زر ورق غربتت را بينداز به آب،بايد بسپاري خودت را به آب ،گرچه دلم نميخواهد گذر زمان همه چيز را معلوم كند تو خودت كه باشي نه زمان مديريت مي كند نه زاده زمان ....

باید پارو نزد ، وا داد  باید دل رو، به دریا داد خودش می بردت هرجا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...

دلم از قسمت هاي زمانه مي سوزد كه چگونه قسمت تو اين بود...چطور راهت را به سمتي كشاندي كه نه مهري دارد و نه عشقي...چطور آسمان آبي دلت سياه شده است!! تو نه شبيه خودتي و نه ديگري! بين هويت خودت و كسي كه اصلا شباهتي به تو ندارد وامانده اي....

بيا فاتحانه فكر كن ما همه بيماريم،ما پيوسته در قناعت خويش بيماريم،نه فكري نه دستي براي حركتي...بايد نقاب را برداشت بايد گاهي براي ادامه خودت را به نفهمي بزني!!

مي داني ؟زندگي بچه بازي بزرگيست گاهي براي رد شدن از مخمصه ها بايد بچه بود و نفهميد....

بيا با خاوري از اراده زندگيت را بساز،كره اي كه تو پا در كفشش كرده اي به نظرم سوار نشدني تر از اين حرفهاست..گاهي براي بدست آوردن يك چيز خيلي چيزها را بايد از دست داد،گاهي يك دقيقه با شرف و آرامش زندگي كردن بهتر از سالها زندگي نكبت بار است...

اينقدر تخمه در انتظار خودت نشكن!!اينقدر سريال در ذهنت نساز!كارگردان خيالي نباش!بايد بروي يك گوشي دنج خودت باشي و خودت..نه سيب ات را دونيم كن و نه نگاهت را.. خودت باش وخودت...

اگر بخواهي مي شود...پس آستين ها رو بالا بزن بدان يكي اينجا براي آينده ات دست بردعا برداشته...