می شود به دوستی های تو به علی بودنت اعتماد کرد....

دلنشین است  بودنت هنوز. وچه ساده می شود صدا زد تو را.  در این روزگار نامرادی که به هیچ کس و هیچ چیز نمی شود بی دغدغه دل سپرد، می توان به حضور تو باور داشت.وقتی دنده ی ماشینت را دو می کردی  و حرف های داغت را روی دلم می ریختی به این فکر می کردم  که می شود به دوستی های تو اعتماد کرد، به تو. به علی بودنت.....!! بی شک، بی دلهره،و دلواپسی، می توان حرف زد .

 به این فکر می کنم تا که هستی می توان دوستی را خاک نکرد و فاتحه برایش نگرفت، مزاری برایش طراحی نکرد

هستی می دانم!

 همه مسیرها، همه رفتن ها، به نام و نان تمام نمی شود!

این روزها همه ی حرف ها به نان ختم می شود و من و تو به تیکه تیکه کردن این نان،نان احساس،نان مرام ،می اندیشیم ...گاهی به بیهوده بودنش می خندیم اما مگر این ذات ما میگذارد...!!

تفکرات آدم های دور و برامان ساحل ندیده اند که از دریاهای نیلگون می ترسند. اینها ازاقیانوس دوستی هراسیده اند. و من می دانم در تو زاینده رود دوستی جریان دارد و تنبلی یی(1) که من از روی آن شیرجه ای روی دوستی ات بزنم

بازهم باید از باهم بودن ها بگوییم!! این گفتن ها می پیچد در احساس هایم! جوانه می زند در باورهایم! تا که شاید فرا گیر شود...

پس باش...رو به پنجره ی اتاق من....

ته شب می خواهم تو را بخوانم به زبان ناودان ای که باران را هدایت می کند ...به لحنی دلنشین... به صدای گوش نواز قدم یاران روی برگ های پاییزی دلم که انگار کسی را صدا می کند!! 


۱-تنبلی:محلی در صحرای سده لنجان.آنجا دماغه ای کوچک وجود داشت که به سان تخته شیرجه استخر عمل می کرد و از روی آن دماغه(پوزه در گویش اهالی)شناگران به درون زاینده رود شیرجه می زدند.(البته آن روزها زاینده رود آب داشت و زنده بود)

چقدر تهی شدم.....نه نه!شده ایم!

چقدر دلم هوای باتو بودن دارد، چقدر از تو تهی شده ام، چقدر کمرنگ شده ای  در دلها، چقدر وقتی که نیستی همه چیز بی رنگ است... بی روح است و بی صداست،

شهر را دود گرفته است، مردم را نظاره می کنم که فقط می روند و می آیند، با سرعتی که گاهی فقط کم و زیاد میشود... صبح اول  وقت و نیمه شب نمی شناسند، می دوند... بدون وقفه... شهر می لولد از هیاهوی هیچ، گاه میخکوب می شوم اینها کجا می روند با این شتاب، دلم می خواهد جلویشان را بگیرم و بپرسم چه خبر است، به خودم مینگرم من هم دارم می روم.می دوم. به کجا؟؟ نمی دانم!!قدم هایم را آهسته می کنم، ترس وجودم را فرا می گیرد... اگر نروم ... اگر ندوم... پس چه باید بکنم  ...  می ایستم بدون هیچ حرکتی و  سکوتی همه جا را در برمی گیرد. پلکهایم را روی هم میگذارم...  انگارکسی مرا می خواند...