من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده.....
از چهارراهی که تو آن را چهار راه چه کنم می نامیدیش همیشه آرام رد می شوم
بوی تو می دهد جاده ای که سر ماشینم روی شانه هایش آرام گرفته....
هیچ کس نمیداند من هنوز دلم در یاد توست
خجالت می کشد دلم از ابروهایی که با شنیدن حرف دلتنگی یک متربالا می روند.
که گفته من و تو لیاقت با هم ماندن را نداشتیم........
این لیاقت لعنتی داشتنی نیست شاید گرفتنیست ..نمیدانم...
دلم امشب هوای حرفهای دلنشین کرده ای وای! به خاطر اسمت باز چشمان من بارانی شد
نمی دانم هم اکنون مرا حس می کنی؛و چه کسی برایت بهمنی می خواند :
با همه بی سرو سامانیم....... باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست ......در پی ویران شدنی آنیم
دلخوش گرمای کسی نیستم .......آمده ام تا تو بسوزانیم
به همان اشکهایی که روزی برای با هم بودن ریخته ایم...امروز برای با هم نبودن
می ریزم قسم که این روزها همه چیز عوض شده حتی نگاهای من...!!!!!
حتی راه رفتنها ........
امشب خیالت ریشه دوانده در ذهنم بگذار ریشه کند پر و بال بگیردبگذار صحرای
جدید یکپارچه شده ی دلم سایه بانی پیدا کند
همین الان به وقت تنهایی.وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته
و شاید بازهم بگویم قسمتمان اینچنین بوده...و تو بخندی و بگویی:قسمت...!!!
می دانی که دلم اهل هوس نبود اما این روزها عجیب هوس تورا کرده....