بهار که از راه برسد
می دانم که تو خواهی آمد درختان شکوفه خواهند داد
و من دوباره عاشق خواهم شد
و من دوباره غبار از همه چیز خواهم زدود
و کوچه و حیاط و خانه را برایت آب و جارو خواهم کرد
و یک جفت ماهی قرمز از حوض لاجوردی خواهم گرفت و تنگ قدیمی را با آب زلال جلوه ای تازه خواهم دادو سبزه ها را کنار بنفشه باغچه خواهم گذاشت
و برایت شمعی روشن میکنم و به زمستان میگویم : برو که دیگر جای تو در این خانه نیست
و عطر بوی سپند را تا کوچه های باریک سپیده کودکی خواهم پیچاند
تا صدای گام های گذشتگان را دوباره بر پلکان خانه ها بشنوم
و با قشنگ ترین پیراهنم در آستان در به انتظار تو خواهم ایستاد تا از جاد های دور بیایی و قتی که بهار بیاید
میدانم تو خواهی آمد
می دانم که تو خواهی آمد درختان شکوفه خواهند داد
و من دوباره عاشق خواهم شد
و من دوباره غبار از همه چیز خواهم زدود
و کوچه و حیاط و خانه را برایت آب و جارو خواهم کرد
و یک جفت ماهی قرمز از حوض لاجوردی خواهم گرفت و تنگ قدیمی را با آب زلال جلوه ای تازه خواهم دادو سبزه ها را کنار بنفشه باغچه خواهم گذاشت
و برایت شمعی روشن میکنم و به زمستان میگویم : برو که دیگر جای تو در این خانه نیست
و عطر بوی سپند را تا کوچه های باریک سپیده کودکی خواهم پیچاند
تا صدای گام های گذشتگان را دوباره بر پلکان خانه ها بشنوم
و با قشنگ ترین پیراهنم در آستان در به انتظار تو خواهم ایستاد تا از جاد های دور بیایی و قتی که بهار بیاید
میدانم تو خواهی آمد
و من به تو دوباره سلام خواهم گفت
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 11:59 توسط مجتبی( 7 )
|