تقويم را كه نگاه مي كنم...

براي فرداهاي نيآمده...

براي آرزوهاي يخ زده...

دلم ميگرد...

به فكر تبصره اي شايد....

براي قرارداد ماهها با سال

گاهي مدير مي شوم...

گاهي پاي تمام نبودنت را امضا مي كنم

گاهي براي تمام قراردادهاي دلم تعديل مي گيرم

و براي مالياتش هم نگاه مسعود را

تكليف چيست؟

زنده بودن.

نفس كشيدن..

يا زندگي كردن...

بازهم مي دانم....

در لحظه هاي حيراني

نام تو تكليف دلم را روشن می كند...