طبيبا مكن منعم از جام مي ........... كه درد درون را دوا ديده ام
این روزها خوب نیست گیج و مبهوتم بین بودن و نبودن بین رفتن و ماندن بی حوصله ام خیلی ها می دانند
کاش میشد به به دیار باقی اس ام اس زد کاش می شد از روی کوه کولادان پرواز کرد
راستی شب که می شود غزلواره را بازمی کنم می نشینم چند تا می خوانم. وقتی مرا گرفت، یعنی از غزل سیراب شدم تازه یاد تو می افتم به شعر خوانیم برای تو.... تازه اون موقع است که دلم یه جوری می شود نمی دانم چه جوری این جورش توی دکان عباس دکاندار خدابیامرز (1)هم پیدا نمیشد حالا تو بگو من چه کنم با این دل ؟هر کاری بگویی کردم اما بی فایده است دکتر ایقایی (2)می گفت بیا بیرون از این حرفا بروسنگ بزن توی رودخانه تا حالت سرخوش شود می گفت دیدی پرسپولیس برد بهش گفتم دل خوش سیری چند....
باید باشی تا ببینی ....
این روزها حرف که می زنی انگار همه عاقلند و حس می کنی انگاری حرفهایت بوی پوچی می دهد انگاری همه می فهمند و تو نمی فهمی....
حس می کنی که اعتماد رنگ باخته و هیچ کس به هیچ کس اعتماد نمی کند می دونی یاد اون ترانه ای از معین می افتم( ترانه سرا هما میر افشار) که همیشه می خواندم:
نه
از آشنايان وفا ديده ام نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرد شرار من از برق چشمي بلا ديده ام
وفاي تو را نازم اي اشك غم كه در ديده عمري تورا ديده ام
نه از آشنايان وفا ديده ام نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردميها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام
طبيبا مكن منعم از جام مي كه
درد درون را دوا ديده ام
حريم خدا شد چه شبها دلم كه
خود را ز عالم جدا ديده ام
از آن رو نريزد سرشكم ز چشم كه در قطره هايش خدا ديده ام
برو صاف شو تا خدابين شوي ببين من خدا را كجا ديده ام
هم من میدانستم و هم تو که این مردم از بس نامردمی و دو رنگی دیدند چشم چپشون هم به راستشون اعتمادی ندارد وای از این روزگار بی ذات پرست....
می دانم!! حالا هم «روزگارت بد نیست»؛ هر چند روزگارما زیاد تعریفی ندارد چون دیگر سر سوزن ذوقی برای هیچکس نمانده.
روزهاست که رفته ای؛ اما هنوز هم که هنوز است، خاطرها تو را فراموش نمی کنند. هنوز هم زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
هنوزم که هنوز است مرداد که می آید خاطره هایت قلقلکم می دهد قلقلکی نه از جنس خنده بلکه از جنس نبودنت ....
می گذریم !از گذشتنی ها باید گذشت....خاک سرد است و دل های ما هم سرد..
تو هنوز با مایی.نگاهت هر روز با ما حرف میزند. تو حرف میزنی و هنوز برایم شعر میخوانی
پی نوشت:
۱-مغازه دار کهنه کار محله مان که در مغازه اش از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشت.
۲-دکتر محسن ایقایی،پزشک مردمی و باسواد شهرمان که خدا همیشه نگهدارش باشد.