با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند.....
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ، ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي
دلم چقدر زود زود ميگيرد ...روزهايم عجيب ابريست....هر اتفاق ساده اي مرا ياد تو مي اندازد...از چشمان مهربانت هرچه بگويي بر مي ايد چشماني كه تناسب دوستي و غم را روبروي هم مثل يك اينه قرار داده است هر روز كوچه هاي شهر را مي گردم و حس مي كنم تو مرا مي بيني و نفس هاي پر از خاطر و استرسم را حس ميكني و برايم قاب چشمانت را هديه مي فرستي
آسمان به من نگاه ميكند و من به اسمان و هوس باران كرده است بي مروت.... گرچه مي داند باران با كوير غريبه است
کوچه پس کوچه های قديمي، دیوارهای کاهگلی اگر كمي باران ببارد بوی خاک همه جا رو ميگيرد، بوی آدم های قدیم...، آدم هایی که درتنور گلي نان پختند، آدم هایی که دود مدبخ خوردند و آدم هایی که این خشت های قدیمی پوسیده را درست كردند و رفتند... مثل تو كه با خودت دل من رو هم بردي.!!
از مشتق گيري كدامين احساسات درهم مان نكته برداري كنم تا از انتگرال گيري اين همه مجهول، بي تابي دلم را به امدنت گره بزنم و حل كنم
خنده هاي زوركي هم بي فايده است و از بس اين احساسات را در زونكن ذهنم بايگاني كرده ام ظرفيت حافظه ي داخلي و خارجي اش رو به اتمام است و براي بارگيري جديد نياز به حذف قديمي ها دارد كه نمي شود...
رفيق نيمه تمام...
من همين دست انداز هاي روي نوشته هايم است كه پاي دلتنگي هايم رويشان ليز خورد و شكست ...ميداني نبودنت درد كه داشت خرج هم روي دستم گذاشت!!!
ميداني دريا هم درياي وجودت كه ذات وجودش از باران هاي ماه تولدت، بي كران است.. درياي وجودت وقتي هست كه از خانه آلاچيقي چشمانم ژتون دلتنگي هايم را بخري و من را رها سازي....
با خودكار قرمز زير خط هاي مهم رمان زندگيم خط هاي ممتد كشيده ام اونجاهايي كه نبودي را پررنگ تر كشيده ام كه شايد وقتي خوانديش من را بفهمي و دوزاري نبودتت و سكوتت را بيندازد
اگر سنجشي بود مطمين باش تمام دلتنگي هاي دنيا را يك تنه حريف بودم و تمام شعرهايم وزن تو را داشت
اين روزها حال من هم مثل سريال هاي تلوزيون هي بازپخش مي شود يكبار زير باران يكبار درخيابان يكبار و...
د...رفيق من...
به پايان گريه كه مي رسم تو لم داده اي..!!!چنگت مي زنم ...نيستي...خيالي...و خيره مي شوم به نبودنت....