قربون صفای استاد
خوب من وقتی از تو سخن می گویم گویا زبانم میگیرد
در این هیاهوی غریب ،در این مسیر سخت که هر روز ترافیک عبورش بیشتر می شود ؛تنهایی این یاور مهربان با ماست و این تاریکی سرد احساس و خستگی امید هاو... شب یلدایی بی اعتمادی ها ،یافتن نوری هر چند کوچک نیرو بخش و امید دهنده است .
بیان ااحساس و تبادل عاطفه چیزی است که هر جا باشد به دنبال خود حیات را می آورد . چه خوب است زمانی که می نویسی،و ارزش ها و اعتماد را قاب میگیری و در و دیوار وبلاگت آویزان می کنی و چه خوب است زمانی که قلم را مهلتی می دهی تا به سراغ قلب های یخ بسته و احساس های گرد گرفته ای برود.،که به زخم قلب ها مرحمی از دوستی بگذارد چه خوب است زمانی که باقلم جادویی ات باران آرامش را به مهربانی سرزمین کویر های طوفانی و نا آرام ذهن می بری.
می دانی؟!؟؟
هر لحظه منتظرم پلکهایم بپرد و شقایقی در قلبم بشکفد . شقایقی که شبیه باطن توست
هر لحظه منتظرم ماه بی مقدمه در دستهایم بیفتد و من روی یکایک صخره ها و سنگریز ه های کوکولیدون تاریخ شکفتن تو را بنویسم.
هر لحظه منتظرم فرشته ای بر زمین های چرخاب قدم بگذارد تا از او بپرسم احساس زیبا و ابری تو را در آسمان چندم می توانم بشنوم
یادش بخیر لحظه های با هم بودن در اداره ی مالیات را می گویم از سپیده و عشق برایم می گفتی اصل سخنت این بود: خداوند ادم ها را افرید تا عاشق بشوند...
استادم! می خواهم تا ابد در آسمان بی کران صفایت مستانه پرواز کنم و نام بزرگت را با وضو بر لب بیاورم
و من!همیشه با پاکی اشکت،روشنی چشمانت، گرمی دستانت ،صداقت کلامت و زمزمه دلتنگیهایت عاشقانه وضو می گیریم
من توراهمیشه یاد دارم با تمام احساسهایت . من تنهایی ام را با تو و صهبای شیدایت(ناظم سرایت) تقسیم کرده ام . روزهایم بی تو تکرار روزمرگی هاست و من خسته تر از هر روز ادامه می دهم و لبخند و دست نوشته هایت تنها امیدی است که به من گاهی امید می دهد.
مرا مثل همیشه مهمان کلامی از کلام عاشقانه ات کن تا خستگی هایم را از من بگیری...
بر قرار باشی و سبز
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ ساعت 23:39 توسط مجتبی( 7 )
|