برای دلتنگی هایت....

آه... لحظه اي چشم بر هم می نهم. سحر گاهان است, عطر گيسوانش در فضای خانه پيچيده. گویی اينجاست در کنار من: "در کنج امن نوازش".

سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم در در  لا به لای غزل های بهمنی و منزوی چه می خواهم , کجای قصه بودم و تا کجا گفتم... گفته بودم حرف هایم را؟ آری, بارها و بارها...

 وگاهی در اتاقکی که بایگانی تفکراتم است  سکوت حکفرماست. اینجا تنها سکوت سخن می گوید...! خبری از غوغای همیشگی در میان انزوای پرستو نیست، تخته ی سیاه باز دلش هوای آسمان کرده و خط آبی خورشید را از تنگاتنگ پنجره تا منتهای آسمان می پیماید تا شاید وجود گمشده اش را دریابد، باغچه ی بی آلایش خانه یمان از سر دلتنگی هی به دیوار نق می زند ولی افسوس که نمی داند اینجا تنها سکوت سخن می گوید ...

این روزها در دفترچه ام غزل هایی بسیار دارم اما نمی دانم چرا از شاعری می ترسم...!

این روزها که ثانیه ها بی ارزش شده است در پی کدام ثانیه ها دنبال لحظات ناب باشم

این روزها که نگاه ها هم مصنوعی شده است در پی کدام نگاه باید قلبم با تپش طبیعی بزند!

این روزها نمی دانم فرق بین سیب تو و سیب من درچیست سیب تو به جاذبه ختم می شود و سیب من به حادثه.....

....کوچه مردهای قدیم کوچه ی این غریبه هاست....

دیگه از توی ایوون بوی بارون نمیاد

قصه مردونگی از توی دالون نمیاد

یکی نیست داد بزنه دنیای امروزا نخواد

گنج قارونا نخواد مال فروانا نخواد

دیگه از کنج اتاق حرف محبت نمیاد

در میون کوچه ها عطر رفاقت نمیاد 

کوچه مردهای قدیم کوچه ی این غریبه هاست

از دل همسایه هاش بوی صداقت نمیاد

این که لیلی نمیشه اون یکی مجنون نمیشه

عشق فرهاد چی میشه عاشق شیرین کی میشه

بهار که از راه برسد
می دانم که تو خواهی آمد درختان شکوفه خواهند داد
و من دوباره عاشق خواهم شد
و من دوباره غبار از همه چیز خواهم زدود
و کوچه و حیاط و خانه را برایت آب و جارو خواهم کرد
و یک جفت ماهی قرمز از حوض لاجوردی خواهم گرفت و تنگ قدیمی را با آب زلال جلوه ای تازه خواهم دادو سبزه ها را کنار بنفشه باغچه خواهم گذاشت
و برایت شمعی روشن میکنم و به زمستان میگویم : برو که دیگر جای تو در این خانه نیست
و عطر بوی سپند را تا کوچه های باریک سپیده کودکی خواهم پیچاند
تا صدای گام های گذشتگان را دوباره بر پلکان خانه ها بشنوم
و با قشنگ ترین پیراهنم در آستان در به انتظار تو خواهم ایستاد تا از جاد های دور بیایی و قتی که بهار بیاید
میدانم تو خواهی آمد

و من به تو دوباره سلام خواهم گفت