دوباره گردش زمین کامل شد در مدار زندگیم .......

امروز!!

شاید روز خاصی برای شما نباشد.

روز تولد من که هست........

دوباره گردش زمین کامل شد در مدار زندگیم

خانه تکانی ثانیه ها و دقیقه ها  بود............

میدونید! گاهی شعرها وادارم می کنند خود را بنویسم ..مثل روز تولدم که گاه وادارم می کند به خودم فکر کنم... امروز فالمان هر چه باشد که باشد حال مان را دریاب  خیال کن حافظ را گشوده ای و میخوانی((مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...))یا قتل این خسته به شمشیر تو...چه فرق؟؟ فال نخوانده ی امروز منم من.......

شناسنامه ی من یک دروغ اجباریست.....هنوز تا متولد شدنم مجالم هست

آری من سالی چند بار متولد می شوم از نو!! اگر اجازه داشتم برای هر تولدم شناسنامه ای میگرفتم و گهواره ی کودکی ایم را در اتاق رو به حیاط خانه ی امروزمان می بستم

این کودک(مجتبی) !!هنوز شعرش بوی شیر می دهد

این بیست و چند ساله هنوزم که هنوز است به مکیدن شست خود قانع است..

مادرم امروز با نگاهی (چه سوژه ای!چه نگاهی!چه حس زاویه داری)، یادش افتاد که چه آرزوهای بزرگی در حق من دارد. بغضم ترکید درست مثل لحظه تولدم، بیست و چند سال پیش ! در بیرون امشب باد غوغا می کند درست مثل غوغای دل من !من یک سال پیر تر شدم...من چه خوشحالم امشب!و امسال...

با برادرم داشتیم ماها را تفسیر می کردیم به تیر که رسیدیم اولین دلشوره اش ممیزان دارایی بودند آخه تیر ماه سال مالی و من هم هر سال  با دلشوره هایش دلشوره حساب و کتابه مرام و اخلاق، و معرفت می گیریم و در دادگاه ممیزان دلم! پای میز محاکمه می نشینم

پ ن:شاید من

بیست و ششم تیربه دنیا آمده باشم

وتو سی تیر

شاید هم

من و تو سالی دوبار متولد می شویم

موهبت اندکی هم نیست

زیانی هم به هیچ کس و هیچ نهادی نمی رساند

نه تعطیلی تقویم اضافه می شود

نه هیچ تبصره ای برای دوباره به دنیا آمدنمان

شاخه گلی قائل است

و...وفا به صفای قدیمت دلیل شد که دلم هنوز که هنوز است شاعرت باشد

پ ن:معماری تولدم را با تو بیشتر دوست دارم...

دارم تمرین می کنم که تفکراتم را پشت شیشه ی ذهنم نگه دارم .......

این روزها هر چه دهانم را بو می کنم فقط بوی شیر می دهد کودکیم را در این بیست و چند سال زندگی به نظاره نشستم....کودک درونم هیچ وقت بزرگ نمی شود که نمی شود...

 خیلی ها هم وقتی دلشان برای کودکیشان تنگ می شود سراغم را در صندوقچه ی باغ چرخاب لا به لای برگ های زندگی می گیرند....

میدانم گاهی بی آنکه زبانم بچرخد با نگاهم خیلی حرف ها زده ام ...البته اگر الفبای چشم ها را پاس کرده باشند..

چند وقت پیش قسمتی از احساس هایم را در زمین های همین حوالی کاشتم تا شاید جوانه بزند...گل بدهد ..اما سبز نشد که نشد ...تازه  آفت آدمی گریبانش را گرفت بعد زمین هم لج کرد و ده بیست متری جلوتر مهمان چاله ای کوچکم کرد تا کمی از خودش را به تنم مالیده باشد...سالهاست که زمینی شده بودم زمین مالی هم شدم .....

راستی جواد راست می گفت اینکه من فقط تفکراتم برای خودم است و بس.... چرا باید بقیه مثل من فکر کنند و بازهم راست می گفت که تفکراتت را فقط باید در فیلم ها دید ....پس انتظارمن از دیگران چه واژه نامفهومیست و من هم دارم تمرین می کنم که در اتوبوس واحد های.. زندگی روی یکی از صندلی ها بنشینم مثل همه ظاهرسازی و...قاب کنم و کنار عکس حسین پناهی در اتاقم بزنم و چقدر جور در می آید این تفکر با این شعر حسین پناهی که میگه:

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

آری چقدر زیبا گفته...

 دارم تمرین می کنم که تفکراتم را پشت شیشه ی ذهنم نگه دارم و هی به خودم بگم:

مشترک مورد نظر در دسترس نیست.....

اما...

امامی دانم....می دانم ....که من نمی توانم اینگونه باشم...و این چقدر سخت است که باید مثل اکثر مردم جامعه باشم...ظاهرساز...بی احساس و....

راستی تابستان باز هم با تیر آمد...

اين روزها يه جوريم يه جور ناجور....

قلبم دچار ضربانی ابدی شده است

انگار یک جایی،

 یک زمانی

 اتفاقی در حال افتادن است

و این بغض مشترک چقدر گلو سوز است!

سالهاست

که من و تو این روزها دلمان می گیرد

بی آنکه این غصه مرموز دست خودمان باشد.

 این روزها آسانتر گریه می کنم

چون دیگر کسی علت آنرا نمی پرسد!

کافیست  دمی از درد مشترکمان بگویم

آنجاست که ...