و دگر زمستانی شد تمام فصل های این صحرا

گاهی می شود همه چیز را قشنگ دید دل را روی ثانیه ها کوک کرد و حرف ها را از روی روغن سوزی دل زد. می شود حرف هایی از ته سایدون صفا یی زد که صدای شاعری که می گوید لب به لب شور است و مستی ناخدای این غزل و... طنین اندازش باشد

اما!

این روزها الفبای اصالت از لب ام می تراود و چه حرف هایی از شراب چند ساله ی دلم مستی بخش قلمم می شود اما دلش به نوشتن نیست

این روزها چه ساده صحرای شهرم عاری از هرگونه زیبایی طبیعتی می شود

کاش بودی و می دیدی!!

تو که نیستی ببینی این روزها که اصالت، حاشیه نشین همه چیز شده است تو که نیستی ببینی .این روزها هم که صحرای شهرمان هم دارد روی مد روز قدم بر می دارد  و تیپ اسپرت زده است

اصلا صحرای شهرمان  که چند سالیست هر روز مد جدید می زند اون هم دارد کم کم  می شود صحرای امروزی میدانی چرا؟چون دیگر خبری از دستک و جوغولوم خاص درختانش  نخواهد بود جوغولوم خاص هم دارد می شود کانال.... چه درد آور است وقتی آرایشگرها از سر کول دستک جوغولوم خاص بالا میروند

تازه چیز دیگری  شنیدم که رعیت های این صحرا هم واژه کشاورز را  بیشتر دوست دارند

و دگر زمستانی شد تمام فصل های این صحرا.!

باید از گذشتنی ها گذشت...

وقتی که خواب نیست ز رویا سخن مگو                         آنجا که آب نیست ز دریا سخن مگو

پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند                              از باغ های سبز شکوفا سخن مگو

دیری است دیده غیرحقارت ندیده است                         بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو

یاد از شراب ناب مکن آتشم مزن                                 خشکیده بیخ تاک، حریفا، سخن مگو

 

دگر نمی دانم نوشتن دواست یا درد...

و شاید من گم شده ای باشم از تبار تاریکی،اما نه دیگر نمی شود در تب تبار این دیوارهای کاهگلی نم دار مست شد و من دوباره می خواهم بنویسم اما انگار استامینوفن نوشتن هم دوا نیست و شاید یادت باشد که نوشتن تنها پیمانمان بود ...

فکر میکنم اینگونه نوشتن را کهنه کرده ایم اما مگر می شود احساس کهنه شود ؟هنوزم یادت هست؟آن ترانه ای که همیشه زمزمه اش می کردیم ؟من که به زور چند خطش یادم مانده است ..!

من که یادم نبود اما دفتر خاطرات یادم انداخت که ما بر ترنم باران سوگند خورده بوديم که تا بهار اين خزان گويي بي پايان ، عطر شکوفه هاي بهارنارنج را از ياد مبريم ... بوي خيس علف هاي سبز بهاري را در هر نفس زنده نگه داريم و از يادمان نرود که در هر سلامي کسي چيزي را در کس ديگر جا مي گذارد که کاش ترنم باران باشد ...

فراموشی ها اینجا ریشه دوانده است اما تو که یادت مانده؟

و این روزها از قواعد بازی گیج و ماتم وباز هم مثل همیشه می گویم شاید..! من گاهی از جنس و تبار این زمانه نباشم .... من جا مانده ام در زمانم!

زندگی قصه است اما نمی دانم کجای این قصه از قلم افتادی من مشکوکم به این قصه به این زمانه..  ...

مقابلت نیز آیا می شود گلایه کرد؟

نه! ...نه!... گلایه نمی کنم ... آسمان ، زمین ، عشق ، هوا ، نفس و حتی باران نیز چون همیشه زیباست ...

...این چند روز حس نوشتن ندارم

...از سر دلتنگی

باید امشب بروم بی صدا تا خلوت شبهای دل انگیز دعا،من که در گمنام ترین نقطه ی صحرای جنون جا مانده ام ،باید امشب بروم  تا که شاید انتظار کهنه ام پایان بگیرد

و اما شعری از استاد محمد علی بهمنی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم