برای دوستی که خدا کمکش خواهد کرد......
رگ به رگ شدست دلم و تو می دانی
بیقرار و بیقرار است
پرم از بغض
و فکرهایی که یک دنیای ناب دوستی را می سوزاند
و چنان از قسمت های زندگی بی تابم که خدا می داند.
این روزها ثانیه ثانیه اش اسیر نا امیدست
چه سرنوشت دلگیر و غمناکی
و دیگر هیچ.
تیزی خون الود روزگار
که در گلوی تو فرو رفته
چه حکمتی دارد؟
گاهی نمیدانم چگونه با خدا کلنجار برم
ای دوست روزگار به تو بدهکار است
به پدرت به مادرت
و انگار خدا هم نیست
وباید ساخت
نه خانه ای برای زندگی
که برای زنده ماندن....
پ ن1:
شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل............................................غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره