چقدر دلم هوای باتو بودن دارد، چقدر از تو تهی شده ام، چقدر کمرنگ شده ای  در دلها، چقدر وقتی که نیستی همه چیز بی رنگ است... بی روح است و بی صداست،

شهر را دود گرفته است، مردم را نظاره می کنم که فقط می روند و می آیند، با سرعتی که گاهی فقط کم و زیاد میشود... صبح اول  وقت و نیمه شب نمی شناسند، می دوند... بدون وقفه... شهر می لولد از هیاهوی هیچ، گاه میخکوب می شوم اینها کجا می روند با این شتاب، دلم می خواهد جلویشان را بگیرم و بپرسم چه خبر است، به خودم مینگرم من هم دارم می روم.می دوم. به کجا؟؟ نمی دانم!!قدم هایم را آهسته می کنم، ترس وجودم را فرا می گیرد... اگر نروم ... اگر ندوم... پس چه باید بکنم  ...  می ایستم بدون هیچ حرکتی و  سکوتی همه جا را در برمی گیرد. پلکهایم را روی هم میگذارم...  انگارکسی مرا می خواند...