم آب است..فاضلاب شهر هم به بالای سد آب بند همونجا که خیلی وقت ها می نشستیم و نمای زیبایی هم داشت،می ریزد …وقتی می بینیش دلت می گیرد…

راستی مغازه حاج مانده علی دری را یادت هست با آن ماهی های کاکائویش، حاج مانده علی خدابیامرز هم مرد… مغازه عباس دکون دار را چطور  اون هم خاطره شد ….دیگر کسی سماورش که خراب شد نه استادنجاتی هست که سماورش را درست کند نه مردم این روزگار رغبتی برای درست کردنش نشان میدهند شهر پر از فروشگاه های بزرگ بزرگ شده است و حتی مردمان غریب هم برای خرید ،میل به اینجا پیدا می کنند

اما هنوز هم که هنوز است  از بالای کوه به شهر می نگرم در انتهای یک خیابان شهر محو می شود محو محو می شود اندیشه بسیار نجیب حس مالکیت می دهد گرچه دو سه خیابان بیشتر نداشته باشد..نگاهم را کوتاه کند

این روزها برای هم بودن و به یاد هم بودن مثل گذشته ها نیست …. مفید بودن  کمی سخت است و… جستجو در کردار نیک هم ای…..همه عادت کرده اند پول خودشان را به حرکت در آورند و همه  انتظار سود دارند گرچه اینها می آید و می رود  و تغییر می کند اما چیزی که می ماند یک خط خوبی است و یک خط بدی این تغییر پذیر نیست ..

پس دلت نگیرد این حوالی خبری نیست این حوالی چیزی گرمت نمی کند ….



تاريخ : جمعه 6 دی1392 | 0:9 | نویسنده : مجتبی( 7 )

هرگر نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم……. بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

(ترانه ی از سیاوش قمیشی)

کمک نفس زندگیم...امشب کمی ازمن را دم کن بگذار بجوشم...بخار بشوم ....من بارها از دوست داشتن سخن گفته ام گرچه  می ترسیدم با عشق خاله بازی کنم اما چه کنم عاشق دوست داشتنم...

تو شعرهایم را محاصره کرده ای..تسلیم تسلیمم...اسیر نگاهت میشوم و هر آنچه رو که دارم یعنی احساس هایم را می بخشم..

می خواهم اعتراف کنم..تو که باشی احساس مریم وشقایق و سرو دارم ..

بیا دست دلم را بگیر و راهش ببر، بگذار تاتی تاتی کنم بگذار راه رفتن یاد بگیرد این دل من چند وقتیست فلج اطفال گرفته است !می دانم تو که باشی برایت می دود...

بی تو خوب بلدم دلتنگی را معنا کنم تو که نباشی ساعت دلتنگی وقت و بی وقت کوک می شود وتو که نباشی من و دلتنگی و آهنگی همنشین می شویم و قلم حال نوشتن می گیرد

از پشت این واژها برایت یک سلام پراز مهربانی می فرستم این افق دوست داشتن را نگاه کن بگذار در کلاست سالها درس بخوانم

ماه بزرگ دنیای کوچکم!! ای تصنیف شیرین من ... ای همه غزل وصداقت.تو از واژه های شبنم و حریری ،تو آنژیو گر قلبم هستی ،دریچه های سد آبند(1) احساس هایم  را  باز کن ،صحرای قرق جاارزن(2) دلم را با حرف هایت سیراب کن روی خیابان امام(3) دلم که مستقیم مستقیم است قدم بزن  در فروشگاه شهروند(4) دلم  خرید کن!

من نبض احساس هایم هنوز به سمت تو می زند می خواهم دلم را نذرت بکنم  پس باش همیشه باش تا بودنت را قرقره کنم

باش تا بهتر و بهتر باشم

پی نوشت:

1-سد آبند:سدی در شهرمان سده لنجان

2- صحرای قرق جاارزن:نام صحرای است در کنار همین سدآبند

3-خیابان امام:خیابان اصلی شهرمان

4-فروشگاه شهروند:نام فروشگاهی



تاريخ : جمعه 29 آذر1392 | 22:50 | نویسنده : مجتبی( 7 )
بعدظهر روز یک پاییزی برای دیدن فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند(محبوب‌ترین فیلم جشنواره سی‌و‌یکم فیلم فجر از نگاه بینندگان‌ و برنده سیمرغ کریستال تماشاچیان)شال و کلاه کردیم و به سمت اصفهان رفتیم در راه با خودم فکر می کردم که این فیلم هم مثل بیشتر فیلم های این روزهای سینمای ایران کلیشه ای است و بی محتوا بالاخره رسیدیم و با کلی گشت و گذار جایی برای پارک ماشین پیدا کردم و با خرید تنقلات خودمان را آماده ی دیدن فیلمی کردیم که کارگردانش پوران درخشنده بود وبازیگرانی داشت که بیشترموقعه ها محبوب خانم کارگردان می باشند.

اما خلاصه ای از فیلم این است که :

 دختری با توجه به سهل انگاری پدر  ومادر  در بچگی مورد اذیت و آزار فردی قرار میگیرد و به حدی از این اتفاق دچار وحشت و ترس می شود که حتی در بزرگسالی نیز این ترس و خاطره بد در ذهنش باقی می ماند. حالا شیرین که دختر بزرگی شده و دوبار هم تا آستانه ازدواج رفته، فاجعه ای به بار می آورد که ریشه در ترس او در اتفاقات دوران کودکی اش دارد، شیرین  سرایدار ساختمان را می بیند که در حال آزار  و اذیت بچه ای می باشد که باسابقه و مشکل روانی که از کودکی با خودش داشت در شب ازدواجش با مرد سرایدارکه در حال آزار و اذیت بچه ی بود درگیر می شود و این منجر به مرگ سرایدار می شود....

اگر بخوام یک جور دیگه خلاصشو بگم اینه که، شیرین نوعروسی است که در شب عروسی خود مرتکب قتل فردی می‌شود که تاکنون او را نه ندیده بود.نه می شناخت. در جریان بررسی پرونده قتل معلوم می‌شود که شیرین در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته و مابقی ماجرا.....

در مورد موضوع و بحث فرهنگی فیلم چند نکته است که در زیر می آورم:

خانم پوران درخشنده در این ساخته خود با تابوشکنی، نخست به بررسی مسئله تجاوز به عنف و تجاوز به کودکان و در ادامه به صورت بسیار جدی به مسئله جرم‌شناسی و بستر وقوع جرائم ها در اجتماع ایران و همچنین به مشکلات مدرسه و معلم ومسئله آموزشی پرداخته است که این مشخصه ها به خودی خود قابل تأمل و از ویژگی‌های بارز این فیلم است.

چرا این دختر باید این مشکلش را مخفی نگه دارد و در طول این همه سال بازگویش نکند..!

هیس دخترها فریادنمی زنند  ازتجاوز به کودکان نشان می دهد تا سکوت در مقابل خیانت برای حفظ آبروداری را به چالش بکشد.
کارگردان فیلم به عنوان مشکل اصلی داستان تجاوزهایی را تعریف می‌کند اما سکوت بزرگ دختران ما قابل گسترش حتی به مسائل جزئی‌تر و کوچکتر  است. باید قبول کرد که ایران به رغم این‌که با آن گذشته‌ی سنتی و مردسالارانه‌اش فاصله گرفته اما هنوز از آن جدا نشده است. نگاه زنانه‌ی هیس دخترها فریاد نمی زنند این موضوع را نشان میدهد که به هر دلیلی نگاه مردسالارانه‌ی  ما را به توصیف و نقد می کند. این‌که چرا باید کودکی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته ترس از بازگو کردن مسئله داشته باشد؟ چرا تقریبا باید مطمئن باشد به محض طرح مسئله آبروی خودش و خانواده‌اش می‌رود و از سوی جامعه طرد و دور می‌شود؟ او به عنوان یک قربانی چرا باید پیش از طرح ماجرایش خود را محکوم بداند؟و چرا پدری که میداند به فرزندش تجاوز شده است برای حفظ آبروی خود از بازگو کردن و کمک کردن حتی به شخصی که تجاوز گر فرزندش را به قتل رسانده دریغ می کند....

  اگر باز هم در جامعه عامه ریزتر بشیم  و کسانی که با موردی مانند شیرین(بازیگر نقش اصلی فیلم)برخورد نداشتند اما حتما عبارت  کرم از خود درخته را بارها وقتی دختری به پسری که در خیابان مزاحمش شده خطاب به آن دختر دیدید و شنیدید و شاید خودشان بارها تجربه‌اش کرده باشند و برای فرار از شنیدن چنین حرف‌هایی ترجیح دادند راه حرکتیشان را تغییر دهند اما اعتراضی نکنند چرا که همیشه یکی جایی بوده که بگوید: هیس! دخترها اعتراض نمی‌کنند! هیس! اگر حرف بزنی همه تو را مقصر جلوه می دهند

این فیلم  اگرچه به موضوعی می‌پردازد که بسیاری فکر می کنند همه‌گیر و شایع نیست اما آینه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ی ماست  نمی دانم باید به همین راحتی گذشت  از این‌که موضوع تجاوز به کودکان آمار اسف‌باری دارد. باتوجه به این‌که خانواده‌های بسیاری به خاطر سکوت مادام‌العمرشان هرگز در این آمارها نمی‌آیند!

و نکته ای دیگردر مورد  پدر و مادرهای بی تفاوتیست که از فرزندان خود دور شدند ازمسائل کودک و نوجوان خودشان ناآگاهند.، این دوره فرزند داری با شرایط فرهنگی جامعه ی ما خیلی سخت از سالهای قبل است، وقت باید خیلی بیشتر از گذشته ها گذاشت شاید خیلی از پدران به نوع بزرگ شدن خودشان می نگرند و می گویند ما اینطور  بودیم و این کار رو کردیم و از فرزندشان انتظار رشد ،بسان خودشان را دارند( اما این روزها با این دنیای الکترونیکی و با اینکه رابطه ها نزدیک شده است بهتر است پدر و مادران هم اطلاعات خودشان را بالا ببرند و از چگونه استفاده کردن از بیشتر برنامه های ارتباطی رایج در جامعه ودنیای کودک و نوجوان خود آگاه باشند )

البته در جامعه ی ما هیچ تلاشی برای آموزش به پدر و مادران نمی شود و با این نظام آموزشی که در دوره های تحصیلی فرزندان موجود است انتظاری بیش هم نمی رود نه فرزندان آگاه می شوند و نه والدین....

مسئله اساسی دیگر در مورد این فیلم ، حساسيت نسبت به قانوني است كه نمي‌تواند از يك قرباني مجرم حتي به مقدار لازم دفاع كند و درنظرگرفتن مجازاتش تخفيف ايجاد كند.شايد اگر اين تخفيف انجام  مي‌گرفت هدف  این فيلم محقق نمي‌شد و تازه قصه مرموزتر مي‌شد به اين صورت كه پسری، قرار بوده با دختری ازدواج كند و الان فهميده كه قبلا مورد تجاوز قرار گرفته چگونه قبول میکند در صورت زنده ماندن ادامه زندگي دهند واز نظر فرهنگی باید به این موضوع دقت کرد و باید نظام خانواده و فرهنگي كه حاكم است دقت کرد و این موضع که كنار آمدن با آن از جانب هر‌كسي آسان نيست و توجيهات خاص، رواني و اجتماعي و محيطي خود را می پذیرد. لذا خانم کارگردان بهتر مي‌بيند در عين نگراني نسبت به سرنوشت قرباني که مجرم هست، به اصل قانون حمله كند و موضوع را بيش از اين کش و قوسش ندهد.

هر چند در اين فيلم می بینیم كه آن فرد مورد نظر(نامزد شیرین)، تلاش زيادي براي نجات نامزدش  انجام مي‌دهد.در سکانسی از فیلم ،در يك جا مردي كه نامزدش دست به قتل زده براي اينكه آدرس يك فردی را بگيرد بنزين به همراه خود مي‌برد و با تهديد به آتش زدن مغازه و آن فرد ، آدرس را ازش مي‌گيرد.، آيا نباید به این فکر کرد که نقش نهادهاي مسوول چیست، يا بي توجهی اين نهادها به سرنوشت انسان هاو  انجام فعاليت‌هايي در قالب قانوني كه ضعف دارد يا ضرورت پيگيري و انجام كار از جانب خوده افرادی که به نحوی دارای شاکی هستند حتي در جاهايي كه ممكن است از پس آن بر‌نيايند ومتوسل به ابزار خاصي می شوند. جاي بسی سوال دارد ،اين در صورتیست  كه اين كارها را يك فرد مسوول  خیلی راحتر مي‌تواند انجام دهد و در اينجا اين فيلم این را میگوید كه حق گرفتني است و اين القاء را به مخاطب مي‌دهد كه كار فرد قرباني سوءاستفاده جنسي قرار گرفته به نوعي درست بوده چرا كه درجایی ديگر اين حق را به نامزد آن قربانی مي‌دهد كه بنزين با خود ببرد و با زور كارش را دنبال كند چرا كه قانون ضعف هایی دارد و نمي‌تواند از حقوق انسان‌ها به نحو احسنت دفاع كند.

حتي اگر در اين مراکز،حتی اگر مسوول پرونده در حال بررسی انسانی متعهد و دلسوز و اگاه و مهربان هم باشد گرفتن حق درست و مطلوب حقوق افراد، به قانون مناسب بر مي‌گردد.

در پایان باید بگویم که این یکی از دیالوگ های فیلم هست: « از کی دفاع کنم؟ از یه جسد! ، من مُردم، من تو 8 سالگی مردم چون کسی نبود حرفامو بشنوه... همین خط را بگیرید و تا آخر بروید!



تاريخ : یکشنبه 24 آذر1392 | 0:0 | نویسنده : مجتبی( 7 )
زر ورق غربتت را بينداز به آب،بايد بسپاري خودت را به آب ،گرچه دلم نميخواهد گذر زمان همه چيز را معلوم كند تو خودت كه باشي نه زمان مديريت مي كند نه زاده زمان ....

باید پارو نزد ، وا داد  باید دل رو، به دریا داد خودش می بردت هرجا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...

دلم از قسمت هاي زمانه مي سوزد كه چگونه قسمت تو اين بود...چطور راهت را به سمتي كشاندي كه نه مهري دارد و نه عشقي...چطور آسمان آبي دلت سياه شده است!! تو نه شبيه خودتي و نه ديگري! بين هويت خودت و كسي كه اصلا شباهتي به تو ندارد وامانده اي....

بيا فاتحانه فكر كن ما همه بيماريم،ما پيوسته در قناعت خويش بيماريم،نه فكري نه دستي براي حركتي...بايد نقاب را برداشت بايد گاهي براي ادامه خودت را به نفهمي بزني!!

مي داني ؟زندگي بچه بازي بزرگيست گاهي براي رد شدن از مخمصه ها بايد بچه بود و نفهميد....

بيا با خاوري از اراده زندگيت را بساز،كره اي كه تو پا در كفشش كرده اي به نظرم سوار نشدني تر از اين حرفهاست..گاهي براي بدست آوردن يك چيز خيلي چيزها را بايد از دست داد،گاهي يك دقيقه با شرف و آرامش زندگي كردن بهتر از سالها زندگي نكبت بار است...

اينقدر تخمه در انتظار خودت نشكن!!اينقدر سريال در ذهنت نساز!كارگردان خيالي نباش!بايد بروي يك گوشي دنج خودت باشي و خودت..نه سيب ات را دونيم كن و نه نگاهت را.. خودت باش وخودت...

اگر بخواهي مي شود...پس آستين ها رو بالا بزن بدان يكي اينجا براي آينده ات دست بردعا برداشته...



تاريخ : دوشنبه 11 آذر1392 | 22:8 | نویسنده : مجتبی( 7 )

شیرین عقلی دیدم

بدنبال عشقش می گشت

میگفت روزی صدایی گرم.......

گفتم بیا برویم کنج یه شب بشینیم

گریه کنیم

اینجا کسی جنون ما رو جدی نمیگیرد!!

(اردیبهشت سال90)



تاريخ : جمعه 17 آبان1392 | 14:38 | نویسنده : مجتبی( 7 )
- گاهشمار ناظم سرا(1) عجیب پیرم می کند...امسال می رود کلاس اول...

- آژانس مسافرتی دلم از آن توست هر روز برای خودت بلیطی رزو کن به کویر دلم برو دوست داشتی دریایی شو..زیارت کن ...فقط مسافر دلم باش

- این دل، این بغض، اجازه نمیدهد که در ندیدنت بوی آرامش بدهم هر ادکلنی خریدم بوی آرامش نمیداد تو که باشی آرامش هم هست ...

- با گل وعده می کنم صبح یک روز بهاری وعده یمان سر سد آبند(2) تو بیا آنجا حسابمان پای پونه های روی مرزهای دلمان.........

- این روزها احتمالا حالم خوب است.احتمال دارد که نظریه احتمال را نقض کنم از پدیده نگویم پدیده ی که نیست جوابش قبل از آزمایش خوب بودن یا نبودند احتمالا خوب است....

- این روزها خیلی زمینیم!!بیا برویم سمت نگاه گریه ....گریه کن، گریه کنم گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه....و من وتو سهام دار گریه ایم...

- ما از نسل انقراضیم...من چارچوب نگاهم وتو حرفهایت......

- جا فیلتری روغن احساس هایمان خراب است تمام تعویض روغنی ها را هم که برویم افاقه نمی کند

- این روزها مردانگی اختصاصی شده است هر کس برای خودش!!ولی بوی مردانگی می دهد پیراهنت گرچه سالهاست رفته ای ...... 

- وقتی عقلم را به احساس هایم وا می گذارم بیچاره تصمیم ام که نمیداند به کدام سو برود...


- چه بیچاره حال است آفتابگردان، وقتی که شب فرا می رسد مثل...

 - نمی دانم!خودستایی نیست!گاهی زیاد مورد اعتماد قرار میگیرم اما:

خیلی صفا دارد که بدانی کسایی هستند در این روزگار که از بین همه ی آدم ها،تورا برای شنیدن همه ی حرفهایش پیدا کرده آنوقت است که همه ات را می گذاری برای شنیدن دردها و حرفهایش مهم هم نیست که خودت خسته تر و و سردرگم تر از این حرفهایی،همین که بدانی اعتماد متوجه تو شده است به دنیا می ارزد

پ ن:

1- ناظم سرا سایتی پر طرفدار و دریچه ای رو به فرهنگ که تولد هفت سالگیش است

2-سد آبند:سدی در شهرمان سده لنجان کنار رودخانه ی زاینده رود



تاريخ : دوشنبه 6 آبان1392 | 22:7 | نویسنده : مجتبی( 7 )
شهر بی روح

شهر دست اندازهای بزرگ

شهر آب انگورهای حلال 

شهر تنباکوهای دو سیب

شهر جام ها 

شهر نام ها

یاد ها

.

.واین گلدسته های عاقل اندیش

باید با خدا معامله کرد

.

محمد

.

دسته چکم را بیاور



تاريخ : یکشنبه 7 مهر1392 | 0:0 | نویسنده : مجتبی( 7 )
کتاب بهمني رو برمیدارم؛ کتاب نگاهت را و تمام نامه های عاشقانه اي كه همه بوی ترا دارند. عطر تو درتمام برگ ها مانده و طعم خوش  روزهایمان چه صفايي دارد.

روزهای زندگی چه گرم میگذرد با تو ،
با تو گرم هستم و نمیسوزد دوست داشتنمان، ای ماه بزرگ دنياي كوچكم
همچو زاينده رود اين روزها که آرام میگذرد،با هم بودنمان  نیز در نسيمي دل انگيز  میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل...دلي كه هميشه گله داره(عجب اي دل عاشق تو هم حوصله داري تو اين سينه نشستي هزارتا گله داري)
ساعت عشق مان نه هفت است و نه ساعت هاي ديگر كه تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی زندگيست، دلبستگيست....

بوي پاييز مي آيد و تو خوب ميداني كه بايد سالي دوبار براي من تولد بگيري! يكبار روز تولدم و يكبار هم روز اول پاييز!!

365 روز گذشت و دوباره پاييز آمد و دوبار گفتي دوستت دارم .پاييز است و هواي درد و دل، هواي قدم زدن، هواي خش خش برگاي خزوني ....

سیاوش ‌را بگذار بخواند صدايش را زياد كن:دو دریچه دو نگاه دو پنجره..دو رفیق دو همنشین دو حنجره...

میدانم توهم حال مرا داری ، تو هم مثل من ، هوای دلم را داری

قلم و كاغذي بياور مي خواهم قراردادي براي دلم بنويسم تو كارفرمايش باش و من پيمانكارت ،صورت وضعيت هايش را خودت امضا كن اين قرارداد بايد بدون تاريخ باشد تاريخ انقضايش را بگذار تا ابد...

میدانم همیشه با صداقت خواهی ماند،مثل یک گل به صداقت چشمهایت،به وسعت نگاهت...
مهربانم! ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم، حرفی نمي زنم جز سکوت ،سكوتي كه بين من و چشمانت چه ها نمي كند ، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند



تاريخ : دوشنبه 25 شهریور1392 | 23:34 | نویسنده : مجتبی( 7 )
 آب و هوا که ملس باشد دلم هوایی می شود و هوس بودن با تو نئشه ام می کند وفکر خماری بعدش دیوانه ام ! اما چه می شود کرد در حال ترکم وبه قول معروف دارم ادم می شوم و سر و سامان میگیرم پس " گور بابای خماری بعد از التماس"

تا اطلاع ثانوی هم هواشناسی حق پیش بینی هوای صاف و ارام را ندارد "که هیچ خوشم نمی یاد" اصلا کاش ههمش باد و طوفان و ابر مه سونامی باشه(برگرفته از دست نوشته ی بچه خواهرم)

این روزها آرامش نه به من می آید نه به تو پس باید چند واحد بی خیالی پاس کرد سر و سامان را میگذاریم برای بعد..

حرف بزن می دانی من و تو سالهاست برای هم صحبت های طولانی داریم امشب باید کام بدهد!حرف هایت را میگویم! مثل قلیانی که خوب قل قل می کند من نمی دانم باید کام بدهی.....

 ناظم سرا   و شعر را بی خیال می شوم  لب تابمو می بندم همه چیزرا بی خیال اصلا دنیای نت را بفرست مرخصی ساعتی ....

حواست را بگذار اینجا می خواهیم فارغ از خیلی چیزها برای هم باشیم

حرف بزن مثل زمان نوجوانی...

راستی حواست باشه گفته باشم باید حواست باشه، دل آدما،شیشه پنجره ی اتاقک قدیمی من نیست که هر وقت خواستی روی آن "ها"  کنی بعد با انگشتت قلبی بکشی و وایسی آب شدنش رو تماشا کنی و خنده ای بزنی نه داداش اینو بدون با  من که نشستی از این خیالا بی خیال... 
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی یا چیزی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.. اگه یادت باشه به پاس نامرادی که بر احساس دو سه نفری داشتی ، عجیب ناراحتم کردیا!!
نمی دانم همیشه دوستت داشتم بی دلیل و بی خودی!!! وگرنه بعضی از رفتارهایت را دوست نداشتم
حال و هوای انگوری را دوست داشتم درست برعکس تو! چون خیلیا توی مستی بوی راستی می دهند و این گاهی دوست داشتنیس...... ولش کن..
حالا قلیانت را بده پکی بزنم و تو حرف بزن تا من میان حرفهایت نکی بزنم نکی از تبار کفتری که صفر آبادانی(مرحوم صفر عبدالبراتی(1) خدابیامرز برای بچه ی خواهرم داد عجیب نک می زد پس مواظب حرفهایت باش تا نک ، نکیت نکنم میان حرف هایت.....
همیهشه از حرف های صمیمانه فراری بودی !نه چراا دروغ!! تو با من همیشه صادق بودی!!
 هر روز از رضا رجایی(2) برایت قرصی که بوی آرامش می داد می گرفتم بوی ارزش راستی ...  چاشنی هم داشت حرف های من و تو که گاه گاهی دلگیر می شدی و چه چاره که من هیج وقت ارزش هایم  را کنار نمی گذاشتم و تو و دوستان دیگرم گاهی سختشان می شد و گاهی خیلی خوب می پذیرفتی
یاد دارم  توهم مثل من از بچگی فوتبال بازی می کردی ، آن هم با توپ بلاستیکی تازه هر وقت توپمان می افتاد خونه ی زنم حیدر (3)خوب هوایمان را داشت بنده خدا اول چندتا تیکه می انداخت بعد خوب دعوایمان می کرد البته تا می امد به ما برسه ما زود توپمان را بر می داشتیم ، توی زندگی گاهی تا اشتباهاتت می آمد گریبانت را بگیرد زود پا به فرار می گذاشتی و خدا هم کمکت می کرد
حالا که برای خودت کسی شدی تفکراتتم بوی جدیدی می دهد
می خواهم بوی ثبات بدهی !دل شادم کن می خواهم برای حال و هوای جدیدت جشن بگیرم تمام دوستان را دعوت کنیم به  اساقربان (آشپز)(4) هم بگویم برایمان دمپخت درست کند با دست هم بخوریم همچین ندار و حال دهنده!
می دانم خودت هم خوشحالی از اینکه خودت شدی ...خود خودت...
خودت بمان با خودت باش راهی رو برو که بوی نابی بدهد همیشه با ارزش هایت زندگی کن ارزش هایت را والاتر از هر چه بدان روزی جایی خواندم:
به خاطر مردم تغییر نکن این جماعت هر روز تورا جور دیگری میخواهند
احمد شاملو میگه:
زیباترین حرف ات را بگو

شکنجه ی پنهان سکوت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ئی بی هوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است

1-مرحوم صفر عبدالبراتی مردی خوش رو و خوش صحبت  که کبوتران زیبا و زیادی داشت

2- رضا رجایی:مغازه داری در شهرمان سده لنجان که خودش یک پا داروخانه است

3- زنم حیدر(سلطانی): مادری ارزشمند که کهنسال ترین زن سدهی بود که حدود دو سال پیش فوت کرد.به نقل قول از یکی از دوستان ایشان متولد 1270 بوده اند.

4-استاد قربان سلطانی:یکی از آشپزهای خوب و قدیمی شهر



تاريخ : پنجشنبه 24 مرداد1392 | 14:37 | نویسنده : مجتبی( 7 )
انگار شعرهایم را کفترهای همسایه  برده اند و انگاری سادگیم را فراموش کردم و همه چیز دچار پیچیدگیست، تو در توست مثل قرق هایی که فقط حرف هایش مانده مثل تمام خاطرات من مثل تمام سختی های تو...

این روزها خوب نیست گیج و مبهوتم بین بودن و نبودن بین رفتن و ماندن بی حوصله ام خیلی ها می دانند

کاش میشد به به دیار باقی اس ام اس زد کاش می شد از روی کوه کولادان پرواز کرد

راستی شب که می شود غزلواره را بازمی کنم می نشینم چند تا می خوانم. وقتی مرا گرفت، یعنی از غزل سیراب شدم تازه یاد تو می افتم به شعر خوانیم برای تو.... تازه اون موقع است که دلم یه جوری می شود نمی دانم چه جوری این جورش توی دکان عباس دکاندار خدابیامرز (1)هم پیدا نمیشد حالا تو بگو من چه کنم با این دل ؟هر کاری بگویی کردم اما بی فایده است دکتر ایقایی (2)می گفت بیا بیرون از این حرفا بروسنگ بزن توی رودخانه تا حالت سرخوش شود می گفت دیدی پرسپولیس برد بهش گفتم دل خوش سیری چند....

باید باشی تا ببینی ....

این روزها حرف که می زنی انگار همه عاقلند و حس می کنی انگاری حرفهایت بوی پوچی می دهد انگاری همه می فهمند و تو نمی فهمی....

حس می کنی که اعتماد رنگ باخته و هیچ کس به هیچ کس اعتماد نمی کند می دونی یاد اون ترانه ای از معین می افتم( ترانه سرا هما میر افشار) که همیشه می خواندم:

نه از آشنايان وفا ديده ام                نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم                     كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرد شرار              من از برق چشمي بلا ديده ام
وفاي تو را نازم اي اشك غم            كه در ديده عمري تورا ديده ام
نه از آشنايان وفا ديده ام                نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم                     كه از چشم خود هم خطا ديده ام
طبيبا مكن منعم از جام مي            كه درد درون را دوا ديده ام
حريم خدا شد چه شبها دلم           كه خود را ز عالم جدا ديده ام
از آن رو نريزد سرشكم ز چشم        كه در قطره هايش خدا ديده ام

برو صاف شو تا خدابين شوي          ببين من خدا را كجا ديده ام


هم من میدانستم و هم  تو که این مردم از بس نامردمی و دو رنگی دیدند چشم چپشون هم به راستشون اعتمادی ندارد وای از این روزگار بی ذات پرست....

می دانم!! حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگارما زیاد  تعریفی ندارد چون  دیگر سر سوزن ذوقی  برای هیچکس نمانده.

روزهاست که رفته ‏ای؛ اما هنوز هم که هنوز است، خاطرها  تو را فراموش نمی کنند. هنوز هم زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

هنوزم که هنوز است مرداد که می آید خاطره هایت قلقلکم می دهد قلقلکی نه از جنس خنده بلکه از جنس  نبودنت ....

می گذریم !از گذشتنی ها باید گذشت....خاک سرد است و دل های ما هم سرد..

تو هنوز با مایی.نگاهت هر روز با ما حرف می‏زند. تو حرف می‏زنی و هنوز برایم شعر می‏خوانی

پی نوشت:

۱-مغازه دار کهنه کار محله مان که در مغازه اش از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشت.

۲-دکتر محسن ایقایی،پزشک مردمی و باسواد شهرمان که خدا همیشه نگهدارش باشد.



تاريخ : چهارشنبه 26 تیر1392 | 0:0 | نویسنده : مجتبی( 7 )

امروز!!

شاید روز خاصی برای شما نباشد.

روز تولد من که هست........

در مدار زندگیم ،دوباره گردش زمین کامل شد

خانه تکانی ثانیه ها و دقیقه ها  بود............

میدونید! گاهی شعرها وادارم می کنند خود را بنویسم ..مثل روز تولدم که گاه وادارم می کند به خودم فکر کنم... امروز فالمان هر چه باشد که باشد حال مان را دریاب  خیال کن حافظ را گشوده ای و میخوانی((مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...))یا قتل این خسته به شمشیر تو...چه فرق؟؟ فال نخوانده ی امروز منم من.......

شناسنامه ی من یک دروغ اجباریست.....هنوز تا متولد شدنم مجالم هست

آری من سالی چند بار متولد می شوم از نو!! اگر اجازه داشتم برای هر تولدم شناسنامه ای میگرفتم و گهواره ی کودکی ایم را در اتاق رو به حیاط خانه ی امروزمان می بستم

این کودک(مجتبی) !!هنوز شعرش بوی شیر می دهد

این بیست و چند ساله هنوزم که هنوز است به مکیدن شست خود قانع است..

مادرم امروز با نگاهی (چه سوژه ای!چه نگاهی!چه حس زاویه داری)، یادش افتاد که چه آرزوهای بزرگی در حق من دارد. بغضم ترکید درست مثل لحظه تولدم، بیست و چند سال پیش ! در بیرون امشب باد غوغا می کند درست مثل غوغای دل من !من یک سال پیر تر شدم...من چه خوشحالم امشب!و امسال...

با برادرم داشتیم ماها را تفسیر می کردیم به تیر که رسیدیم اولین دلشوره اش ممیزان دارایی بودند آخه تیر ماه سال مالی و من هم هر سال  با دلشوره هایش دلشوره حساب و کتابه مرام و اخلاق، و معرفت می گیریم و در دادگاه ممیزان دلم! پای میز محاکمه می نشینم

پ ن:شاید من

بیست و ششم تیربه دنیا آمده باشم

وتو سی تیر

شاید هم

من و تو سالی دوبار متولد می شویم

موهبت اندکی هم نیست

زیانی هم به هیچ کس و هیچ نهادی نمی رساند

نه تعطیلی تقویم اضافه می شود

نه هیچ تبصره ای برای دوباره به دنیا آمدنمان

شاخه گلی قائل است

پ.ن:و...وفا به صفای قدیمت دلیل شد که دلم هنوز که هنوز است شاعرت باشد



تاريخ : یکشنبه 2 تیر1392 | 23:16 | نویسنده : مجتبی( 7 )
برای خواندن دو پریسکه ام در انجمن ادبی پریسکه سرایان ایران بر روی لینک های زیر کلیک کنید


http://periskeh.mihanblog.com/post/947#commentlist

http://periskeh.mihanblog.com/post/946#commentlist



تاريخ : دوشنبه 30 اردیبهشت1392 | 0:0 | نویسنده : مجتبی( 7 )

-این روزهاتفکراتم هی لول می خورندهر کاری میکنم یکجا جمع نمی شوند تو بیا کاندیدای شورای مغزم شو! شاید بتوانی کاری برای شهر تفکراتم بکنی!

-دلتنگ پاكي دفتر نقاشي اي هستم كه كودكيم را بكشم

-سادگي را دوست دارم انسان بودن را نيز همچنين گرچه ما آدم هاي مرموز و پيچيده را عاقل مي شماريم

-رفاقتم چند روز پيش دچار زلزله در عمق رگ گردنم شد عجب تكاني داد اما انگار نمي دانست 2 واحد اصول مهندسي زلزله پاس كرده ام و ماندگارم

-می دانم دستم نمک ندارد نه برای تو برای خیلی ها، برو و من را فراموش کن من پراز زمستان های طولانیم برو ای دوست برو

-از تو كه دور مي شوم هوس واژه و كاغذ ميكنم.....

-مهربان من!چقدر نزدیکی و دست نیافتنی.آنقدر ساده ای که می گویم دستانم یک ستاره به تو راه دارند!

-مي خواهم بروم آنجايي كه شرابم نبرده مرا!! تو جايي سراغ نداري ؟بيلط بي خيالي نداري؟

-خاطره ها منتظر دست هایی هستند که جان دوباره ای بهشون بدند  می دانم که کوچه ای تنهایی ام دلواپس خاطره هاست و آن کوچه ،کوچه ی است که عصاری می نامیدندش.آره !کجایی منوچهر که ببینی کوچه عصاری هم خیابان شد!!

-قلیانی چاق کن بگذار آنچه را من می بینم و دیگران نمی بینند در دودها  هوا کنم

-احساسم هیچ رنگی نیست درگیر گم رنگیست....

 -غزلم ردیف نمی گیرد قافیه هم ندارد در بی مزگی شعرهایم گیر کرده ام ،نه من شاعر می شوم و نه تو



  • آی تی ایران
  • بند باز