و تنها کرسی چشمانت گرمم می کند.....

هوا قطبی ست

رویا هایم یخ بسته است

و همه چیزم درگیر تک رنگیست

نگاها جز خیرگی و سکوت بی حرف اند

و سلامی از سر ثوابش جوابی می گیرد

آه

چقدر زجر آورست رمان تنهایی نسل ما

و چقدر دردآورست است قصه پاییز یخ بسته ما

که بدون خش خش پاییزیش برف می بارد.

دقیقه ها زیر صفر درجه می گذرند و

آدم ها هم فریزر متحرک شده اند

قلب ها بدون عشق می تپند

به هرکه می نگرم     

سرتاسر سکوت و سکوت است و سکون

وای از لحظه ای که بفهمیم

آرزوهایمان آنقدر تکراری اند که حتی ارزش فکر کردن هم نخواهند داشت

و زندگی چنان بی هدف می شود که بودنش زجر آور و نبودش وحشت

آه از این سرمای سوزان زمستان

هوا سرد سرد است

و فقط

و تنها فقط ،کرسی چشمانت گرمم می کند

ودرتنهایی خوابهای یخ بسته

امیدم به  نگاه توست

گر حال تو هم چون من آشفته خراب است .......ای وای به حال هر دوی ما

عاقبت حکم دلم را میگیرم

پولومش خواهم کردم

بی دغدغه قدم خواهم زد

شعر نخواهم خواند

ادبیات دوستی را در خود می کشم

مثل همه می شوم

سریال های تلوزیون را می بینم

و روزنامه ای اشتراک می شوم

فقط شکل داستان عوض می شود

چشم هایم را لیزیک خواهم کرد

عینک بدبینی را بر میدارم!

و.

.

عاقبت حکم دلم را میگیرم

پولومش خواهم کرد

امضای غربتم را پای تمام این حکم ها می اندازم

و می نویسم:

ما فقط مدعی خوبی هستیم