آب و هوا که ملس باشد دلم هوایی می شود و هوس بودن با تو نئشه ام می کند وفکر خماری بعدش دیوانه ام ! اما چه می شود کرد در حال ترکم وبه قول معروف دارم ادم می شوم و سر و سامان میگیرم پس " گور بابای خماری بعد از التماس"

تا اطلاع ثانوی هم هواشناسی حق پیش بینی هوای صاف و ارام را ندارد "که هیچ خوشم نمی یاد" اصلا کاش ههمش باد و طوفان و ابر مه سونامی باشه(برگرفته از دست نوشته ی بچه خواهرم)

این روزها آرامش نه به من می آید نه به تو پس باید چند واحد بی خیالی پاس کرد سر و سامان را میگذاریم برای بعد..

حرف بزن می دانی من و تو سالهاست برای هم صحبت های طولانی داریم امشب باید کام بدهد!حرف هایت را میگویم! مثل قلیانی که خوب قل قل می کند من نمی دانم باید کام بدهی.....

 ناظم سرا   و شعر را بی خیال می شوم  لب تابمو می بندم همه چیزرا بی خیال اصلا دنیای نت را بفرست مرخصی ساعتی ....

حواست را بگذار اینجا می خواهیم فارغ از خیلی چیزها برای هم باشیم

حرف بزن مثل زمان نوجوانی...

راستی حواست باشه گفته باشم باید حواست باشه، دل آدما،شیشه پنجره ی اتاقک قدیمی من نیست که هر وقت خواستی روی آن "ها"  کنی بعد با انگشتت قلبی بکشی و وایسی آب شدنش رو تماشا کنی و خنده ای بزنی نه داداش اینو بدون با  من که نشستی از این خیالا بی خیال... 
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی یا چیزی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.. اگه یادت باشه به پاس نامرادی که بر احساس دو سه نفری داشتی ، عجیب ناراحتم کردیا!!
نمی دانم همیشه دوستت داشتم بی دلیل و بی خودی!!! وگرنه بعضی از رفتارهایت را دوست نداشتم
حال و هوای انگوری را دوست داشتم درست برعکس تو! چون خیلیا توی مستی بوی راستی می دهند و این گاهی دوست داشتنیس...... ولش کن..
حالا قلیانت را بده پکی بزنم و تو حرف بزن تا من میان حرفهایت نکی بزنم نکی از تبار کفتری که صفر آبادانی(مرحوم صفر عبدالبراتی(1) خدابیامرز برای بچه ی خواهرم داد عجیب نک می زد پس مواظب حرفهایت باش تا نک ، نکیت نکنم میان حرف هایت.....
همیهشه از حرف های صمیمانه فراری بودی !نه چراا دروغ!! تو با من همیشه صادق بودی!!
 هر روز از رضا رجایی(2) برایت قرصی که بوی آرامش می داد می گرفتم بوی ارزش راستی ...  چاشنی هم داشت حرف های من و تو که گاه گاهی دلگیر می شدی و چه چاره که من هیج وقت ارزش هایم  را کنار نمی گذاشتم و تو و دوستان دیگرم گاهی سختشان می شد و گاهی خیلی خوب می پذیرفتی
یاد دارم  توهم مثل من از بچگی فوتبال بازی می کردی ، آن هم با توپ بلاستیکی تازه هر وقت توپمان می افتاد خونه ی زنم حیدر (3)خوب هوایمان را داشت بنده خدا اول چندتا تیکه می انداخت بعد خوب دعوایمان می کرد البته تا می امد به ما برسه ما زود توپمان را بر می داشتیم ، توی زندگی گاهی تا اشتباهاتت می آمد گریبانت را بگیرد زود پا به فرار می گذاشتی و خدا هم کمکت می کرد
حالا که برای خودت کسی شدی تفکراتتم بوی جدیدی می دهد
می خواهم بوی ثبات بدهی !دل شادم کن می خواهم برای حال و هوای جدیدت جشن بگیرم تمام دوستان را دعوت کنیم به  اساقربان (آشپز)(4) هم بگویم برایمان دمپخت درست کند با دست هم بخوریم همچین ندار و حال دهنده!
می دانم خودت هم خوشحالی از اینکه خودت شدی ...خود خودت...
خودت بمان با خودت باش راهی رو برو که بوی نابی بدهد همیشه با ارزش هایت زندگی کن ارزش هایت را والاتر از هر چه بدان روزی جایی خواندم:
به خاطر مردم تغییر نکن این جماعت هر روز تورا جور دیگری میخواهند
احمد شاملو میگه:
زیباترین حرف ات را بگو

شکنجه ی پنهان سکوت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ئی بی هوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است

1-مرحوم صفر عبدالبراتی مردی خوش رو و خوش صحبت  که کبوتران زیبا و زیادی داشت

2- رضا رجایی:مغازه داری در شهرمان سده لنجان که خودش یک پا داروخانه است

3- زنم حیدر(سلطانی): مادری ارزشمند که کهنسال ترین زن سدهی بود که حدود دو سال پیش فوت کرد.به نقل قول از یکی از دوستان ایشان متولد 1270 بوده اند.

4-استاد قربان سلطانی:یکی از آشپزهای خوب و قدیمی شهر