این قافله ی عمر عجب می گذرد.......

تقويم را كه نگاه مي كنم...

براي فرداهاي نيآمده...

براي آرزوهاي يخ زده...

دلم ميگرد...

به فكر تبصره اي شايد....

براي قرارداد ماهها با سال

گاهي مدير مي شوم...

گاهي پاي تمام نبودنت را امضا مي كنم

گاهي براي تمام قراردادهاي دلم تعديل مي گيرم

و براي مالياتش هم نگاه مسعود را

تكليف چيست؟

زنده بودن.

نفس كشيدن..

يا زندگي كردن...

بازهم مي دانم....

در لحظه هاي حيراني

نام تو تكليف دلم را روشن می كند...

شعري از محمد علي بهمني

دو مرغ عشق به من خیره مانده اند- چرا؟
خیال نیست که حس کرده اند جای ترا -
که خالی است کنار من و بباورشان
سوال مانده که آیا منم برابرشان؟
شکسته،خسته،نشسته، وَ دود قلیان اش
کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش؟
دو مُرغ عشق که از آدمی نمی دانند

به جای حالِ من از حالِ خویش می خوانند:
“من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشه من و تو

نُکی به چَه چَه همخوان خود تُک می زد
لبی به قُلقُلِ قلیان خویش پُک می زد
خلاصه این که در آن جای گمشده در دود
چقدر جای تو و جای شعر خالی بود

ومن دوباره حرف زدم....

-  اين روزها اگر شاعری ديديد لطف كنيد آنرا به نزديك ترين نمايندگي تنهائي تحويلش بدهيد و يا نه!آنرا برايشان پست كنيد

-  در ساختمان اداري دلم هميشه براي ديدن دوباره ات نامه نگاري مي كنم...اما نمي دانم چرا هميشه پشت در مي مانم

- حرف هايت كه رعد بزند و نگاهت كه برق...مطمئن باش باراني مي شوم

- سازه ي نگاهت را تحليل مي كنم...وه ...كه چه معماري دارد

- گاهی عقلاني بودنت... برای دنياي احساسيم دلشوره آور است

-  بالاي سر قلبم زده ام: خواهش مي كنم با خدا وارد بشويد

-  گاهي دلم مي خواهد كفش هاي ديگران راقرض بگيرم، مي خواهم ببينم خيانت چه طعمي دارد

-  گرمي مستي كه مي آمد... دلم هواي حرف زدن مي كرد... اما اين روزها نه مي صفايي دارد و نه حرف هاي من

- مادربزرگ می گفت:قربانت بروم...چندساله که رفته.... پس کی بر میگرده!!؟؟

-  گاهي نگاهها چنان دور تا دورم را ميگيرند كه خسته مي شوم و حس پرانتز بودن را ميگيرم!!

اردیبهشتیم......بودنت را همیشه دوست دارم

چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش

چون که آبروی عشق و میخرم با من باش

اردیبهشتیم...

من چه ملتمسانه نگاهت طلائی ات را با هزارن تمنا جستجو می کنم
و قصه تنهائی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم
میدانم که میدانی...
نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد،بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم .
اردیبهشتیم..
بی شک دلتنگی.. تنهائی،سکوت، مهتاب، و ساعت صفر عاشقی،نابترین لحظه هایی را می سازند که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است و من امشب باز بر آن شدم تا از یک واژه آشنا برای دلم بنویسم

رفیق دلم!
می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملو از اشک باشد و اشک زمانی زیباست که به خاطر عشق بریزد
امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم
گاهی دلم برای  غروب های با تو بودن و برای باران هایی که بوی تو میدهند و برای نیمکتی که پر از خاطره هایی که دوست داشتن را به نظاره می نشستند و آلاچیقی که همیشه صدای قهقه اش خواب را از کلاغها می گرفت و از بوی عشق لبریز بود عجیب تنگ می شود
 دلتنگی و قتی به نام تو باشد را دوست دارم

و اردیبهشت را به نام تو دوست دارم...

پس... باش تا بهتر و بهتر باشم ...باش تا از این همه سر باشم

باش تا هق هق من بند بیاد باش که چشمک من آفتاب میخواد

پ ن:

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست. لمس ِبودنت مبارک

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم آمدنت مبارک...

برقرار باشی و سبز....