هایده می خواند:

تو که نیستی از خودم بیخبرم
کی بیاد و کی بشه همسفرم
دل من از تو جدا نیست
این هوا بی تو هوا نیست
چی بگم از کی بگم وای
دیگه غم یکی دوتا نیست
تو که نیستی از خودم بیخبرم
کی بیاد و کی بشه همسفرم

دلم ریش ریش می شود خنده هایم درد می کنند درست مثل معده ام وقتی که مسعود از قلبش برایم می گفت بیشتر فکرم در این بود که این احساس هایش هستند که درد میکنند نه قلبش.. من وقتی احساس هایم درد میکند قلبم نمی تواند خون را خوب پمپار کند مي دانم دلم تنگ است و ثانيه ها هم لنگ لنگان مي روند و اين چقدر زجر آور است.. نوشتن نيازم مي شود!! اما وقتي مي خواهم بنويسم انگشتانم به لكنت مي افتند و دلم به كما مي رود و از داروخانه قرص خواب آور مي گيرم نمي دانم اين قرص ها هم انگار مريضي گرفته اند يا فراموشي... يادشان رفته خواب آورند يا يادآور....... اقيانوس هم كه باشم يادت نا ارامم مي كند اعتراف مي كنم اين همه واژه بيهوده است خاطر يك نگاهت، جايگزين تمام اين جمله هاست.....

تو كه نبودي!سنگ صبورم كه نبود! چند روز پيش بود براي پيدا كردن سنگ صبور سنگ فروش هاي نجف آباد را زيررو كردم نبود كه نبود بيهوده مي چرخيدم تازه به فكر قلبم هم بودم دنبال کسی می گشتم که ريشه هاي قلبم را عصب كشي كند تا نه فرق خوب را بدانم نه بد را..

 به استكان هاي خالي كه مينگرم گلويم به خاطر آب انگورهايي كه با تو نخورده ام مي سوزد این روزها همه فیلسوفند همه یه جوری ریسمان می بافند اما تو بزرگی و افتاده...

 با تو كه باشم چشم هايم گشاد تر مي شوند، بگذار برایت بگویم من با اين چشمان كوچكم چيزهاي بزرگ بزرگ زياد ديده ام

 من حسن علي آقا را ديده ام كه رعيتي مي كند رعيتي از تبار زحمت، مي رود مي آيد و باز زحمت مي كشد با تفكراتي كه خودش دارد! اون هنوز زخمش را با پارچه اي كه درسايدونش داشت مي بندد..... زخم همان است و پارچه هم همان...

 من كودك فال فروشي را ديدم وقتي پرسيدم چه ميكني با خنده اي گفت: از ناداني و حماقت آدم ها تكه ناني در مي آورم...آنها(انسان ها) از كسي كه خود آواره است فرداي خود را مي خواهند

 چوپاني را ديده ام كه از ترس اينكه برهايش گرگ نشوند اسب داري مي كرد مثل گله دار معروف شهرمان مجيد

 دوستانمان را كه ديده بودي هر كدامشان براي خودشان مترجم قهاري هستند ..هر كدام يك جور هر كسي را ترجمه مي كنند راستي تا يادم نرفته بگويم من هم تازگي ها دارم مترجم مي شوم...هركسي را دوست داري ترجمه كني كافيست به من بگويي با دوستان 4+1 را برگزار مي كنيم

 من خیلی ها را دیده ام دستور زبان و گرامر زندگیشان را از دیگران می گیرند و يا كپي برداري مي كنند

من  تناقض زياد ديده ام..... دلم شور مي زند! اما نه حرفهايم نمك دارند و نه دستانم....

من با چشمانم تويي را ديده ام كه با خيلي ها فرق داري تو مثل هيچكسي....و هيچكس مثل تو نيست..

 بگذریم!! تو که باشی حال این دل خوب است وقتي مي آيي واژه هايم شاعر مي شوند تو كتابي! يك يار مهربان..لذت ديدنت از پشت اين شعرها مال من است  و اين چقدر دوست داشتنيست...كاش مي شد نواي دلت را ضبط كرد تا آهنگساز ها دست به دهان بمانند

هميشه باش چه دور و چه نزديك بودنت غنيمت است

هميشه باش  بودنت را دوست دارمممم

روزي از تير گذشت

سالي از عمر به پايان آمد

و چه زود

روزها هفته و ماه

ماه ها سال شدند

چه كسي گفت كه عمر

همچو ابريست كه بازيچه بادي باشد؟

چه كسي گفت كه وقت

 از طلا ناب تر است؟

چه كسي حتي در خواب خوش صبح دمش

يا خيالي شيرين

مي توانست بينديشد اين طفل صغير

چشم برهم زدني

قد كشد-مرد شود؟

زندگي اما تا بوده چنين  بوده  و هست

اين چنين انسان را

همچون بازيچه طفلان به لعب ميگيرد

چرخ تا مي گردد

آدمي را نيز مي چرخاند

از نشيب خردي

به بلنداي جواني

به فرود پيري

و چه خوش گفت مراد دل من

شاعر خوش سخن ايراني

"هر دم از عمر مي رود نفسي

چون نگه مي كنم نمانده بسي"                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

بغض نکن

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن
جام به جام من بزن جام مرا تو نوش کن

ترا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی
به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی

اگر کسی در دل توست بگو کنار می روم
گناه کن به جای تو بر سر دار می روم

شاعر: افشین مقدم

نه رفیق! اینقدر بي تابي نكن، پدربزرگم هميشه ميگفت مرد كه گريه نمي كند.ترامادول هاي زمان به اندازه بزرگی نگاه تو نيست، دلتنگ نشو. این غم ها و غصه ها، ويژگي عصر پنج شنبه است، بپذير كه خاصیت پاييزاست... ويژگي گورستان خاطره هاست و معشوقه هایي که در گور خوابیده. نه رفیق... اینقدر بلند بلند زار نزن. من بينوا می شوم. من  و امثال من بلد نیستم.. من عصرهاي پاييز را بلد نیستم.. بودن ها و نبودن ها را بلد نیستم.. من فقط بلدم خیابانها را قدم بزنم و تنهایی هایم را با خودم قسمت كنم. با توام رفیق…مردکه گریه نمی کند. آخر من که نمي توانم مرده ها را جان دوباره بدم،پاييزرا بهار کنم... من که بلد نیستم زند انی ها را آزاد کنم، رای صادره را رد يا اصلاح کنم. اصلا  اين مردم چرا شادند؟ چرا می رقصند؟ چرا می میرند. ما کجاي راه را اشتباه رفتیم که نه بلديم کلاغ را به خانه اش برسانیم و نه كمكش كنيم....

 نه رفیق... این قدر فرياد نزن... میله ها با دلتنگي هاي تو باز  نمی شوند.. اتوبان ها كوتاه نمی شوند و ترافیک و اين همه ماشين و بوق هاي ممتد كم نمي شود. شراب هم كه بخوري ومست کنی فقط بلندترو رسا تر زار می زنی و مي بيني اين هم بي اثر است، فاحشه، چشم و ابرو رنگي كرده که نيشخندي برايت مي زند  بیشتر ناراحتت ميكند و BMW که مرا دوست دارد يادآوري ميكند که چقدر راه زیاد است و کفش هایم چقدربي رمق از نفس افتاده اند. ماعوضي وارد بازی شدیم و اشتباهی سوختیم و تباه شديم. مقدمه هیچ رمان و قصه اي، براي ما نبود. ما انگاري اشتباهی آدم شدیم. اشتباهی به دنيا آمديم و و انگار كسي نبود که روی این اشتباه، با غلط گیر خط بکشد. کسی باید باشد که مسیر را پاک پاك کند.،بیا دست به دعا ببريم، که دعا براي درمانده هاست. دعا برای ما(من و تو) به وجود آمده که ناميديم و مايوس و دستمان به هیچ جا بند نیست. بیا دعا کنیم رفیق من. باران خواهد آمد و چهره های سیاه ما را سفید خواهد کرد.،استامينوفن ها را دور بيانداز و بیا باهم گریه کنیم. اصلا چه کسی گفت مرد گريه نميكند. بیا مثل یک مرد  گریه کنیم و با اشك هايمان وضو بگيريم

. بیا دعا کنیم رفیق.

آه اي رفيق.....

رفاقت یعنی من ..یعنی تو ..یعنی هرچه دارم و ندارم را بگذارم توی قدم هایم.حرفهایم را بریزم روی اب قلیان دلت تا کمی آرام شوی. یعنی هرچه نداریم را آرزو کنیم.

هرکاری میکنم یاد نمیگیرم این لبخند های روی لبانت را بچینم و بگذارم توی دلت... انگار بادل نمی شود شوخی کرد...

می‌دونی رفیق!

 زندگی به پشیزی  نمی‌ارزد، بیا زیر وزن ثانیه ها در کنارسد ابند  غَلت بزنیم، فارغ از همه جا و همه چیز..آسمان را یک تنه تصاحب کنیم.

انگارشهرما، بوی کهولت گرفته ، وقت بازنشستگیش آمده است، زیاد فکر نکن..سخت نگیر! من تمام شمال ها و جنوب ها و پیاده رو ها و خطوط عابر پیاده رو  به هم گره زده‌ام، مقصد همیشگی من اون تیکه آسمونیست است که تو زیرش ایستاده باشی، فرقی نمی‌کند کجای شهر باشم، مقصد راه من تو هستی.

 دل نگرانی هایمان را به وای فای پشت گوش‌هایمان وصل میکنم ، بگذار. ثانیه های دلواپسی کمی پشت گوشهایمان جا خوش کند. الان وقت آن است  که ایستک را یک جرعه سر بکشیم...و نگران آفتابی که می سوزاندمان نباشیم..بیخیال رفیق من!مهم بودن ما باهم است.. نه سوختن ما....البته دیگر چه فرقی می کند سایبانی باشد یا نه..وقتی دستهای تو سایبان تنهایی من است!بیا با دستهایت خورشید را به بازی بگیریم و بی وقفه بخندیم...به تمام چیزهایی که دل نازکمان را آزرد...

نه فقط آدم‌های این حوالی که تمام آدم ها گاهی بد می‌شوند،زیاد دلگیر نشو!آدم‌ها رنگ و وارنگ گاهی فراموش میکنند که توپ را به چارچوب بی‌تور دروازه شوت نزنند. آدم‌ها گاهی فراموش میکنند  که توپ زیر پایشان از همان  چهل تکه های قدیمی است و هر تکه‌اش به تن کسی خواهد خورد. با قدرت شوت می‌زنند. آدم‌ها گاهی خیلی بد می‌شوند! سخت نگیررفیق این حوالی چیزی نمیگیردت...با من بیا....بودنت مهم است ..چیزی نیاور..فقط حال خرابت را بیاور تا باهمین حال خیابان‌ امام را سر پایینی برویم. حواسمان به هیچ چیزمان هم نباشد مارک لباسمان یا ساعت مچی‌مان ...بیا ثانیه...ثانیه هارا تف کنیم، آدم‌ها را با لحظه هایشان تنها بگذاریم...

فراموش کنیم... ببخشیم و فقط برویم و برویم. زمان ماشالله حواسش خوب جمع است...گذر زمان همه چیز را حل می‌کند، زمان خودش استاد است ، پیرت کند،آگاهت کند... زمان خوب بلد است حال پریشان و خراب ما را به یاد آدم‌هایی بیاورد که... .

زمان بهارها را زمستان می‌کند و حال ما را بد یا خوب، زمان می‌داند ما چقدر بدی ها را بیخیال بوده ایم ، گذشتیم و ایستک هایمان را سر کشیدیم،زمان میگذرد من میگذرم ..تو میگذری...ما میگذریم..آن پیرمرد هشتاد ساله کوچه الفت هم میگذرد....

پس زیاد دلگیر نشو....

این حوالی چیزی گرمت نمیکند....اینجا فقط من هستم و حرف هایی که هر روز توی دلم تلنبار می شود!!

...

حال دلم خوب نيست

نمي دانم چگونه ام....

حال مرا هيچ ثبت احوالي ثبت نمي كند

حال من شبيه هيچ كس نيست

دلتنگم ... و دلتنگ.... ودلتنگ....

آمده ام بنویسمت...کمی نمناک...روی بی خیالی کاغذم... بنشانمت...تو لم بدهی به کلمات. ..تماشایم کنی . . تو هم نمناک..شاید..تماشایم کنی . .بعد من آرام...بنویسم:بودنت را دوست دارم

برای از تو نوشتن باید تمام دریاهای آبی را در این خود کار آبی بریزم؛ شاید بتوانم آبی تر از همیشه بنویسمت؛ حتی آبی تر از آسمان آبی ، حتی از روزهایی که در رویاهای دور و درازم دارم.

تویی که نفس هایت از عطر صبح سرشار است. تویی که جنگل ها گیسوهایشان را به دست بادها می دهند، شاید در عطر همیشه بهاری ات غوطه ور شوند.

فقط باش

هر چه می خواهی باشی

سکوت یا تکلم

فرقی نمی کند

پ ن:

ياور هميشه مومن تولدت مبارك

 

پاييز كه بياييد آدم بهانه گير مي شود...

پاييز آمد و خيلي ها را قلقلك داد و خيلي ها را بسان اس ام اس بازي  به بازي فرستادچند سال پيش بود به مادرم گفتم بايد براي من هر سال سالي دوبار جشن تولد بگيريد يكبار روز تولد خودم و يكبار هم روز اول پاييز پدرم خنديد و گفت پسر به فكر نان باش...

و من چند ساليست به دنبال نانم و پاييز فارغ از اينكه من دنبال چه هستم مي آيد و مي رود....

 پاييز را چند روز پيش از پس پنجره ي رو به دشت يافتم بغلش كردم سراغش را گرفتم كه كجا بوده و چرا جايش را با تابستان عوض نميكند و اينكه چرا بايد هميشه بهار شروع سال باشد چرا تو نباشي و.... اما مثل هميشه لال بود هيچ وقت با من حرف نميزند

درعصري گرگ  و ميشي و نيمه خنك و باصداي خروس بي محل كه انگار فرق صبح و شب را نميداند(مثل آدمها كه فرق خيلي چيزها را نميدانند) و با صداي بادهايي كه برگ و شاخه هاي درختاني را تكان ميدهد و برگ ها رو از درخت جدا ميكند از خواب بيدار شدم آنطرف تر كه به كوه دور دست مي نگرم آفتاب را كم رنگتر از هميشه مي بينم بي رمقترو بي زورتر چند روز پيش به پدرم گفتم كه به همه  كشاورزان صحراي اين كوه بگويدكمي از اين شيميايي اوره را كه به محصولاتتان مي دهيد به آفتاب صحرايتان هم بدهيد شايد زور دارتر شد و گرمي بخش نوك كوه كولادن آنجايي كه ما و آنهايي كه دوست دارند با يك نگاه شهر راببينند بشود اما خوب كه دقت ميكنم مي بينم گرمايش هم بد نيست!! اما ويتامين دلنشيني  ندارد!!

پاييز آمد قبل ترها پاييز را با مدرسه بيشتر حس ميكرديم وقتي از دم خانه تا مدرسه را با پاي پياده قدم ميزديم وصداي خش خش برگهاي خزون را بهترين نت موسيقي دنيا مي دانستيم سالها ميگذرد، پاييز و مدرسه با هم گره خورده اند  وقتي مادربزرگم از پاييز دل خوشي نداشت و پاييز را درد آلود مي خواند من  تازه كلاس اول بودم  و هميشه مي گفت بايد  با پاييز بود اما مثل يك كاج...سالها مي گذرد ..سالها مي گذرد از زماني كه اكثر مردم پاييز را با پاهايشان حس مي كردند نه مثل امروز كه همه ي ما فقط از پشت پنجره ماشين نظاره گرش هستيم.

 سالهاست پاييز را مي شناسم بيشتر دلتنگ است و كچل...به كچلي خود عادت دارد از منبع موثقي خبر دارم تابستان به پاييز گفته است كه بيا برايت برگهاي دائمي بكارم ارزون تمام ميشود ولي پاييز گوشش بدهكار نيست او خودش را همين گونه كه هست دوست دارد او پياده روها رو و عابران پاييزي را هم زياد دوست دارد اما جاروكش محله ي ما با پاييز رابطه خوبي ندارد اوايل پاييز دلش گرفته است  همش به او بد و بيراه مي گويد ولي پاييز است و برگ ريزانش،برگهايي كه سرشار از خاطراتي از درختند درختاني كه خود رماني از ديده ها و خاطره ها هستند

مهر لبريز از احساس است وقتي سال عاشق ها از پاييز شروع مي شود... خيلي ها پاييز رو با احساسات خود گره زدند وبا رقص برگ هاي پاييزي كه  ازدرختها جدا مي شوند...عاشق مي شوند...

پاييز كه مي آيد  خيلي ها احساس هايشان قلقلك مي شود مثل من كه بيشتر سمت شعر مي روم بيشتر سمت گفتگوهاي دونفره، سمت پاييزي كه بوي مستي مي دهد، من مست و خيابان مست و زمين مست و كلاغان غار غار گويان مست همه مست و پاييز هم مست...

قلم من هم انگار با پاييز ورزشكار مي شود هي دلش مي خواهد جنب و جوش داشته باشد و هي بندري مي رقصد پاييز فصلي از سايز من است هوا سرد و فضا زرد و زمين باران خورده....

بوي پاييز كه مي آيد هوس شاعري ميكنم هوس يك استكان چاي داغ و يك كنده ي نيم سوز، من از پاييز مي گويم و هواي ناز احساس هايش... دلتنگي هايش ...

من از پاييز مي گويم و صداي خش خش برگاي خزونيش...

صـدای خش خش برگهـای خزونی توی گوشم نالـه می کرد  
آسمون بغضش رو تو پرده ی ابرهای سیـاهش پاره می کرد
رعــد و بـرق نـگــاه شـهـــر رو با صــداش خـــواب زده می کرد
زمین از این همه سنگینی بار به روی شونه اش گله می کرد

همچنــان پـــای پـیــــاده ، فـــارغ از صــدای خشـم آسمـــونـی
بـی خیـــال از نـالـه ها و گلــه های بــرگـهــــای زرد خـــزونــی

می دونی رفیق!

این روزها وقتی به گذشته مینگرم حس میکنم بی تفاوت ترم از آنچه که باید باشم هستم

از این حس غریبی که شمع می خواهد یک غزل ویک قلم ویک استکان با ایدئوِلوزی قهوه خانه های قدیمی...که انگار نه جانی دارم که سمتش بروم نه حوصله ای ... قلمم همیشه حس دارد اما حوصله ندارد...و این بی حوصلگی خودش درد بزرگیست...

دلگیرم از اسمانٰ؛اسمانی که رفیق نیمه راه بود اسمانی که همیشه آفتابیست و هیچ وقت در رکاب من با چشمانم  گریه نمیکرد

بهار رفت بهاری که حس شاعرانگی نداشت حس یک دلهره؛ و بهار بدون اینها انگارپاییزیست سبز...

انگار حس های من هم با حیا شده اند دگر فریاد دریدگی نمیزنند و زیر آلاچیق حیا سایه گرفته اند

انگار در فرهنگ لغت ام وازه دل دنبال هیچ کلمه ای نمی اید ...بی حوصله می شوم  اما شاعر نه...پراحساس می شوم اما دلتنگ نمی شوم...

انگار غربت در صدایم زجه می زند و نه قلمم نای نوشتن دارد نه این دست ها توانی برای نوازش کیبورد، و   وقتی غربتی در قلمم باشد من؛من همیشگی نیستم...

انگار هوای این حوالی بی خاطره است وخاطره ها مزه های گذشته را ندارند...

مي دوني رفيق...

 

سکوت پر وزن و ممتد من در این روزها، دهن کجیست به توافق پرضرر عصر یک روز تابستان میان من و تو و آن قلم…

توافقی  که به بهای تحریم نگاه نابت تمام شد و غرامتش کشته شدن احساسهایم بود هیچ کس نفهمید ؛و من همیشه گله داشتم به این قسمت سریال که هیچوقت مابقی سریال را خوشایند نخواهد کرد آخر به چه قیمتی...

رفیق کوچه پس کوچه های دل من!!

یادت می آید چقدر دلمون میخواست مهندس بشویم یک کارمند شیک و پیک  یک کیف چرمی و با یک لهجه ی اتو کرده داشته باشیم اما این روزها من از این منطق کت شلواریم خسته ام از این میز و کامپیوتری که هرروز تازیانه برتنشان می کوبم از میزی که با ادبم می کند از واژه مهندس که حس خشکی بهم می دهد و از این کیفی که هر روز صبح انگار به یک نیسان برای جابجایش لازم دارم خسته ام ،من میخواهم راحتر از انی باشم که هستم،گاهي خودم نيستم اينجا بيشتر وقت ها كسي خودش نيست و اين درد بزرگيست...

این روزها تقویم  را هر روز نگاه میکنم و روزها را میشمارم! نمیخواهم به چیزی برسم.... تیک می زنم که یادم بماند چند وقت است که خودم نیستم که بشاش ام و شاد نمیشوم... دلتنگم و آروم نمی شوم....

بغض هایم و تمام حجم دلتنگی هایم را قورت می دهم. ؛ و فرم لب هایم را زیبا می کنم و میخندم بگذار من هم فیلم بازی کنم

نگاه می کنم... هیچ چیز سرجای خودش نیست. حتی حال من...  حال من هم آن جوری نیست که باید باشد. بد نیست. خوب است. اما یک خوب معمولی که کم از بد ندارد... خوبي كه بوی نا گرفته! بوی خستگی و افسردگی...  انگار پرده ها و دیوارها هم خستگی و حال بدشان را فریاد می زنند و می گویند چرا هیچ کس نمی خندد؟ چرا فقط تلویزیون حرف میزند؟!! و همه ي روزنامه ها يك چيز مي نويسند...و همه حتما صفحه حوادث را مي خوانند و هيچ كس به دنبال صفحه دوستي و عشق نيست اصلا اين روزنامه ها از اين صفحه ها ندارند..

اين روزها يه جورناجورم ...

اخلاقم همچون برگ پائیزی که تازه از شاخه ای جدا گشته ،بسان رقاصان شرقی به این سو و آن سو می رود وباچه لرزشهای موزونی به خاک می رسد.آري... گاهي حيض اخلاقي مي گيرم !

به كجا چنين شتابان...

چندی پیش در  سایتی گواهینامه اي را دیدم، آن هم از جنس دوچرخه؛ که تاریخش برمیگشت به حدود 50 سال پیش....

واقعا اگر بخواهیم به این فکر کنیم که حدود 50 سال پیش در ایران ٰوقتی کسی میخواسته دوچرخه سوار بشه گواهینامه لازم داشته باورش سخته!بخصوص وقتی به الان مینگرم که خیلی ها بدون گواهینامه رانندگی میکنند تعجبم را برنمی انگیزد وقتی یکی از همین افراد کسی را زیر میکنند با بیمه ی ماشینشان شاخ و شونه میکشند و یا بدون هیچ استرس و وجدان دردی می گوید دیه اش را می دهم.این قانون گریزی ها کسی را متعجب نخواهد کرد و برای همه ما عادی شده است و انگار از زبان ما سخن می گوید!!..

داریم از مردن یک انسان سخن می گوییم !آیا مردن یک انسان اینقدر بی اهمیت شده؟!

وقتی همه ی ما در ایران به این باور رسیده ایم که از چیزهایی غیرنرمال تعجب نکنیم؛همه ی ما از ناهنجاری ها و رفتارهای نادرست ساعت ها سخن وری میکنیم ولی تعجب نمیکنیم چون برایمان عادی شده است (و این درد بزرگیست)؛اکثرما ایرانی ها ماشالله دانشمند و سخنران به دنیا آمده ایم...

این ویِژگی هایی که ما داریم معنی اش چه می تواند باشد ..بی تفاوت بودن یا خود را به بی تفاوتی زدن یا....

 نمیدانم چرا مشکلات و دردسرهای ما با مشکلات مردم 50 سال پیش تفاوت آنچنانی ندارد که این خود درد دیگریست اما باز هم میدانم کسی تعجب نخواهد کرد و مشکلی نمی بیند که بدنبال حل آن باشد

هیچ کدوم از ما نسبت به رفتارها مستمری که سرنوشتی مشترک برای همه ما میسازد مسول نیستیم به راستی عقب ماندگی چه شکلیست...

روی سخنم با خیلی هاست با خودم؛با شما؛و...که کجایم و چه کرده ایم چون در ایران اکثر رفتارهای مردم عین هم است...

مشکل ما جامعه است  جامعه ای که ما مردم آن را تشکیل می دهیم جایی که هیچ کس تلاش نمیکند رفتار درست را انجام دهد چه بنفعش باشد و چه به ضررش؛باید فرهنگ سازی کنیم که قانون و اجرای قانون از همه چیز مهمتر است  و صد البته فرهنگ سازي كه اين بر ميگرده به مسولان جامعه كه تلاشي در اين مورد ديده نمي شود.

این روزها همه  چیز ما بهم می آیدهمه این مشکلات و سیستم نادرست ناشی از رفتارهای غلط و ناشایست  ماست!اون مدیر یامسوول که دزدی میکند از بیرون ایران که نیامده از خودماست؛از جامه ای که ما هم عضوی از آنیم؛....باید اول از همه به خودمون بیایم و اول از همه سنگمونا با خودمون وا بکنیم... وقتی دانشجوها را می بینیم که درس نمیخونند و با نمره های نامناسب درساشونا پاس میکنند یا  استادانی که دانشجوهاشو مجبور به تحقیق و پژوهش نمیکنه واگر جزوه ای که از روی آن درس میدهد را از آن بگیریم فرقی با دانشجویش ندارد و یا  هنوز کتابهای قدیمی دهه های گذشته رو تدریس میکنه  و یا راننده تاکسی که مسیریک خیابان را همیشه بیشتر از حق خودش میگیرد و اکثر مغازه ها و قصاب ورستوران ها واملاکی و .... کارشون رو درست انجام نمیدهند همه و همه به یه اندازه مقصرند. (البته بسته به جایگاه افراد می تواند متفاوت باشد )و صد البته کسایی که مسؤل جامعه و اجتماعند هیچ تلاش و هزينه اي برای رشد مردم نمیکنند و این کمبودهاخودش گویای خیلی موارد است و چاره ی اصلیش هم فرهنگ سازی است که دریغ از یک تلاش خشک و خالی .،حتي مي بينيم هيچ تلاشي در آموزش و پرورش هم براي اين مورد نمي شود هيچ واحدي براي رشد ارتباطات افراد ، افزايش فرهنگ و ادب و...پاس نمي شود.اما امان از اين همه واحدهاي تكراري كه پاس مي شود.

 چند وقت پیش وقتی کتاب بیشعوری نوشته دکتر خاویر کرمنت را خواندم فهمیدم که فقط جامعه  و مردم ما دچار این مشکلات نیستند در سایر نقاط جهان پهناور کم و زیاد از نوع ما هم هست و همچنین میتوانیم از راه هایی که آنها برای مقابله با بیشعورهای متفاوت استفاده کردند بهره مند شویم و یا از جامع های با فرهنگ الگوبرداری کنیم

عنوان فرعی کتاببیشعوری  راهنمای عملی شناخت و درمانِ خطرناک ترین بیماری تاریخ بشریت است

این کتاب درباره بی‌شعوری در دوره معاصرما است و تاثیرزیادی که  بی‌شعورها در اجتماع، جامعه؛سیاست، ورزش؛علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر می گذارند! به نظر نویسنده، بی‌شعورها احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند؛ اما نابغه هایی خودخواه؛ مردم آزار، با اعتماد به نفس بالا و البته وقیح که نتیجه تیزبازی هایشان در نهایت به ضرر خودشان و اطرافیانشان می شود(نظرخبرآنلاین در مورد کتاب بیشعوری)

کتاب بیشعوری کتابیست  اموزنده؛ به صورتی که به ما آموزش میدهد که چه رفتارهایی میکنیم ؛سنجش رفتارهای ما  در چه مرحله ای از رفتارهای انسانی می باشد و به ما کمک میکند که کدوم رفتار ما را در دسته ی بیشعورها جای دارد بصورتی که خیلی از ما رفتارهایی را در طول روز انجام میدهیم که آگاهی نداریم این رفتارها و حرفها نوعی بیشعوریست

اولین راه شناخت فردی هرکسی از رفتارها و عواقب آن  است همانگونه که در دین آمده که حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهّزوا للعرض الاکبر؛ از خود حساب بکشید پیش از آن که به حساب شما برسند و اعمال خود را وزن کنید که بهترین راه بیدار شدن است  و در مسیر قرار گرفتن و چرا در این مسیر است و برای حرکت به چه نیاز دارد و چه باید بکند

به هر حال اگر همه ی ما حداقل در هفته چند دقیقه ای را برای رشد فرهنگ رفتاری خود بگذاریم بد نیست و همه ما در هر مقامي كه باشيم براي اجراي وظايف خود به نحو درست نياز به آموزش و تربيت داريم تا به راحتي از گناه هر فردي نگذريم و به راحتي به خود جرات هر رفتاري را ندهيم و...

پس ما اگر به صورت شخصي براي خودمان و رفتارهايمان ارزش قائل باشيم مي توانيم به روند رو به رشد خود و جامعه كمك كنيم

برقرار باشید

بیا با هم بشنیم کنج یه شب
بشینیم چند تا ستاره بشمریم
نشون شهر همیشه روشنو
به دلی که غم نداره بسپریم
صدای لطیف امید دهنده ات رد بولیست بر جانم.
و شاید بداانی لحظه های بی تو بودنم زهر آگین است شاید بدانی!!
ماه بزرگ دنیای کوچکم !
اين بارفقط براي خودت مي نويسم، از گله و شکايت خبري نيست. هر چه هست صحبت از مهر است و وفايي که پاکِ پاک است.آري اين بار فقط براي تويي مي نويسم که آرزوهايت بوي شالي هاي شهرِ باران را مي دهد و نفس هايت انگار آغشته به عطرِ بنفشه هايي است که فقط در کرانه ي خزر مي رويد.
سلام برتو؛ تويي که حرفهایت گاهي به تلخيِ "لال دانه هايي " (1)است که در کودکي به جاي تمشک نوشِ جان کرده ام.در نبودت جایت همیشه خالیست ، حرفهایت را قایم کردم تو صندوقچه ، که عطرش نپرد. که عطرش را باد ندزدد .و صندو غچه را بو می کشیدم . حیف ، می ترسیدم رایحه ات زود تمام شود .
آهنگ اسمت، عجیب به دل می نشیند . دل آدم را می لرزاند و اشک را بر حلقه ی چشم می دواند...
دلم می خواهد برایت بنویسم ، حتی اگر مهمترین کارها رو داشته باشم همه را به تو ترجیح می دهم و فقط می خواهم بنویسم برای تووو....
امروز به وقت گل سرخ ، عطر اردیبهشت ماه را می پاشند توی کوچه ما... بوی یاس و رازقی همه صحن و سرای خانه را پرمی کند... می گویند قرار است چشمهایت از سمت پسین دلگشا فرا برسد بر شیفتگی جانم...
تمام پاسبان ها از چند روز پیش راه بر نا سپاسی سرما بسته اند... من هی شمع روشن می کنم و تو فرا می رسی... هی شعله می کشم و می وزی بر هیاهوی جانم...از راه که بیایی تمام تاک ها را هلهله برمی گیرد.... غزل می شوی توی هرم دهانم.... تو را نفس می کشم .. بی آنکه بدانم خزیده ام گوشه ی آرام بر نگاهت... هنوز عطر تو غوغا می کند در بهاری که روز ناب دنیایت است با تو هم نفس بوده ام میان این همه لکنت...
من زبانم سنگین شده است و به اعتراف خود می کوشم و کلمه نمی شوم و تو می شنوی بی واژگی شیدایی ام را... بریز جرعه ای دیگر بر سیاه مستی سومین شب روزهایی از این ماه خدا(ارديبهشت) ...ماهی که عاشقی دارد...سفر دارد ...قدم دارد...

................................

پ-ن-1- لال دانه: تخم گياهي که در لنگرود "پيلام" و در حوالي رشت "شوند"ناميده مي شود و خوردني نيست ؛ من درکودکي به جاي تمشک خورده ام

پ-ن-2-آمدنت مبارک

و دو پريسكه...

وقتی می رفتی
شوق یك روز نقاش شدن
 در دلم مرد!

......

در چرخ و فلك افكارم
خوب می گردی
سیزده بدر پیشكشت

جدايي در زبانش بود

روي پك قليان

قهوه خانه چي آن را آورد

اما به طعم دلخواه تو

جدايي دود قلبي بود كه محو مي شد

بالاي آسمان تو

به رنگ نگاه تو

جدايي در افكار تو لول مي خورد

تو خودت نمي فهميدي

و دود،دود سخن مي گفتي

و غلغل خشم مي تراويدي

جدايي يك كلمه است

و دريا دريا روح دارد

اما تو ..

نفهميدي......

بايد باشي....

می گویی ته بي حوصلگي هايم گير كرده ام...

وقتي به من و اخم هاي در هم تنيده ام مي نگري دوست داشتني تر مي شوي...

 و پشت سرهم بودنت رو فرياد ميزني ...

نگفتم ..!ميدانم! وقتي كه اخم ميكني دوست داشتني تر مي شوي ،

حرف نزده! قانعم....

بودنت،از واجبات است .....

مثل هوا!

مثل آب..!

تو بايد باشي ...

جان مي دهم براي لحظه لحظه هاي بودنت.... ...

اخم هايت باز ميشوند....

 دل قرص باش ...!!

اينجا كسي پر رو نمي شود...!

.

.

.

و من هنوزم به درمانگاه چشم هايت ايمان دارم

تو كه نباشي سده با جمعيت بيست و اندي هزار نفريش خالي خاليست

چيزي براي فروش اينجا نيست........

هر روز وقتي  كت و شلوارم را به تن مي كنم بين منطق كت شلواري و  آن شلوارهاي لي كه گاهي مي پوشم گير مي كنم كه فرق منطق ها در پوشيدن است  يا در ديدهاا...

بعضي ها با شلوار پارچه اي سير ميكنند دائم الپارچه ايند و بعضي ها دائم لي...و بعضي ها هم فله اي حال ميكنند...ميخواهم بگويم خيلي وقت ها در خيلي از روش هاي زندگي هم همينطوريم....

بعضي  صبحها صداي  قراضه خري مي آيد كه  با آن وانت داغون سفيد رنگش فرياد ميزند: قراضه خريداريم...آهن ..و...

هر روز داد مي زند  قراضه مي خرم  و من از پنجره ی سمت راننده! با همان منطق كت شلواريم  مينگرمش كه در عقب ماشينش چه در چنته دارد....

به اين فكر ميكنم كه بازهم خدا پدر اين قراضه خر را بيامرزد  كه گاهي سكوت اين اطراف را ميشكند به اين فكر ميكنم انگار تنها موجودات زنده اين  محله همين گنجشكان  روي درختانند و يا گربه هاي كه از روي گرسنگي فريادهايي را جاري ميكنند و كسي  نيست....

خيلي ها را صبح مي بينم! همه زنده اند!! اما  انگار چندان توجهي به زندگي ندارند...يا بهتر بگويم  چندان معتقد به زندگي نيستند در اين برهوت....

چند صد متر پايين تر انگار مردمانش به خواب ابدي، جان داري رفته اند اين را از اينجا فهميدم كه ديروز پارچه سياه رنگي بر در يكي از خانه ها خودنمايي مي كرد و خيلي ها تسليت مي گفتند  اما هيچ تسلايي از ديوار كناري و همسايگان نيست....

 جلوتر كه رفتم ديدم جواني براي خانه اش پنجره هاي دو جداره خالي ميكند ....پنجره هاي دو جداره هم تازگي ها مد شده اند  انگار براي همين آدم هاي اين زمانه ساخته شده اند چون وقتي درخانه هستي هيچ صدايي به گوشت نمي رسد و فكر ميكني در اين شهر فقط و فقط تو زنده هستي و كسي نيست....و مقصد هيچ صدايي به اتاقك تو نيست....

ما مردم اين ديار دير زمانيست يكديگر را نمي شناسيم تنها درخت ها و درختان تاك هستند كه مرموز  از ديوارهاي آجري سرك ميكشند و به هم عرض ادبي ميكنند....

و بازهم قراضه فروش صدا مي كند...

قراضه فروش...چيزي براي فروش اينجا نيست ...

باور كن....

تو بيا مردانگي كن و قدري تكاپو...روح زندگي بفروش ...

خاطرات كاهگلي.......

روزگار هم مثل تمام آنچه كه بايد بگذرد ميگذرد و گذر زمان خيلي چيزها رو تغيير مي دهد وقتي پسران و پدران ديروز با زحمت صبح را شب  مي كردند سالها ميگذرد

 ميدانيم كه اكثر بچه هاي اين منطقه فرزند كشاورز بوده اند يا كشاورزي  مي كرده اند وقتي صبح آخرين روزهاي بهاري براي يك تولكي دنبال كلاه حصيري و يك فانوسخه مي گشتي سالها ميگذرد و يك ناشتاي دلچسب در كنار جوبي روان ميخوردي و خستگي ساعت ها دولا و راست شدن را ازت ميگرفت خيلي وقت ها ميگذرد. (اگرچه هنوز هم اين نوع كار كردن رو مي توان ديد اما خيلي خيلي كم شده وصد البته دستگاهي) اين روزهاا انگار ديگر اين ويرانه ها با ما غريب است و بوي كاهگل به مشاممان كه ميخورد انگار بوي نا آشنايي را استشمام ميكنيم و تا به كوچه هاي تاريك و كوچك ميرسيم دلمان ميگيرد.انگار اين ديوارهاي دمده بوي مردگي ميدهد.بوي فراموشي همه جا رو پركرده و از خيلي چيزهاا همه به راحتي گذشتيم

پاساژهاي بزرگ بتني و شيشه اي ،خيابان هاي بزرگ و شيك،عصر اينترنت و ماهواره و تبلت و گوشي هايي كه حالا تمام زندگي را در خودش خلاصه كرده عجيب ما رو احاطه كرده اند و شديم آدمهاي امروزي و به اصطلاح متمدن...تفكراتمان رفت به سمت فردا و فرداهاي بهتر!!

خشت هاي خام گلي را  در كوره پختيم كوچه ها قديمي را با منطق لدر خراب كرديم دعاهايي را خوانديم و تاريخمان را دفن كرديم از بالاي ساختمان هاي غول پيكر براي صداقت خشت ها چشمك زديم و شديم كسي كه نه ديروزش را دارد و نه امروز را نه متمدن است و نه بي تمدن.......

زماني بود كه با يك 500 توماني همه چيز ميخريديم و تازه برايمان پولي هم مي ماند زماني كه پسرها به دخترها براي هم حريمي قايل بودند و به هم توو نمي گفتند!! حرف از ان روزهاي است كه  يك پدر براي 8سر عيال خود كار ميكرد همان روزهايي كه  پدر كشاورزي ميكرد و مادر آش لاخلي مي پخت و هنوز هم اينقدر زير چشمانشان چين و چروك پيدا نشده بود.

همان روزهايي كه توي خيابان ها فقط پيكان ميديدي و هركس پيكان نويي ميخريد انگاري بهترين ماشين دنياا رو خريده !همان وقت هايي كه دامادها چند روز قبل از عروسيشان انگار دنيا را بهشون  داده بودند و محضر خانه ها فقط وفقط مخصوص عقدنامه بود و حالاا اونجا ماشين ها و زمين را و...به عقد آدم در مي آورند  و داماد امروزي هم انگاري اتفاق خاصي برايشان رخ نمي دهد.همان روزهايي كه فقط نوشابه بود وكيك و نوشابه بهترين خوردني دنيا بود و اين همه نوشيدني ها مختلف نبود. همان وقت هايي كه فقط يك نوع بستني بود كه خوشمزگيش به تمام بستني هاي امروزي مي ارزيد همان موقه هايي كه همه اعضا خانواده روزه ميگرفتند و ارزش قايل بودند.!

براي ارتباط نه وايبري بود و نه واتساپي و..... فقط تلفن كارتي راه ارتباط بود و سربازها و همه با تلفن كارتي سراغ خانواده رو ميگرفتند و معشوقه هاي قديمي هم ،هم همچنين....همان زمان هايي كه ريش ستاري مد بود و ترانه هاي خوانندگان اگرچه با ترس جابه جا مي شد اما چه دلنشين بودند و هستند اما اين روزهاا زير زميني و رو زميني شده اندو غيرقابل گوش دادند....قديم ها همه براي حل مشكلي يك تار سبيل شان را گرو ميگذاشتند كه اين روزها اكثر مردها نه ريش دارند و نه سبيل .... چقدر خاطراتمان رنگشان پريده اينها گفته شد تا ياد آوري خاطرات بشه  تا با هم كمي دفترچه خاطراتمونا ورق بزنيم و اگرچه اين روزها با خود موبايل و تبلت و زيور الات و ...حمل ميكنيم قديم ترها با خود ارزش هاا انساني را حمل ميكرديم.

هوا دو نفره كه باشد جمعيتي در من است....

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است....

امروز حوالی هوای صبح، عطر نگاهت پرکرده بود همه صحن و سرای خانه را . دارند کوچه ی خیالم را آپاشی می کنند .... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه ولولا دارند ماهی های کشیده انگشتانم روی صفحه کلید؟ من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب مرا دور ساقه های خشک نرده می پیچد، کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد.

الهه باران را از زمینگیری اینهمه شهر گرفته ام تا پسینی غریب را با دلتنگی های او عکس دونفره بگیرم.... عکس های کاغذی پاره می شوند.... دوربین های دیجیتال را ویروس می گیرد.... بگو کسی بیاید اینجا تندیس دونفره ای را روی عریانی کوه نقش بزند.

غزلی از بهمنی برایم بخوان تا بدانم که هستی... حرف هایت را با من نجوا کن تا بهار اینجارا زیر درخت های شکوفه زده جشن بگیرم

....وقتی تو باشی دنیا با همه سادگی هایش زیباست.... حتی وقتی روزها دور از تو در صبح گاه چندم آذر ماه تنها به ناگزیری نوشتن کلماتی از تو بسنده می کنم.... وقتی از تو می نویسم دلم را به مهمانی صداقتت دعوت می کنم ...به صداي انرژي زايت....ميدانم!! صدایت انرژی زاست بی آنکه بدانی گاهی شارژه موبایل دلمی....

امروز حال و هوایی دیگر دارد این سرانگشتان باران خورده... هرچه می رقصانمشان بر این حروف متلاشی عطش جانم فرو نمی نشیند... ببین چه شوری دارد انگشت اشاره ام وقتی حروف ساده نام تو را دنبال می کند...

با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند.....

باتو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي

دلم چقدر زود زود ميگيرد ...روزهايم عجيب ابريست....هر اتفاق ساده اي مرا ياد تو مي اندازد...از چشمان مهربانت هرچه بگويي بر مي ايد چشماني كه تناسب دوستي و غم را روبروي هم مثل يك اينه قرار داده است هر روز كوچه هاي شهر را مي گردم و حس مي كنم تو مرا مي بيني و نفس هاي پر از خاطر و استرسم را حس ميكني و برايم قاب چشمانت را هديه مي فرستي

آسمان به من نگاه ميكند و من به اسمان و هوس باران كرده است بي مروت.... گرچه مي داند باران با كوير غريبه است

کوچه پس کوچه های قديمي، دیوارهای کاهگلی اگر كمي باران ببارد بوی خاک همه جا رو ميگيرد، بوی آدم های قدیم...، آدم هایی که درتنور گلي نان پختند، آدم هایی که دود مدبخ خوردند و آدم هایی که این خشت های قدیمی پوسیده را درست كردند و رفتند... مثل تو كه با خودت دل من رو هم بردي.!!

 

از مشتق گيري كدامين احساسات درهم مان نكته  برداري كنم تا از انتگرال گيري اين همه مجهول، بي تابي دلم را به امدنت گره بزنم و حل كنم

خنده هاي زوركي هم بي فايده است و از بس اين احساسات را در زونكن ذهنم بايگاني كرده ام ظرفيت حافظه ي داخلي و خارجي اش رو به اتمام است و براي بارگيري جديد نياز به حذف قديمي ها دارد كه نمي شود...

رفيق نيمه تمام...

من همين دست انداز هاي روي نوشته هايم است كه پاي دلتنگي هايم رويشان ليز خورد و شكست ...ميداني نبودنت درد كه داشت خرج هم روي دستم گذاشت!!!

ميداني دريا هم درياي وجودت كه ذات وجودش از باران هاي ماه تولدت، بي كران است.. درياي وجودت وقتي هست كه از خانه آلاچيقي چشمانم ژتون دلتنگي هايم را بخري و من را رها سازي....

با خودكار قرمز زير خط هاي مهم رمان زندگيم خط هاي ممتد كشيده ام اونجاهايي كه نبودي را پررنگ تر كشيده ام كه شايد وقتي خوانديش من را بفهمي و دوزاري نبودتت و سكوتت را بيندازد

اگر سنجشي بود مطمين باش تمام دلتنگي هاي دنيا را يك تنه حريف بودم و تمام شعرهايم وزن تو را داشت

اين روزها حال من هم مثل سريال هاي تلوزيون هي بازپخش مي شود يكبار زير باران يكبار درخيابان يكبار و...

د...رفيق من...

به پايان گريه كه مي رسم تو لم داده اي..!!!چنگت مي زنم ...نيستي...خيالي...و خيره مي شوم به نبودنت....

نبودنت وزن خواهد داشت....!!!تهی اما سنگین...!!

گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم....يا اگر بديده رويا ببينيم

من صورتم به صورت شعرم شبيه نيست....بر اين گمان نباش كه زيبا ببينيم

چترم را باد برد، كلاهم را ديروز قاضي كردم بي چتر و بي كلاه باران مي بارد خيس مي شود تنم، اين روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به توبرگردم بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم !بگذار در خیال تو باشم ! ميداني؟علم رابرهم زده ای نبودنت وزن دارد!....تهی... اما سنگین!

 این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است ! برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن.. بگذار حالا كه زندگي زيبا نيست من برف باشم بگذار حالا كه مي گويي با همه صادق نباش من عابر بانك صداقت باشم بگذار وقتي دلت ميگيرد ترانه اي از زبان ابی باشم بگذار....

بگذارنبودنت را با خاطره هايت پر كنم دلم برای این روزها تنگ می شود برای این روزها که لبخند میزني و لبخندت را میچینم بغض کردم چقدر لال ماندم بین حرفهایم... روزی خواهم سوزاند ...خودم را نمی گویم! دلم را می گویم!!! دلم را می سوزانم ... به حال قاصدکی که نمی داند: قصه ی این همه تنهایی را به کجا خواهد برد ..

 

........

این روزها عجیب بر من می گذرد نازنین !... مرثیه نویسی از جنس جغدان شوم مثل سیاهی شب های تا ابد بی سحر شده ام ... مرثیه بر تک تک دوستانم

می گویی: دلتنگی ممنوع!

می گویم: نمی دانم دلتنگی است یا بی قراری، هر چه هست ، بدجوری بر قامت روحم پیچیده.

آتش بزن دلم را ... بسوزانم ... باران گرفته است ... و حسی دوباره از تبار هراس انگیز زندگی ... و یا شاید از تبار نگفته هااا من که دلم هوایی شده است هوای تبار زونکن خاطره ایی را کرده که بوی کاهگل های یکرنگی را می دهند هوای یک شراب نابی که ببردم به ناکجا آبادو باز می گویی:

کاش فراموشم می شد این خاطره ها،چقدر خاطره هست که روحم را زیر و رو می کند

می گویم: روزها می رود و خاطراتش بر جای می ماند، و خاطرات گاهی از هزار گنج ارزشمند، ارزنده تر است، زیرا همیشه در خود درس هایی برای آموختن و نشانه هایی ارزشمند برای ایجاد تغییرات بزرگ دارد.

تازگی ها دیگر همه چیز به چشم زیبا نیست و این بار روی زبانم تاب عباسی درست شده است که می گوید و اینجا چرا اینجوریست و هی بالا و پایین می رود

تبار ما تبار نقاب هاست تباری از دو رنگی ها از حیله ها تبار ما تبار بلوتوث بازی هایست که سن نمیشناسد تبار ما تبار چشم چرانی هاست تبار ما تبار کوچه مردانیست که مردانش در آرایشگاه های زمان زیر ابرو بر می دارند و به تماشای فیلم سینمایی زندگی خود به کارگردانی که نمی دانند گاهی کیست و کجاست می نشینند تبار ما تبار نیست....نه اینکه تبار نباشد اما کاریکاتور خنده داریست که دل را می زند

به چشمان زل زده ام می گویی:

گاهی ناگفته های ساکت از هزار فریاد بلند رساتر است.

ای دل...

باید بسوزانمت! رحم بی رحم..!!!!!!!

یا در قایم باشکمان در اتاقکی که گهگاهی قایم می شوی در را برویت قفل کنم می دانی که؟کوچه مردای قدیم کوچه ی این غریبه هاست انگار دل ها هم صادراتی شده است باید در کدام عطار به دنبال دل اصل Made ایران بگردم دلم تنگ شده برای صمیمیت ساده کودکی که انگار در روح اغلب مردم غایب است.

و می گویی:

چقدر فریاد روی دلم مانده، در آرزوی رهایی.. . .

می گ و ی م:

نازنینم نوشته ات می شوم بر روی کاغذ های کاهگلی چک نویست تا در اجاق عاشق پیر، مادربزرگت بسوزانیم

دنیای این روزای ما...

شهرمان را  از محله پایین تا محله بالا  گز می کنم هرکسی را به سمتی نگران می بینم وبه تو فکر میکنم  و به این روزگارکه این روزها با مردم چه کرده… در خیالم به تو می اندیشم و برایت قصه ای ردیف کرده ام که زیاد دلتنگ این دیار نباشی…

یکی کارمند و دیگری کارگر،یکی کشاورز و دیگری مهندس…هر کسی را می بینم نگران است گاهی بی دلیل وگاهی با دلیل…همه نگرانند…درآمدها به خرج ها نمی خورد…. درآمد وپول که نباشد خواهی نخواهی تاثیر گذار است روی رابطه ها ..شادی ها …تربیت ها…آرامش ها…و…

 همه ساز بی وفایی می زنند و مدعی انسان بودن اند نمی دانم در این گیج بازار به سراغ کدامین دل بروم که بوی خودخواهی ندهد.بوی کلک به مشامت نیاید…

نه در آیین ما بی وفایی نبود بد عادت شده ایم…به خیابان ها که می نگرم نه بوی کاهگل می آید نه بوی صفا .سر که بر میگردانی مردانی می بینی با خود چه کرده اند و دخترانی که دنبال چشمانی ابرو ریز شده می گردند ..

 

یادم به شعر مرحوم شکرالله براتی می افتد:

سده شهری شده اصلا مِ قدیماش دیگه نیس

                                  کدخداش نیس پاکارش نیس ریش سفیدشم دیگه نیس

اون همه رسم و رسوم ناغافلکی او شد و رفت

                                  جاش یه چیزای اومده که مث قدیماش دیگه نیس

همه چی فراوونه هرچی بخوای زود میخری

                                     اما اَ محبتاش یه پوری چی اینجا دیگه نیس

بو برنگی که قدیم داشت حالا دیگه نداره

                                    دیفالاش  م   قدیما چینه ای وکاگلی نیس

دیگه بوی کاگلی هوچ به مشامد نمی یاد

                                     صدای جیر جیرکاش به صحب وپی سین دیگه نیست

تاسکی داره که  م  برق میره کوکولودون

                                     زناشم  مانتوین  چادر  و چاقچور  دیگه  نیست

یه چاچو ورکاری بوود بر سر زنها و حالا

                                  چادر مشکی جاشه شلیته و تومون دیگه نیس

اتومون گشاد دیگه اثر به جایی نبونی

                                   قبا و ار خالاقی  در ور هوشگی  دیگه  نیس

دیگه توی دالونا دولچه دلنگوز نشده

                                 او(اب)   اون  دولچه  م یخ سرد و گوارا دیگه نیست

و….

 همه چیز تغییر کرده نه آینده معلوم است و  نه حال…و همه درگیر و دار ثانیه ها هستند اتوبوس های واحد بالا و پایین می شوند و هیچ کس برای کسی نیست همه به فکر خودشان قدم می زنند. کوچک های دیروز بزرگ شدند و جوانان دیروز پیرمرد همه موبایل دارند راستی پیرمرد همسایه با موبایلش با همسرش که به زیارت رفته بود عشق بازی میکرد و همه سواره می روند و می آیند… همه بوی ادکلن می دهند یکی با اصالت یکی بوی غریبگی اش عجیب آزار می دهد

 قدم می زنم و کودکیمان به یادم می آید .حیف زود خودمان را به دنیای روز نزدیک میکردیم الان توی کوچه محله قدیمیمان هستم همانجا که محله بلندی می نامیدیمش.

بوی دمپخت لاخلی همه جا پیچیده است چه صفایی دارد…ناگهان فرو می نشیند این خیال پوچ با بوی اسپاگتی درچند خانه جلوتر…ناگهان صدایی از گوشی موبایلم شنیدم وایرلس یکی از خانه ها هشدار میداد مبادا وصل بشوی به یکی از مردمان دیار لینچان…

.خوب یاد دارم مادرم نان می پخت آن هم در تنورگلی من هم کودک خانه بودم برادر بزرگم نامه ای از سربازی فرستاده بود و نه من سواد خواندن داشتم و نه مادرم…اشک ریخت تا آمدند برایش خواندند و ارام شد حالا ویچت و تانگو و.. رابطه ها رو راحت تر کرده .

زیاد به دل نگیر اینجا همه چیز هست..رابطه ها سریع برقرار می شود به آنی هم تمام.. زیاد نباید به وجود مرام توجه کرد .. هر روز برنامه ای از اینترنت دانلود می شود  اما برنامه ی صداقت وآرامش هر کاری می کنیم دانلود نمی شود….آری شهرمان بوی جدیدی گرفته است رودخانه هم قهرش گرفته اینجا آب فاضلاب و دود و دم و بارش و آفتاب بازیش می دهند .

نه خری هست و نه قاطری …راستی یابوی حج عباس هم مرد  …کشاورزان هم راحت شده اند همه چیز مکانیزه شده است …نه اینکه کشاورزی مکانیزه شده باشد همه چیز اینطوریست حتی آدم  ها…. احساسات هم مکانیکی شده اند… الکترونیکی رابطه ها برقرار است زیاد حسودی نکن این رابطه مثل کفش های چینی سالنی که برای مسابقات  خریده بودی و ده روز بیشتر دوام نیاوردند هستند

راستی شهرمان ماشین های آکواریومی هم دارد یعنی از سده می برند زرین شهر و بالعکس رنگشان هم زرد است هم رنگ پیراهن سپاهانی که تو ازش متنفر بودی…نمی دانم حتما تاکسی ها هم دلشان پر است از این ماشین های آکواریومی…

شهرداری چی ها هم برای خودشان ساختمانی شیکی درست کرده اند .حسن هم مسئول شده است و همه چیز همان است وهمان فقط وضع خیلی بهتر شده است …کارهایی هم می کنند مثلا کوچه ی عصاری را خیابان کرده اند …کناره اشکفت حاج محمود را .همان درهه را پارک کردند کاشکی بودی و می دیدی  کناره کوه کولادان را پارک درست کرده اند راستی پیاده روی هم اینجا مد شده است شبهای تابستان همین پارک ها غلغله می شود .

داشت یادم می رفت پارک بانوان هم در حال احداث بود که شورای جدید مکانش را نپسندید ..حرف شورا شد زیاد تعجب نکن  اردشیر و مجتبی هم شورا شدند…می دانم تو هم بودی خوشحال می شدی…

رودخانه هم حسابی کم آب است..فاضلاب شهر هم به بالای سد آب بند همونجا که خیلی وقت ها می نشستیم و نمای زیبایی هم داشت،می ریزد …وقتی می بینیش دلت می گیرد…

راستی مغازه حاج مانده علی دری را یادت هست با آن ماهی های کاکائویش، حاج مانده علی خدابیامرز هم مرد… مغازه عباس دکون دار را چطور  اون هم خاطره شد ….دیگر کسی سماورش که خراب شد نه استادنجاتی هست که سماورش را درست کند نه مردم این روزگار رغبتی برای درست کردنش نشان میدهند شهر پر از فروشگاه های بزرگ بزرگ شده است و حتی مردمان غریب هم برای خرید ،میل به اینجا پیدا می کنند

اما هنوز هم که هنوز است  از بالای کوه به شهر می نگرم در انتهای یک خیابان شهر محو می شود محو محو می شود اندیشه بسیار نجیب حس مالکیت می دهد گرچه دو سه خیابان بیشتر نداشته باشد..نگاهم را کوتاه کند

این روزها برای هم بودن و به یاد هم بودن مثل گذشته ها نیست …. مفید بودن  کمی سخت است و… جستجو در کردار نیک هم ای…..همه عادت کرده اند پول خودشان را به حرکت در آورند و همه  انتظار سود دارند گرچه اینها می آید و می رود  و تغییر می کند اما چیزی که می ماند یک خط خوبی است و یک خط بدی این تغییر پذیر نیست ..

پس دلت نگیرد این حوالی خبری نیست این حوالی چیزی گرمت نمی کند ….

ای همه غزل و صداقت...

هرگر نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم……. بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

(ترانه ی از سیاوش قمیشی)

کمک نفس زندگیم...امشب کمی ازمن را دم کن بگذار بجوشم...بخار بشوم ....من بارها از دوست داشتن سخن گفته ام گرچه  می ترسیدم با عشق خاله بازی کنم اما چه کنم عاشق دوست داشتنم...

تو شعرهایم را محاصره کرده ای..تسلیم تسلیمم...اسیر نگاهت میشوم و هر آنچه رو که دارم یعنی احساس هایم را می بخشم..

می خواهم اعتراف کنم..تو که باشی احساس مریم وشقایق و سرو دارم ..

بیا دست دلم را بگیر و راهش ببر، بگذار تاتی تاتی کنم بگذار راه رفتن یاد بگیرد این دل من چند وقتیست فلج اطفال گرفته است !می دانم تو که باشی برایت می دود...

بی تو خوب بلدم دلتنگی را معنا کنم تو که نباشی ساعت دلتنگی وقت و بی وقت کوک می شود وتو که نباشی من و دلتنگی و آهنگی همنشین می شویم و قلم حال نوشتن می گیرد

از پشت این واژها برایت یک سلام پراز مهربانی می فرستم این افق دوست داشتن را نگاه کن بگذار در کلاست سالها درس بخوانم

ماه بزرگ دنیای کوچکم!! ای تصنیف شیرین من ... ای همه غزل وصداقت.تو از واژه های شبنم و حریری ،تو آنژیو گر قلبم هستی ،دریچه های سد آبند(1) احساس هایم  را  باز کن ،صحرای قرق جاارزن(2) دلم را با حرف هایت سیراب کن روی خیابان امام(3) دلم که مستقیم مستقیم است قدم بزن  در فروشگاه شهروند(4) دلم  خرید کن!

من نبض احساس هایم هنوز به سمت تو می زند می خواهم دلم را نذرت بکنم  پس باش همیشه باش تا بودنت را قرقره کنم

باش تا بهتر و بهتر باشم

پی نوشت:

1-سد آبند:سدی در شهرمان سده لنجان

2- صحرای قرق جاارزن:نام صحرای است در کنار همین سدآبند

3-خیابان امام:خیابان اصلی شهرمان

4-فروشگاه شهروند:نام فروشگاهی

نگاهی به موضوع فیلم هیس!! دخترها فریاد نمیزنند

بعدظهر روز یک پاییزی برای دیدن فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند(محبوب‌ترین فیلم جشنواره سی‌و‌یکم فیلم فجر از نگاه بینندگان‌ و برنده سیمرغ کریستال تماشاچیان)شال و کلاه کردیم و به سمت اصفهان رفتیم در راه با خودم فکر می کردم که این فیلم هم مثل بیشتر فیلم های این روزهای سینمای ایران کلیشه ای است و بی محتوا بالاخره رسیدیم و با کلی گشت و گذار جایی برای پارک ماشین پیدا کردم و با خرید تنقلات خودمان را آماده ی دیدن فیلمی کردیم که کارگردانش پوران درخشنده بود وبازیگرانی داشت که بیشترموقعه ها محبوب خانم کارگردان می باشند.

اما خلاصه ای از فیلم این است که :

 دختری با توجه به سهل انگاری پدر  ومادر  در بچگی مورد اذیت و آزار فردی قرار میگیرد و به حدی از این اتفاق دچار وحشت و ترس می شود که حتی در بزرگسالی نیز این ترس و خاطره بد در ذهنش باقی می ماند. حالا شیرین که دختر بزرگی شده و دوبار هم تا آستانه ازدواج رفته، فاجعه ای به بار می آورد که ریشه در ترس او در اتفاقات دوران کودکی اش دارد، شیرین  سرایدار ساختمان را می بیند که در حال آزار  و اذیت بچه ای می باشد که باسابقه و مشکل روانی که از کودکی با خودش داشت در شب ازدواجش با مرد سرایدارکه در حال آزار و اذیت بچه ی بود درگیر می شود و این منجر به مرگ سرایدار می شود....

اگر بخوام یک جور دیگه خلاصشو بگم اینه که، شیرین نوعروسی است که در شب عروسی خود مرتکب قتل فردی می‌شود که تاکنون او را نه ندیده بود.نه می شناخت. در جریان بررسی پرونده قتل معلوم می‌شود که شیرین در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته و مابقی ماجرا.....

در مورد موضوع و بحث فرهنگی فیلم چند نکته است که در زیر می آورم:

خانم پوران درخشنده در این ساخته خود با تابوشکنی، نخست به بررسی مسئله تجاوز به عنف و تجاوز به کودکان و در ادامه به صورت بسیار جدی به مسئله جرم‌شناسی و بستر وقوع جرائم ها در اجتماع ایران و همچنین به مشکلات مدرسه و معلم ومسئله آموزشی پرداخته است که این مشخصه ها به خودی خود قابل تأمل و از ویژگی‌های بارز این فیلم است.

چرا این دختر باید این مشکلش را مخفی نگه دارد و در طول این همه سال بازگویش نکند..!

هیس دخترها فریادنمی زنند  ازتجاوز به کودکان نشان می دهد تا سکوت در مقابل خیانت برای حفظ آبروداری را به چالش بکشد.
کارگردان فیلم به عنوان مشکل اصلی داستان تجاوزهایی را تعریف می‌کند اما سکوت بزرگ دختران ما قابل گسترش حتی به مسائل جزئی‌تر و کوچکتر  است. باید قبول کرد که ایران به رغم این‌که با آن گذشته‌ی سنتی و مردسالارانه‌اش فاصله گرفته اما هنوز از آن جدا نشده است. نگاه زنانه‌ی هیس دخترها فریاد نمی زنند این موضوع را نشان میدهد که به هر دلیلی نگاه مردسالارانه‌ی  ما را به توصیف و نقد می کند. این‌که چرا باید کودکی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته ترس از بازگو کردن مسئله داشته باشد؟ چرا تقریبا باید مطمئن باشد به محض طرح مسئله آبروی خودش و خانواده‌اش می‌رود و از سوی جامعه طرد و دور می‌شود؟ او به عنوان یک قربانی چرا باید پیش از طرح ماجرایش خود را محکوم بداند؟و چرا پدری که میداند به فرزندش تجاوز شده است برای حفظ آبروی خود از بازگو کردن و کمک کردن حتی به شخصی که تجاوز گر فرزندش را به قتل رسانده دریغ می کند....

  اگر باز هم در جامعه عامه ریزتر بشیم  و کسانی که با موردی مانند شیرین(بازیگر نقش اصلی فیلم)برخورد نداشتند اما حتما عبارت  کرم از خود درخته را بارها وقتی دختری به پسری که در خیابان مزاحمش شده خطاب به آن دختر دیدید و شنیدید و شاید خودشان بارها تجربه‌اش کرده باشند و برای فرار از شنیدن چنین حرف‌هایی ترجیح دادند راه حرکتیشان را تغییر دهند اما اعتراضی نکنند چرا که همیشه یکی جایی بوده که بگوید: هیس! دخترها اعتراض نمی‌کنند! هیس! اگر حرف بزنی همه تو را مقصر جلوه می دهند

این فیلم  اگرچه به موضوعی می‌پردازد که بسیاری فکر می کنند همه‌گیر و شایع نیست اما آینه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ی ماست  نمی دانم باید به همین راحتی گذشت  از این‌که موضوع تجاوز به کودکان آمار اسف‌باری دارد. باتوجه به این‌که خانواده‌های بسیاری به خاطر سکوت مادام‌العمرشان هرگز در این آمارها نمی‌آیند!

و نکته ای دیگردر مورد  پدر و مادرهای بی تفاوتیست که از فرزندان خود دور شدند ازمسائل کودک و نوجوان خودشان ناآگاهند.، این دوره فرزند داری با شرایط فرهنگی جامعه ی ما خیلی سخت از سالهای قبل است، وقت باید خیلی بیشتر از گذشته ها گذاشت شاید خیلی از پدران به نوع بزرگ شدن خودشان می نگرند و می گویند ما اینطور  بودیم و این کار رو کردیم و از فرزندشان انتظار رشد ،بسان خودشان را دارند( اما این روزها با این دنیای الکترونیکی و با اینکه رابطه ها نزدیک شده است بهتر است پدر و مادران هم اطلاعات خودشان را بالا ببرند و از چگونه استفاده کردن از بیشتر برنامه های ارتباطی رایج در جامعه ودنیای کودک و نوجوان خود آگاه باشند )

البته در جامعه ی ما هیچ تلاشی برای آموزش به پدر و مادران نمی شود و با این نظام آموزشی که در دوره های تحصیلی فرزندان موجود است انتظاری بیش هم نمی رود نه فرزندان آگاه می شوند و نه والدین....

مسئله اساسی دیگر در مورد این فیلم ، حساسيت نسبت به قانوني است كه نمي‌تواند از يك قرباني مجرم حتي به مقدار لازم دفاع كند و درنظرگرفتن مجازاتش تخفيف ايجاد كند.شايد اگر اين تخفيف انجام  مي‌گرفت هدف  این فيلم محقق نمي‌شد و تازه قصه مرموزتر مي‌شد به اين صورت كه پسری، قرار بوده با دختری ازدواج كند و الان فهميده كه قبلا مورد تجاوز قرار گرفته چگونه قبول میکند در صورت زنده ماندن ادامه زندگي دهند واز نظر فرهنگی باید به این موضوع دقت کرد و باید نظام خانواده و فرهنگي كه حاكم است دقت کرد و این موضع که كنار آمدن با آن از جانب هر‌كسي آسان نيست و توجيهات خاص، رواني و اجتماعي و محيطي خود را می پذیرد. لذا خانم کارگردان بهتر مي‌بيند در عين نگراني نسبت به سرنوشت قرباني که مجرم هست، به اصل قانون حمله كند و موضوع را بيش از اين کش و قوسش ندهد.

هر چند در اين فيلم می بینیم كه آن فرد مورد نظر(نامزد شیرین)، تلاش زيادي براي نجات نامزدش  انجام مي‌دهد.در سکانسی از فیلم ،در يك جا مردي كه نامزدش دست به قتل زده براي اينكه آدرس يك فردی را بگيرد بنزين به همراه خود مي‌برد و با تهديد به آتش زدن مغازه و آن فرد ، آدرس را ازش مي‌گيرد.، آيا نباید به این فکر کرد که نقش نهادهاي مسوول چیست، يا بي توجهی اين نهادها به سرنوشت انسان هاو  انجام فعاليت‌هايي در قالب قانوني كه ضعف دارد يا ضرورت پيگيري و انجام كار از جانب خوده افرادی که به نحوی دارای شاکی هستند حتي در جاهايي كه ممكن است از پس آن بر‌نيايند ومتوسل به ابزار خاصي می شوند. جاي بسی سوال دارد ،اين در صورتیست  كه اين كارها را يك فرد مسوول  خیلی راحتر مي‌تواند انجام دهد و در اينجا اين فيلم این را میگوید كه حق گرفتني است و اين القاء را به مخاطب مي‌دهد كه كار فرد قرباني سوءاستفاده جنسي قرار گرفته به نوعي درست بوده چرا كه درجایی ديگر اين حق را به نامزد آن قربانی مي‌دهد كه بنزين با خود ببرد و با زور كارش را دنبال كند چرا كه قانون ضعف هایی دارد و نمي‌تواند از حقوق انسان‌ها به نحو احسنت دفاع كند.

حتي اگر در اين مراکز،حتی اگر مسوول پرونده در حال بررسی انسانی متعهد و دلسوز و اگاه و مهربان هم باشد گرفتن حق درست و مطلوب حقوق افراد، به قانون مناسب بر مي‌گردد.

در پایان باید بگویم که این یکی از دیالوگ های فیلم هست: « از کی دفاع کنم؟ از یه جسد! ، من مُردم، من تو 8 سالگی مردم چون کسی نبود حرفامو بشنوه... همین خط را بگیرید و تا آخر بروید!

با توام ای....

زر ورق غربتت را بينداز به آب،بايد بسپاري خودت را به آب ،گرچه دلم نميخواهد گذر زمان همه چيز را معلوم كند تو خودت كه باشي نه زمان مديريت مي كند نه زاده زمان ....

باید پارو نزد ، وا داد  باید دل رو، به دریا داد خودش می بردت هرجا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...

دلم از قسمت هاي زمانه مي سوزد كه چگونه قسمت تو اين بود...چطور راهت را به سمتي كشاندي كه نه مهري دارد و نه عشقي...چطور آسمان آبي دلت سياه شده است!! تو نه شبيه خودتي و نه ديگري! بين هويت خودت و كسي كه اصلا شباهتي به تو ندارد وامانده اي....

بيا فاتحانه فكر كن ما همه بيماريم،ما پيوسته در قناعت خويش بيماريم،نه فكري نه دستي براي حركتي...بايد نقاب را برداشت بايد گاهي براي ادامه خودت را به نفهمي بزني!!

مي داني ؟زندگي بچه بازي بزرگيست گاهي براي رد شدن از مخمصه ها بايد بچه بود و نفهميد....

بيا با خاوري از اراده زندگيت را بساز،كره اي كه تو پا در كفشش كرده اي به نظرم سوار نشدني تر از اين حرفهاست..گاهي براي بدست آوردن يك چيز خيلي چيزها را بايد از دست داد،گاهي يك دقيقه با شرف و آرامش زندگي كردن بهتر از سالها زندگي نكبت بار است...

اينقدر تخمه در انتظار خودت نشكن!!اينقدر سريال در ذهنت نساز!كارگردان خيالي نباش!بايد بروي يك گوشي دنج خودت باشي و خودت..نه سيب ات را دونيم كن و نه نگاهت را.. خودت باش وخودت...

اگر بخواهي مي شود...پس آستين ها رو بالا بزن بدان يكي اينجا براي آينده ات دست بردعا برداشته...

از دفترخاطراتم...

شیرین عقلی دیدم

بدنبال عشقش می گشت

میگفت روزی صدایی گرم.......

گفتم بیا برویم کنج یه شب بشینیم

گریه کنیم

اینجا کسی جنون ما رو جدی نمیگیرد!!

(اردیبهشت سال90)

و تک جمله های من!

- گاهشمار ناظم سرا(1) عجیب پیرم می کند...امسال می رود کلاس اول...

- آژانس مسافرتی دلم از آن توست هر روز برای خودت بلیطی رزو کن به کویر دلم برو دوست داشتی دریایی شو..زیارت کن ...فقط مسافر دلم باش

- این دل، این بغض، اجازه نمیدهد که در ندیدنت بوی آرامش بدهم هر ادکلنی خریدم بوی آرامش نمیداد تو که باشی آرامش هم هست ...

- با گل وعده می کنم صبح یک روز بهاری وعده یمان سر سد آبند(2) تو بیا آنجا حسابمان پای پونه های روی مرزهای دلمان.........

- این روزها احتمالا حالم خوب است.احتمال دارد که نظریه احتمال را نقض کنم از پدیده نگویم پدیده ی که نیست جوابش قبل از آزمایش خوب بودن یا نبودند احتمالا خوب است....

- این روزها خیلی زمینیم!!بیا برویم سمت نگاه گریه ....گریه کن، گریه کنم گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه....و من وتو سهام دار گریه ایم...

- ما از نسل انقراضیم...من چارچوب نگاهم وتو حرفهایت......

- جا فیلتری روغن احساس هایمان خراب است تمام تعویض روغنی ها را هم که برویم افاقه نمی کند

- این روزها مردانگی اختصاصی شده است هر کس برای خودش!!ولی بوی مردانگی می دهد پیراهنت گرچه سالهاست رفته ای ...... 

- وقتی عقلم را به احساس هایم وا می گذارم بیچاره تصمیم ام که نمیداند به کدام سو برود...


- چه بیچاره حال است آفتابگردان، وقتی که شب فرا می رسد مثل...

 - نمی دانم!خودستایی نیست!گاهی زیاد مورد اعتماد قرار میگیرم اما:

خیلی صفا دارد که بدانی کسایی هستند در این روزگار که از بین همه ی آدم ها،تورا برای شنیدن همه ی حرفهایش پیدا کرده آنوقت است که همه ات را می گذاری برای شنیدن دردها و حرفهایش مهم هم نیست که خودت خسته تر و و سردرگم تر از این حرفهایی،همین که بدانی اعتماد متوجه تو شده است به دنیا می ارزد

پ ن:

1- ناظم سرا سایتی پر طرفدار و دریچه ای رو به فرهنگ که تولد هفت سالگیش است

2-سد آبند:سدی در شهرمان سده لنجان کنار رودخانه ی زاینده رود

..!..

شهر بی روح

شهر دست اندازهای بزرگ

شهر آب انگورهای حلال 

شهر تنباکوهای دو سیب

شهر جام ها 

شهر نام ها

یاد ها

.

.واین گلدسته های عاقل اندیش

باید با خدا معامله کرد

.

محمد

.

دسته چکم را بیاور

مهر ماه ...و پاييز و..تو

کتاب بهمني رو برمیدارم؛ کتاب نگاهت را و تمام نامه های عاشقانه اي كه همه بوی ترا دارند. عطر تو درتمام برگ ها مانده و طعم خوش  روزهایمان چه صفايي دارد.

روزهای زندگی چه گرم میگذرد با تو ،
با تو گرم هستم و نمیسوزد دوست داشتنمان، ای ماه بزرگ دنياي كوچكم
همچو زاينده رود اين روزها که آرام میگذرد،با هم بودنمان  نیز در نسيمي دل انگيز  میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل...دلي كه هميشه گله داره(عجب اي دل عاشق تو هم حوصله داري تو اين سينه نشستي هزارتا گله داري)
ساعت عشق مان نه هفت است و نه ساعت هاي ديگر كه تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی زندگيست، دلبستگيست....

بوي پاييز مي آيد و تو خوب ميداني كه بايد سالي دوبار براي من تولد بگيري! يكبار روز تولدم و يكبار هم روز اول پاييز!!

365 روز گذشت و دوباره پاييز آمد و دوبار گفتي دوستت دارم .پاييز است و هواي درد و دل، هواي قدم زدن، هواي خش خش برگاي خزوني ....

سیاوش ‌را بگذار بخواند صدايش را زياد كن:دو دریچه دو نگاه دو پنجره..دو رفیق دو همنشین دو حنجره...

میدانم توهم حال مرا داری ، تو هم مثل من ، هوای دلم را داری

قلم و كاغذي بياور مي خواهم قراردادي براي دلم بنويسم تو كارفرمايش باش و من پيمانكارت ،صورت وضعيت هايش را خودت امضا كن اين قرارداد بايد بدون تاريخ باشد تاريخ انقضايش را بگذار تا ابد...

میدانم همیشه با صداقت خواهی ماند،مثل یک گل به صداقت چشمهایت،به وسعت نگاهت...
مهربانم! ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم، حرفی نمي زنم جز سکوت ،سكوتي كه بين من و چشمانت چه ها نمي كند ، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند

برای دوستی...

 آب و هوا که ملس باشد دلم هوایی می شود و هوس بودن با تو نئشه ام می کند وفکر خماری بعدش دیوانه ام ! اما چه می شود کرد در حال ترکم وبه قول معروف دارم ادم می شوم و سر و سامان میگیرم پس " گور بابای خماری بعد از التماس"

تا اطلاع ثانوی هم هواشناسی حق پیش بینی هوای صاف و ارام را ندارد "که هیچ خوشم نمی یاد" اصلا کاش ههمش باد و طوفان و ابر مه سونامی باشه(برگرفته از دست نوشته ی بچه خواهرم)

این روزها آرامش نه به من می آید نه به تو پس باید چند واحد بی خیالی پاس کرد سر و سامان را میگذاریم برای بعد..

حرف بزن می دانی من و تو سالهاست برای هم صحبت های طولانی داریم امشب باید کام بدهد!حرف هایت را میگویم! مثل قلیانی که خوب قل قل می کند من نمی دانم باید کام بدهی.....

 ناظم سرا   و شعر را بی خیال می شوم  لب تابمو می بندم همه چیزرا بی خیال اصلا دنیای نت را بفرست مرخصی ساعتی ....

حواست را بگذار اینجا می خواهیم فارغ از خیلی چیزها برای هم باشیم

حرف بزن مثل زمان نوجوانی...

راستی حواست باشه گفته باشم باید حواست باشه، دل آدما،شیشه پنجره ی اتاقک قدیمی من نیست که هر وقت خواستی روی آن "ها"  کنی بعد با انگشتت قلبی بکشی و وایسی آب شدنش رو تماشا کنی و خنده ای بزنی نه داداش اینو بدون با  من که نشستی از این خیالا بی خیال... 
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی یا چیزی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.. اگه یادت باشه به پاس نامرادی که بر احساس دو سه نفری داشتی ، عجیب ناراحتم کردیا!!
نمی دانم همیشه دوستت داشتم بی دلیل و بی خودی!!! وگرنه بعضی از رفتارهایت را دوست نداشتم
حال و هوای انگوری را دوست داشتم درست برعکس تو! چون خیلیا توی مستی بوی راستی می دهند و این گاهی دوست داشتنیس...... ولش کن..
حالا قلیانت را بده پکی بزنم و تو حرف بزن تا من میان حرفهایت نکی بزنم نکی از تبار کفتری که صفر آبادانی(مرحوم صفر عبدالبراتی(1) خدابیامرز برای بچه ی خواهرم داد عجیب نک می زد پس مواظب حرفهایت باش تا نک ، نکیت نکنم میان حرف هایت.....
همیهشه از حرف های صمیمانه فراری بودی !نه چراا دروغ!! تو با من همیشه صادق بودی!!
 هر روز از رضا رجایی(2) برایت قرصی که بوی آرامش می داد می گرفتم بوی ارزش راستی ...  چاشنی هم داشت حرف های من و تو که گاه گاهی دلگیر می شدی و چه چاره که من هیج وقت ارزش هایم  را کنار نمی گذاشتم و تو و دوستان دیگرم گاهی سختشان می شد و گاهی خیلی خوب می پذیرفتی
یاد دارم  توهم مثل من از بچگی فوتبال بازی می کردی ، آن هم با توپ بلاستیکی تازه هر وقت توپمان می افتاد خونه ی زنم حیدر (3)خوب هوایمان را داشت بنده خدا اول چندتا تیکه می انداخت بعد خوب دعوایمان می کرد البته تا می امد به ما برسه ما زود توپمان را بر می داشتیم ، توی زندگی گاهی تا اشتباهاتت می آمد گریبانت را بگیرد زود پا به فرار می گذاشتی و خدا هم کمکت می کرد
حالا که برای خودت کسی شدی تفکراتتم بوی جدیدی می دهد
می خواهم بوی ثبات بدهی !دل شادم کن می خواهم برای حال و هوای جدیدت جشن بگیرم تمام دوستان را دعوت کنیم به  اساقربان (آشپز)(4) هم بگویم برایمان دمپخت درست کند با دست هم بخوریم همچین ندار و حال دهنده!
می دانم خودت هم خوشحالی از اینکه خودت شدی ...خود خودت...
خودت بمان با خودت باش راهی رو برو که بوی نابی بدهد همیشه با ارزش هایت زندگی کن ارزش هایت را والاتر از هر چه بدان روزی جایی خواندم:
به خاطر مردم تغییر نکن این جماعت هر روز تورا جور دیگری میخواهند
احمد شاملو میگه:
زیباترین حرف ات را بگو

شکنجه ی پنهان سکوت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ئی بی هوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است

1-مرحوم صفر عبدالبراتی مردی خوش رو و خوش صحبت  که کبوتران زیبا و زیادی داشت

2- رضا رجایی:مغازه داری در شهرمان سده لنجان که خودش یک پا داروخانه است

3- زنم حیدر(سلطانی): مادری ارزشمند که کهنسال ترین زن سدهی بود که حدود دو سال پیش فوت کرد.به نقل قول از یکی از دوستان ایشان متولد 1270 بوده اند.

4-استاد قربان سلطانی:یکی از آشپزهای خوب و قدیمی شهر

طبيبا مكن منعم از جام مي ...........                 كه درد درون را دوا ديده ام

انگار شعرهایم را کفترهای همسایه  برده اند و انگاری سادگیم را فراموش کردم و همه چیز دچار پیچیدگیست، تو در توست مثل قرق هایی که فقط حرف هایش مانده مثل تمام خاطرات من مثل تمام سختی های تو...

این روزها خوب نیست گیج و مبهوتم بین بودن و نبودن بین رفتن و ماندن بی حوصله ام خیلی ها می دانند

کاش میشد به به دیار باقی اس ام اس زد کاش می شد از روی کوه کولادان پرواز کرد

راستی شب که می شود غزلواره را بازمی کنم می نشینم چند تا می خوانم. وقتی مرا گرفت، یعنی از غزل سیراب شدم تازه یاد تو می افتم به شعر خوانیم برای تو.... تازه اون موقع است که دلم یه جوری می شود نمی دانم چه جوری این جورش توی دکان عباس دکاندار خدابیامرز (1)هم پیدا نمیشد حالا تو بگو من چه کنم با این دل ؟هر کاری بگویی کردم اما بی فایده است دکتر ایقایی (2)می گفت بیا بیرون از این حرفا بروسنگ بزن توی رودخانه تا حالت سرخوش شود می گفت دیدی پرسپولیس برد بهش گفتم دل خوش سیری چند....

باید باشی تا ببینی ....

این روزها حرف که می زنی انگار همه عاقلند و حس می کنی انگاری حرفهایت بوی پوچی می دهد انگاری همه می فهمند و تو نمی فهمی....

حس می کنی که اعتماد رنگ باخته و هیچ کس به هیچ کس اعتماد نمی کند می دونی یاد اون ترانه ای از معین می افتم( ترانه سرا هما میر افشار) که همیشه می خواندم:

نه از آشنايان وفا ديده ام                نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم                     كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرد شرار              من از برق چشمي بلا ديده ام
وفاي تو را نازم اي اشك غم            كه در ديده عمري تورا ديده ام
نه از آشنايان وفا ديده ام                نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم                     كه از چشم خود هم خطا ديده ام
طبيبا مكن منعم از جام مي            كه درد درون را دوا ديده ام
حريم خدا شد چه شبها دلم           كه خود را ز عالم جدا ديده ام
از آن رو نريزد سرشكم ز چشم        كه در قطره هايش خدا ديده ام

برو صاف شو تا خدابين شوي          ببين من خدا را كجا ديده ام


هم من میدانستم و هم  تو که این مردم از بس نامردمی و دو رنگی دیدند چشم چپشون هم به راستشون اعتمادی ندارد وای از این روزگار بی ذات پرست....

می دانم!! حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگارما زیاد  تعریفی ندارد چون  دیگر سر سوزن ذوقی  برای هیچکس نمانده.

روزهاست که رفته ‏ای؛ اما هنوز هم که هنوز است، خاطرها  تو را فراموش نمی کنند. هنوز هم زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

هنوزم که هنوز است مرداد که می آید خاطره هایت قلقلکم می دهد قلقلکی نه از جنس خنده بلکه از جنس  نبودنت ....

می گذریم !از گذشتنی ها باید گذشت....خاک سرد است و دل های ما هم سرد..

تو هنوز با مایی.نگاهت هر روز با ما حرف می‏زند. تو حرف می‏زنی و هنوز برایم شعر می‏خوانی

پی نوشت:

۱-مغازه دار کهنه کار محله مان که در مغازه اش از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشت.

۲-دکتر محسن ایقایی،پزشک مردمی و باسواد شهرمان که خدا همیشه نگهدارش باشد.