دنیای این روزای ما...
یکی کارمند و دیگری کارگر،یکی کشاورز و دیگری مهندس…هر کسی را می بینم نگران است گاهی بی دلیل وگاهی با دلیل…همه نگرانند…درآمدها به خرج ها نمی خورد…. درآمد وپول که نباشد خواهی نخواهی تاثیر گذار است روی رابطه ها ..شادی ها …تربیت ها…آرامش ها…و…
همه ساز بی وفایی می زنند و مدعی انسان بودن اند نمی دانم در این گیج بازار به سراغ کدامین دل بروم که بوی خودخواهی ندهد.بوی کلک به مشامت نیاید…
نه در آیین ما بی وفایی نبود بد عادت شده ایم…به خیابان ها که می نگرم نه بوی کاهگل می آید نه بوی صفا .سر که بر میگردانی مردانی می بینی با خود چه کرده اند و دخترانی که دنبال چشمانی ابرو ریز شده می گردند ..
یادم به شعر مرحوم شکرالله براتی می افتد:
سده شهری شده اصلا مِ قدیماش دیگه نیس
کدخداش نیس پاکارش نیس ریش سفیدشم دیگه نیس
اون همه رسم و رسوم ناغافلکی او شد و رفت
جاش یه چیزای اومده که مث قدیماش دیگه نیس
همه چی فراوونه هرچی بخوای زود میخری
اما اَ محبتاش یه پوری چی اینجا دیگه نیس
بو برنگی که قدیم داشت حالا دیگه نداره
دیفالاش م قدیما چینه ای وکاگلی نیس
دیگه بوی کاگلی هوچ به مشامد نمی یاد
صدای جیر جیرکاش به صحب وپی سین دیگه نیست
تاسکی داره که م برق میره کوکولودون
زناشم مانتوین چادر و چاقچور دیگه نیست
یه چاچو ورکاری بوود بر سر زنها و حالا
چادر مشکی جاشه شلیته و تومون دیگه نیس
اتومون گشاد دیگه اثر به جایی نبونی
قبا و ار خالاقی در ور هوشگی دیگه نیس
دیگه توی دالونا دولچه دلنگوز نشده
او(اب) اون دولچه م یخ سرد و گوارا دیگه نیست
و….
همه چیز تغییر کرده نه آینده معلوم است و نه حال…و همه درگیر و دار ثانیه ها هستند اتوبوس های واحد بالا و پایین می شوند و هیچ کس برای کسی نیست همه به فکر خودشان قدم می زنند. کوچک های دیروز بزرگ شدند و جوانان دیروز پیرمرد همه موبایل دارند راستی پیرمرد همسایه با موبایلش با همسرش که به زیارت رفته بود عشق بازی میکرد و همه سواره می روند و می آیند… همه بوی ادکلن می دهند یکی با اصالت یکی بوی غریبگی اش عجیب آزار می دهد
قدم می زنم و کودکیمان به یادم می آید .حیف زود خودمان را به دنیای روز نزدیک میکردیم الان توی کوچه محله قدیمیمان هستم همانجا که محله بلندی می نامیدیمش.
بوی دمپخت لاخلی همه جا پیچیده است چه صفایی دارد…ناگهان فرو می نشیند این خیال پوچ با بوی اسپاگتی درچند خانه جلوتر…ناگهان صدایی از گوشی موبایلم شنیدم وایرلس یکی از خانه ها هشدار میداد مبادا وصل بشوی به یکی از مردمان دیار لینچان…
.خوب یاد دارم مادرم نان می پخت آن هم در تنورگلی من هم کودک خانه بودم برادر بزرگم نامه ای از سربازی فرستاده بود و نه من سواد خواندن داشتم و نه مادرم…اشک ریخت تا آمدند برایش خواندند و ارام شد حالا ویچت و تانگو و.. رابطه ها رو راحت تر کرده .
زیاد به دل نگیر اینجا همه چیز هست..رابطه ها سریع برقرار می شود به آنی هم تمام.. زیاد نباید به وجود مرام توجه کرد .. هر روز برنامه ای از اینترنت دانلود می شود اما برنامه ی صداقت وآرامش هر کاری می کنیم دانلود نمی شود….آری شهرمان بوی جدیدی گرفته است رودخانه هم قهرش گرفته اینجا آب فاضلاب و دود و دم و بارش و آفتاب بازیش می دهند .
نه خری هست و نه قاطری …راستی یابوی حج عباس هم مرد …کشاورزان هم راحت شده اند همه چیز مکانیزه شده است …نه اینکه کشاورزی مکانیزه شده باشد همه چیز اینطوریست حتی آدم ها…. احساسات هم مکانیکی شده اند… الکترونیکی رابطه ها برقرار است زیاد حسودی نکن این رابطه مثل کفش های چینی سالنی که برای مسابقات خریده بودی و ده روز بیشتر دوام نیاوردند هستند
راستی شهرمان ماشین های آکواریومی هم دارد یعنی از سده می برند زرین شهر و بالعکس رنگشان هم زرد است هم رنگ پیراهن سپاهانی که تو ازش متنفر بودی…نمی دانم حتما تاکسی ها هم دلشان پر است از این ماشین های آکواریومی…
شهرداری چی ها هم برای خودشان ساختمانی شیکی درست کرده اند .حسن هم مسئول شده است و همه چیز همان است وهمان فقط وضع خیلی بهتر شده است …کارهایی هم می کنند مثلا کوچه ی عصاری را خیابان کرده اند …کناره اشکفت حاج محمود را .همان درهه را پارک کردند کاشکی بودی و می دیدی کناره کوه کولادان را پارک درست کرده اند راستی پیاده روی هم اینجا مد شده است شبهای تابستان همین پارک ها غلغله می شود .
داشت یادم می رفت پارک بانوان هم در حال احداث بود که شورای جدید مکانش را نپسندید ..حرف شورا شد زیاد تعجب نکن اردشیر و مجتبی هم شورا شدند…می دانم تو هم بودی خوشحال می شدی…
رودخانه هم حسابی کم آب است..فاضلاب شهر هم به بالای سد آب بند همونجا که خیلی وقت ها می نشستیم و نمای زیبایی هم داشت،می ریزد …وقتی می بینیش دلت می گیرد…
راستی مغازه حاج مانده علی دری را یادت هست با آن ماهی های کاکائویش، حاج مانده علی خدابیامرز هم مرد… مغازه عباس دکون دار را چطور اون هم خاطره شد ….دیگر کسی سماورش که خراب شد نه استادنجاتی هست که سماورش را درست کند نه مردم این روزگار رغبتی برای درست کردنش نشان میدهند شهر پر از فروشگاه های بزرگ بزرگ شده است و حتی مردمان غریب هم برای خرید ،میل به اینجا پیدا می کنند
اما هنوز هم که هنوز است از بالای کوه به شهر می نگرم در انتهای یک خیابان شهر محو می شود محو محو می شود اندیشه بسیار نجیب حس مالکیت می دهد گرچه دو سه خیابان بیشتر نداشته باشد..نگاهم را کوتاه کند
این روزها برای هم بودن و به یاد هم بودن مثل گذشته ها نیست …. مفید بودن کمی سخت است و… جستجو در کردار نیک هم ای…..همه عادت کرده اند پول خودشان را به حرکت در آورند و همه انتظار سود دارند گرچه اینها می آید و می رود و تغییر می کند اما چیزی که می ماند یک خط خوبی است و یک خط بدی این تغییر پذیر نیست ..
پس دلت نگیرد این حوالی خبری نیست این حوالی چیزی گرمت نمی کند ….