غزلی زیبااز محمد علی بهمنی

تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
__________________

....تقدیم به استاد عزیزم مسعود ناظم رعایا

قربون صفای استاد

خوب من وقتی از تو سخن می گویم گویا زبانم میگیرد

در این هیاهوی غریب ،در این مسیر سخت که هر روز ترافیک عبورش بیشتر می شود ؛تنهایی این یاور مهربان با ماست و این تاریکی سرد احساس و خستگی امید هاو... شب یلدایی بی اعتمادی ها ،یافتن نوری هر چند کوچک نیرو بخش و امید دهنده است .

بیان ااحساس و تبادل عاطفه چیزی است که هر جا باشد به دنبال خود حیات را می آورد . چه خوب است زمانی که می نویسی،و ارزش ها و اعتماد را قاب میگیری و در و دیوار وبلاگت آویزان می کنی و چه خوب است زمانی که قلم را مهلتی می دهی تا به سراغ قلب های یخ بسته و احساس های گرد گرفته ای برود.،که به زخم  قلب ها  مرحمی از دوستی بگذارد  چه خوب است زمانی که باقلم جادویی ات باران آرامش را به مهربانی سرزمین کویر های طوفانی و نا آرام ذهن می بری.

می دانی؟!؟؟

هر لحظه منتظرم پلکهایم بپرد و شقایقی در قلبم بشکفد .  شقایقی که شبیه باطن توست

هر لحظه منتظرم ماه بی مقدمه در دستهایم بیفتد و من روی یکایک صخره ها و سنگریز ه های کوکولیدون تاریخ شکفتن تو را بنویسم.

هر لحظه منتظرم فرشته ای بر زمین  های چرخاب قدم بگذارد تا از او بپرسم احساس زیبا و ابری تو را در آسمان چندم می توانم بشنوم

یادش بخیر لحظه های با هم بودن در اداره ی مالیات را می گویم از سپیده و عشق برایم می گفتی  اصل سخنت این بود: خداوند ادم ها را افرید تا عاشق بشوند...

استادم! می خواهم تا ابد در آسمان بی کران صفایت مستانه پرواز کنم و نام بزرگت را با وضو بر لب بیاورم

و من!همیشه با پاکی اشکت،روشنی چشمانت، گرمی دستانت ،صداقت کلامت و زمزمه دلتنگیهایت عاشقانه وضو می گیریم

من توراهمیشه یاد دارم با تمام احساسهایت  . من تنهایی ام را با تو و صهبای شیدایت(ناظم سرایت) تقسیم کرده ام . روزهایم بی تو تکرار روزمرگی هاست و من خسته تر از هر روز ادامه می دهم  و لبخند و دست نوشته هایت تنها امیدی است که به من گاهی امید می دهد.

مرا مثل همیشه مهمان کلامی از کلام عاشقانه ات کن تا خستگی هایم را از من بگیری...

بر قرار باشی و سبز

گاه گویه هایی از سر دلتنگی

آسمان هم دلتنگ است و انقدر من هم دلتنگ بارانم  که گویی ابر چشمانم تا ابد دلم را چشم به راه باران خواهد گذاشت...

 و چه زیبا قطره های باران بر نور گلدسته های مسجد ابوالفضل طلایی می شوند و من  چه راحت لحظات بارانی بی خود می شوم ؛می شوم خاطره و  تمام وجودم  می شود قدم های آهسته..

 و صدای یاد خاطرهایت چه زیباست زیر باران برای من ..

 صدای سبز شدن باورت را در زیر باران گوش می کنم تا در کرانه آبی ذهنم لنگر بیندازی هنگامی که بوی تنهایی، حجم شب هایم را با خش خش برگ های پاییزیه پیاده رو های خیابان امام پر میکند ، تو را در ابتدای جاده های یقین به انتظار می بینم ، آن گاه روحم را به صبح منتقل میکنم ، از دریچه های ذهنم پر می دهم، صدای گام های نرمت را در میان تنفس شطرنجی دلم جای میدهم و نسیم ناب تو را در متن بوتهای لای سنگ های کناره ی سد آبندحس میکنم

 آه چه زیباست یادتو ، چه دیدنی است امید بودنت در آیینه تنهایی ام

و من چقدر دلتنگ بارانم..........

داستانی کوتاه

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با  سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد  كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.  

پسرك  گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم  ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

  اما  بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه!