و چند جمله....

- کاش هنوز ارتباط های کیلومتری با نامه بود، آخه دلتنگی هایش فرق می کرد....

- سوت بزن ،دلم برای سوت های فرهاد تنگ شده بود...و من هنوز عصرهای جمعه را غمگین می بینم حتی اگر دانش اموز نباشم!!

- این روزها زخم هایم را خیامی می کنم تا چرک نکنند

- تو سرباز نظامی و من سرباز دل ...هر دو مقدس اند پس فرق بین من و تو چیست

- بیا مهمانی بدهیم ...مهمان ها را شام،، چلو شعر می دهیم....نمی دونی چقدر خوشمزه است

- قدم هایت بوی ماندن نداشت ...هر چند این سفر برگشتنی ندارد . تو رفتی بی آنکه این روزها را بخواهی

- کز می کنم گوشه ای... اینجا هیشکی به هیشکی نیست... آخه همه چیز گرون شده..الا دل...دل

- من با بعضی ها،کیلومتر ها از هم جدائیم، با این همه درهای باز آشنایی..

- این روزها همه قلیانی شدند و به باورشان روانشان از مسمومیت خالی میشود حتی برای لحظه ای...

- بدان!!اگر شاخه ها را بادی نمی چرخاند ...کوچه ها را پایی نمی لرزاند...افتاده را دستی نمی گیرد .. بدان!!من را هم حرفی نمی آورد

- میان من و من،آلاچیقی است برای تو...

- به دقیقه ها و ثانیه ها مشکوکم اگر فرصتی بدهند میخواهم چشم هایم را گشاد کنم


نبضم را نگیر....

ومن دیروز دوباره برای خودم چاقو کشیدم!

.

.

به خدا آگاهی رسیدم

وقتی خودم را می یابم

به تو فکر می کنم!

و تو هنوز لای نگاهت سیگاریست

 به بلندای عمرمن!!

نبضم را نگیر

این روزها حالم خوب نیست!!!

شهوت سفر دارم

فکر کنم بعد از این رفتن به زمان برسم

من باید بروم

..

.

من رفتم می روم جایز نیست...

پ.ن:تاریخ این دست نوشته بهمن ۸۹ است