و دو پريسكه...

وقتی می رفتی
شوق یك روز نقاش شدن
 در دلم مرد!

......

در چرخ و فلك افكارم
خوب می گردی
سیزده بدر پیشكشت

جدايي در زبانش بود

روي پك قليان

قهوه خانه چي آن را آورد

اما به طعم دلخواه تو

جدايي دود قلبي بود كه محو مي شد

بالاي آسمان تو

به رنگ نگاه تو

جدايي در افكار تو لول مي خورد

تو خودت نمي فهميدي

و دود،دود سخن مي گفتي

و غلغل خشم مي تراويدي

جدايي يك كلمه است

و دريا دريا روح دارد

اما تو ..

نفهميدي......