غبار پشت شیشه میگه رفتی....
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
دوباره آخرین روز مرداد آمد...اصلا این تابستان حال و روزای خاصی برای من دارد...دو تاشم از برای توست...یکی تولدت و یکی رفتنت...
آقا مرد آقا پسر...اینجا که ماییم دم غروبه هوا بدجور گرمه ولی من عجیب سردمه انگار یخ زدم...آقای بی وفا!!میشه کتابای فیزیولوژی ها رو نگاه کنی ببینی میشه آدم وسط تابستون یخ بزنه؟راستی اون طرف ها که تویی اصلا کتاب هست؟؟!!
چرا این روزها چشم هایت یادم نمیاد ؟؟دیگه صبرم داره تموم میشه...هایده داره داد میزنه:تو که نیستی از خودم بی خبرم...پس کجایی هنوز فکر می کنم یه روزی یه وقتی یه جایی می آیی!!!
جایی یکی از آشنا ها که تو هم میشناسیش از سهراب می خواند و می گفت هوا بوی شعرهای سهراب را میده !!اما مگر می شود تو نباشی و هوای این روزگار بوی شعرهای سهراب بدهد نه او نمی دانست ...
جاي تو اينجا ... در فلسفه ي اين روزگار خالي ست ...
ومن باید پشت پلک هایم قایم بشم....
تو که سالهاست قایم شدی.......
..
آخر چند مرداد
تورا گریه کنم
که دمادم صبح
ماه بر انگشتان ستاره می چرخید
نفهمیدی ضجه های نگاهم را؟
بی تو
هرشب سایه ها در می زنند
پ .ن:دقیقا پنج سال پیش همچین روزی دوستم محمدرضا از دنیا رفت....