هر روز وقتي  كت و شلوارم را به تن مي كنم بين منطق كت شلواري و  آن شلوارهاي لي كه گاهي مي پوشم گير مي كنم كه فرق منطق ها در پوشيدن است  يا در ديدهاا...

بعضي ها با شلوار پارچه اي سير ميكنند دائم الپارچه ايند و بعضي ها دائم لي...و بعضي ها هم فله اي حال ميكنند...ميخواهم بگويم خيلي وقت ها در خيلي از روش هاي زندگي هم همينطوريم....

بعضي  صبحها صداي  قراضه خري مي آيد كه  با آن وانت داغون سفيد رنگش فرياد ميزند: قراضه خريداريم...آهن ..و...

هر روز داد مي زند  قراضه مي خرم  و من از پنجره ی سمت راننده! با همان منطق كت شلواريم  مينگرمش كه در عقب ماشينش چه در چنته دارد....

به اين فكر ميكنم كه بازهم خدا پدر اين قراضه خر را بيامرزد  كه گاهي سكوت اين اطراف را ميشكند به اين فكر ميكنم انگار تنها موجودات زنده اين  محله همين گنجشكان  روي درختانند و يا گربه هاي كه از روي گرسنگي فريادهايي را جاري ميكنند و كسي  نيست....

خيلي ها را صبح مي بينم! همه زنده اند!! اما  انگار چندان توجهي به زندگي ندارند...يا بهتر بگويم  چندان معتقد به زندگي نيستند در اين برهوت....

چند صد متر پايين تر انگار مردمانش به خواب ابدي، جان داري رفته اند اين را از اينجا فهميدم كه ديروز پارچه سياه رنگي بر در يكي از خانه ها خودنمايي مي كرد و خيلي ها تسليت مي گفتند  اما هيچ تسلايي از ديوار كناري و همسايگان نيست....

 جلوتر كه رفتم ديدم جواني براي خانه اش پنجره هاي دو جداره خالي ميكند ....پنجره هاي دو جداره هم تازگي ها مد شده اند  انگار براي همين آدم هاي اين زمانه ساخته شده اند چون وقتي درخانه هستي هيچ صدايي به گوشت نمي رسد و فكر ميكني در اين شهر فقط و فقط تو زنده هستي و كسي نيست....و مقصد هيچ صدايي به اتاقك تو نيست....

ما مردم اين ديار دير زمانيست يكديگر را نمي شناسيم تنها درخت ها و درختان تاك هستند كه مرموز  از ديوارهاي آجري سرك ميكشند و به هم عرض ادبي ميكنند....

و بازهم قراضه فروش صدا مي كند...

قراضه فروش...چيزي براي فروش اينجا نيست ...

باور كن....

تو بيا مردانگي كن و قدري تكاپو...روح زندگي بفروش ...