دارم تمرین می کنم که تفکراتم را پشت شیشه ی ذهنم نگه دارم .......
خیلی ها هم وقتی دلشان برای کودکیشان تنگ می شود سراغم را در صندوقچه ی باغ چرخاب لا به لای برگ های زندگی می گیرند....
میدانم گاهی بی آنکه زبانم بچرخد با نگاهم خیلی حرف ها زده ام ...البته اگر الفبای چشم ها را پاس کرده باشند..
چند وقت پیش قسمتی از احساس هایم را در زمین های همین حوالی کاشتم تا شاید جوانه بزند...گل بدهد ..اما سبز نشد که نشد ...تازه آفت آدمی گریبانش را گرفت بعد زمین هم لج کرد و ده بیست متری جلوتر مهمان چاله ای کوچکم کرد تا کمی از خودش را به تنم مالیده باشد...سالهاست که زمینی شده بودم زمین مالی هم شدم .....
راستی جواد راست می گفت اینکه من فقط تفکراتم برای خودم است و بس.... چرا باید بقیه مثل من فکر کنند و بازهم راست می گفت که تفکراتت را فقط باید در فیلم ها دید ....پس انتظارمن از دیگران چه واژه نامفهومیست و من هم دارم تمرین می کنم که در اتوبوس واحد های.. زندگی روی یکی از صندلی ها بنشینم مثل همه ظاهرسازی و...قاب کنم و کنار عکس حسین پناهی در اتاقم بزنم و چقدر جور در می آید این تفکر با این شعر حسین پناهی که میگه:
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
آری چقدر زیبا گفته...
دارم تمرین می کنم که تفکراتم را پشت شیشه ی ذهنم نگه دارم و هی به خودم بگم:
مشترک مورد نظر در دسترس نیست.....
اما...
امامی دانم....می دانم ....که من نمی توانم اینگونه باشم...و این چقدر سخت است که باید مثل اکثر مردم جامعه باشم...ظاهرساز...بی احساس و....