دگر نمی دانم نوشتن دواست یا درد...

و شاید من گم شده ای باشم از تبار تاریکی،اما نه دیگر نمی شود در تب تبار این دیوارهای کاهگلی نم دار مست شد و من دوباره می خواهم بنویسم اما انگار استامینوفن نوشتن هم دوا نیست و شاید یادت باشد که نوشتن تنها پیمانمان بود ...

فکر میکنم اینگونه نوشتن را کهنه کرده ایم اما مگر می شود احساس کهنه شود ؟هنوزم یادت هست؟آن ترانه ای که همیشه زمزمه اش می کردیم ؟من که به زور چند خطش یادم مانده است ..!

من که یادم نبود اما دفتر خاطرات یادم انداخت که ما بر ترنم باران سوگند خورده بوديم که تا بهار اين خزان گويي بي پايان ، عطر شکوفه هاي بهارنارنج را از ياد مبريم ... بوي خيس علف هاي سبز بهاري را در هر نفس زنده نگه داريم و از يادمان نرود که در هر سلامي کسي چيزي را در کس ديگر جا مي گذارد که کاش ترنم باران باشد ...

فراموشی ها اینجا ریشه دوانده است اما تو که یادت مانده؟

و این روزها از قواعد بازی گیج و ماتم وباز هم مثل همیشه می گویم شاید..! من گاهی از جنس و تبار این زمانه نباشم .... من جا مانده ام در زمانم!

زندگی قصه است اما نمی دانم کجای این قصه از قلم افتادی من مشکوکم به این قصه به این زمانه..  ...

مقابلت نیز آیا می شود گلایه کرد؟

نه! ...نه!... گلایه نمی کنم ... آسمان ، زمین ، عشق ، هوا ، نفس و حتی باران نیز چون همیشه زیباست ...