خداحافط رفیق.....

شرابی کهنه می خواهم که جان را شعله ور سازد.............می دیرینه می جویم که غم را بی اثر سازد

چقدر این روزها از خودم تهی ام پرم از تهی،پرم از سردرگمی پرم از حرف و من چقدر خالیم از همه چیز!!

دلم که میگیرد می خواهم تمام کلافه گیم را مچاله کنم مثل رانی تو خالی....

می خواهم فریاد بر آرم اما مگر می شود!فریاد هم فریادش نمی آید!!!!

هفت بهمن آخرین مطلب وبلاگمو اختصاص دادم برای دوستی که قرار بود خدا کمکش کند اما نمی دانم کرد یا نه...او رفت برای همیشه هم رفت با سفر و بست برای همیشه رفت سفری که برگشت ندارد

 من نمیدانم در پس کدام حکمتش ماندی ،چقدر گنگ آمدی و چقدر گنگ رفتی و من این روزها از گنگی سردرگرمی گرفتم و تو آرامش ابدی گرفتی

رفتی که ببینی سیلی از جمعیتی را که برای رفتن هیچکس به چشم ندیدم برای بدرقه ات آمده بودند بدرقه ات کردند و تو با این همه شلوغی چقدر غریبانه رفتی...

حالا شاید بتوانی اونجا با محمدرضا گل کوچک بازی کنی بنشیند و گپ بزنید از نامرادی ها بگید از جوانمرگ شدن از.....

خداحافظ رفیق خداحافظ

برای دوستی که خدا کمکش خواهد کرد......

رگ به رگ شدست دلم و تو می دانی

بیقرار و بیقرار است

پرم از بغض

و فکرهایی که یک دنیای ناب دوستی را می سوزاند

و چنان از قسمت های زندگی  بی تابم که خدا می داند.

این روزها ثانیه ثانیه اش اسیر  نا امیدست

چه سرنوشت دلگیر و غمناکی

و دیگر هیچ.

تیزی خون الود روزگار

که در گلوی تو فرو رفته

 چه حکمتی دارد؟

گاهی نمیدانم چگونه با خدا کلنجار برم

ای دوست روزگار به تو بدهکار است

به پدرت به مادرت

و انگار خدا هم نیست

وباید ساخت

نه خانه ای برای زندگی

که برای زنده ماندن....

پ ن1:

شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل............................................غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
                                                                                      دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد


شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره