می دونی رفیق!
این روزها وقتی به گذشته مینگرم حس میکنم بی تفاوت ترم از آنچه که باید باشم هستم
از این حس غریبی که شمع می خواهد یک غزل ویک قلم ویک استکان با ایدئوِلوزی قهوه خانه های قدیمی...که انگار نه جانی دارم که سمتش بروم نه حوصله ای ... قلمم همیشه حس دارد اما حوصله ندارد...و این بی حوصلگی خودش درد بزرگیست...
دلگیرم از اسمانٰ؛اسمانی که رفیق نیمه راه بود اسمانی که همیشه آفتابیست و هیچ وقت در رکاب من با چشمانم گریه نمیکرد
بهار رفت بهاری که حس شاعرانگی نداشت حس یک دلهره؛ و بهار بدون اینها انگارپاییزیست سبز...
انگار حس های من هم با حیا شده اند دگر فریاد دریدگی نمیزنند و زیر آلاچیق حیا سایه گرفته اند
انگار در فرهنگ لغت ام وازه دل دنبال هیچ کلمه ای نمی اید ...بی حوصله می شوم اما شاعر نه...پراحساس می شوم اما دلتنگ نمی شوم...
انگار غربت در صدایم زجه می زند و نه قلمم نای نوشتن دارد نه این دست ها توانی برای نوازش کیبورد، و وقتی غربتی در قلمم باشد من؛من همیشگی نیستم...
انگار هوای این حوالی بی خاطره است وخاطره ها مزه های گذشته را ندارند...
مي دوني رفيق...
سکوت پر وزن و ممتد من در این روزها، دهن کجیست به توافق پرضرر عصر یک روز تابستان میان من و تو و آن قلم…
توافقی که به بهای تحریم نگاه نابت تمام شد و غرامتش کشته شدن احساسهایم بود هیچ کس نفهمید ؛و من همیشه گله داشتم به این قسمت سریال که هیچوقت مابقی سریال را خوشایند نخواهد کرد آخر به چه قیمتی...
رفیق کوچه پس کوچه های دل من!!
یادت می آید چقدر دلمون میخواست مهندس بشویم یک کارمند شیک و پیک یک کیف چرمی و با یک لهجه ی اتو کرده داشته باشیم اما این روزها من از این منطق کت شلواریم خسته ام از این میز و کامپیوتری که هرروز تازیانه برتنشان می کوبم از میزی که با ادبم می کند از واژه مهندس که حس خشکی بهم می دهد و از این کیفی که هر روز صبح انگار به یک نیسان برای جابجایش لازم دارم خسته ام ،من میخواهم راحتر از انی باشم که هستم،گاهي خودم نيستم اينجا بيشتر وقت ها كسي خودش نيست و اين درد بزرگيست...
این روزها تقویم را هر روز نگاه میکنم و روزها را میشمارم! نمیخواهم به چیزی برسم.... تیک می زنم که یادم بماند چند وقت است که خودم نیستم که بشاش ام و شاد نمیشوم... دلتنگم و آروم نمی شوم....
بغض هایم و تمام حجم دلتنگی هایم را قورت می دهم. ؛ و فرم لب هایم را زیبا می کنم و میخندم بگذار من هم فیلم بازی کنم
نگاه می کنم... هیچ چیز سرجای خودش نیست. حتی حال من... حال من هم آن جوری نیست که باید باشد. بد نیست. خوب است. اما یک خوب معمولی که کم از بد ندارد... خوبي كه بوی نا گرفته! بوی خستگی و افسردگی... انگار پرده ها و دیوارها هم خستگی و حال بدشان را فریاد می زنند و می گویند چرا هیچ کس نمی خندد؟ چرا فقط تلویزیون حرف میزند؟!! و همه ي روزنامه ها يك چيز مي نويسند...و همه حتما صفحه حوادث را مي خوانند و هيچ كس به دنبال صفحه دوستي و عشق نيست اصلا اين روزنامه ها از اين صفحه ها ندارند..
اين روزها يه جورناجورم ...
اخلاقم همچون برگ پائیزی که تازه از شاخه ای جدا گشته ،بسان رقاصان شرقی به این سو و آن سو می رود وباچه لرزشهای موزونی به خاک می رسد.آري... گاهي حيض اخلاقي مي گيرم !