نبودنت وزن خواهد داشت....!!!تهی اما سنگین...!!
من صورتم به صورت شعرم شبيه نيست....بر اين گمان نباش كه زيبا ببينيم
چترم را باد برد، كلاهم را ديروز قاضي كردم بي چتر و بي كلاه باران مي بارد خيس مي شود تنم، اين روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به توبرگردم بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم !بگذار در خیال تو باشم ! ميداني؟علم رابرهم زده ای نبودنت وزن دارد!....تهی... اما سنگین!
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است ! برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن.. بگذار حالا كه زندگي زيبا نيست من برف باشم بگذار حالا كه مي گويي با همه صادق نباش من عابر بانك صداقت باشم بگذار وقتي دلت ميگيرد ترانه اي از زبان ابی باشم بگذار....
بگذارنبودنت را با خاطره هايت پر كنم دلم برای این روزها تنگ می شود برای این روزها که لبخند میزني و لبخندت را میچینم بغض کردم چقدر لال ماندم بین حرفهایم... روزی خواهم سوزاند ...خودم را نمی گویم! دلم را می گویم!!! دلم را می سوزانم ... به حال قاصدکی که نمی داند: قصه ی این همه تنهایی را به کجا خواهد برد ..