هوا دو نفره كه باشد جمعيتي در من است....

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است....

امروز حوالی هوای صبح، عطر نگاهت پرکرده بود همه صحن و سرای خانه را . دارند کوچه ی خیالم را آپاشی می کنند .... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه ولولا دارند ماهی های کشیده انگشتانم روی صفحه کلید؟ من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب مرا دور ساقه های خشک نرده می پیچد، کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد.

الهه باران را از زمینگیری اینهمه شهر گرفته ام تا پسینی غریب را با دلتنگی های او عکس دونفره بگیرم.... عکس های کاغذی پاره می شوند.... دوربین های دیجیتال را ویروس می گیرد.... بگو کسی بیاید اینجا تندیس دونفره ای را روی عریانی کوه نقش بزند.

غزلی از بهمنی برایم بخوان تا بدانم که هستی... حرف هایت را با من نجوا کن تا بهار اینجارا زیر درخت های شکوفه زده جشن بگیرم

....وقتی تو باشی دنیا با همه سادگی هایش زیباست.... حتی وقتی روزها دور از تو در صبح گاه چندم آذر ماه تنها به ناگزیری نوشتن کلماتی از تو بسنده می کنم.... وقتی از تو می نویسم دلم را به مهمانی صداقتت دعوت می کنم ...به صداي انرژي زايت....ميدانم!! صدایت انرژی زاست بی آنکه بدانی گاهی شارژه موبایل دلمی....

امروز حال و هوایی دیگر دارد این سرانگشتان باران خورده... هرچه می رقصانمشان بر این حروف متلاشی عطش جانم فرو نمی نشیند... ببین چه شوری دارد انگشت اشاره ام وقتی حروف ساده نام تو را دنبال می کند...

با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند.....

باتو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي

دلم چقدر زود زود ميگيرد ...روزهايم عجيب ابريست....هر اتفاق ساده اي مرا ياد تو مي اندازد...از چشمان مهربانت هرچه بگويي بر مي ايد چشماني كه تناسب دوستي و غم را روبروي هم مثل يك اينه قرار داده است هر روز كوچه هاي شهر را مي گردم و حس مي كنم تو مرا مي بيني و نفس هاي پر از خاطر و استرسم را حس ميكني و برايم قاب چشمانت را هديه مي فرستي

آسمان به من نگاه ميكند و من به اسمان و هوس باران كرده است بي مروت.... گرچه مي داند باران با كوير غريبه است

کوچه پس کوچه های قديمي، دیوارهای کاهگلی اگر كمي باران ببارد بوی خاک همه جا رو ميگيرد، بوی آدم های قدیم...، آدم هایی که درتنور گلي نان پختند، آدم هایی که دود مدبخ خوردند و آدم هایی که این خشت های قدیمی پوسیده را درست كردند و رفتند... مثل تو كه با خودت دل من رو هم بردي.!!

 

از مشتق گيري كدامين احساسات درهم مان نكته  برداري كنم تا از انتگرال گيري اين همه مجهول، بي تابي دلم را به امدنت گره بزنم و حل كنم

خنده هاي زوركي هم بي فايده است و از بس اين احساسات را در زونكن ذهنم بايگاني كرده ام ظرفيت حافظه ي داخلي و خارجي اش رو به اتمام است و براي بارگيري جديد نياز به حذف قديمي ها دارد كه نمي شود...

رفيق نيمه تمام...

من همين دست انداز هاي روي نوشته هايم است كه پاي دلتنگي هايم رويشان ليز خورد و شكست ...ميداني نبودنت درد كه داشت خرج هم روي دستم گذاشت!!!

ميداني دريا هم درياي وجودت كه ذات وجودش از باران هاي ماه تولدت، بي كران است.. درياي وجودت وقتي هست كه از خانه آلاچيقي چشمانم ژتون دلتنگي هايم را بخري و من را رها سازي....

با خودكار قرمز زير خط هاي مهم رمان زندگيم خط هاي ممتد كشيده ام اونجاهايي كه نبودي را پررنگ تر كشيده ام كه شايد وقتي خوانديش من را بفهمي و دوزاري نبودتت و سكوتت را بيندازد

اگر سنجشي بود مطمين باش تمام دلتنگي هاي دنيا را يك تنه حريف بودم و تمام شعرهايم وزن تو را داشت

اين روزها حال من هم مثل سريال هاي تلوزيون هي بازپخش مي شود يكبار زير باران يكبار درخيابان يكبار و...

د...رفيق من...

به پايان گريه كه مي رسم تو لم داده اي..!!!چنگت مي زنم ...نيستي...خيالي...و خيره مي شوم به نبودنت....