کتاب بهمني رو برمیدارم؛ کتاب نگاهت را و تمام نامه های عاشقانه اي كه همه بوی ترا دارند. عطر تو درتمام برگ ها مانده و طعم خوش  روزهایمان چه صفايي دارد.

روزهای زندگی چه گرم میگذرد با تو ،
با تو گرم هستم و نمیسوزد دوست داشتنمان، ای ماه بزرگ دنياي كوچكم
همچو زاينده رود اين روزها که آرام میگذرد،با هم بودنمان  نیز در نسيمي دل انگيز  میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل...دلي كه هميشه گله داره(عجب اي دل عاشق تو هم حوصله داري تو اين سينه نشستي هزارتا گله داري)
ساعت عشق مان نه هفت است و نه ساعت هاي ديگر كه تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی زندگيست، دلبستگيست....

بوي پاييز مي آيد و تو خوب ميداني كه بايد سالي دوبار براي من تولد بگيري! يكبار روز تولدم و يكبار هم روز اول پاييز!!

365 روز گذشت و دوباره پاييز آمد و دوبار گفتي دوستت دارم .پاييز است و هواي درد و دل، هواي قدم زدن، هواي خش خش برگاي خزوني ....

سیاوش ‌را بگذار بخواند صدايش را زياد كن:دو دریچه دو نگاه دو پنجره..دو رفیق دو همنشین دو حنجره...

میدانم توهم حال مرا داری ، تو هم مثل من ، هوای دلم را داری

قلم و كاغذي بياور مي خواهم قراردادي براي دلم بنويسم تو كارفرمايش باش و من پيمانكارت ،صورت وضعيت هايش را خودت امضا كن اين قرارداد بايد بدون تاريخ باشد تاريخ انقضايش را بگذار تا ابد...

میدانم همیشه با صداقت خواهی ماند،مثل یک گل به صداقت چشمهایت،به وسعت نگاهت...
مهربانم! ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم، حرفی نمي زنم جز سکوت ،سكوتي كه بين من و چشمانت چه ها نمي كند ، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند