نبودنت وزن خواهد داشت!...تهي اما سنگين!!!

گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم....يا اگر بديده رويا ببينيم

من صورتم به صورت شعرم شبيه نيست....بر اين گمان نباش كه زيبا ببينيم

چترم را باد برد، كلاهم را ديروز قاضي كردم بي چتر و بي كلاه باران مي بارد خيس مي شود تنم، اين روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به توبرگردم بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم !بگذار در خیال تو باشم ! ميداني؟علم رابرهم زده ای نبودنت وزن دارد!....تهی... اما سنگین!

 این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است ! برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم ! حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن.. بگذار حالا كه زندگي زيبا نيست من برف باشم بگذار حالا كه مي گويي با همه صادق نباش من عابر بانك صداقت باشم بگذار وقتي دلت ميگيرد ترانه اي از زبان ابی باشم بگذار....

بگذارنبودنت را با خاطره هايت پر كنم دلم برای این روزها تنگ می شود برای این روزها که لبخند میزني و لبخندت را میچینم بغض کردم چقدر لال ماندم بین حرفهایم... روزی خواهم سوزاند ...خودم را نمی گویم! دلم را می گویم!!! دلم را می سوزانم ... به حال قاصدکی که نمی داند: قصه ی این همه تنهایی را به کجا خواهد برد ...

(تقديم به داداش محمدم)

 

از امتداد آبي!

هر آنچه که شنیده ام

چیزی نبود

جز انعکاس فریادهای خودم

در آستانه ی ایمان و اضطراب.

حالا هم می خواهم بگویم از من

و یکی دو ترانه شاداب!

بگذار هر چه می خواهد بشود٬

من از آسمان سلام آورده ام...

.......

هاله ای تاریک-روشن

از جسم موهومی که می بینم و نمی بینم

ـ از آینده می گویم!

...من هرگز فالگیر قابلی نخواهم شد!

 

چقدر زود رسیدیم به سالهایی که قرار بود بیاید

براي مجتبي عزيز

ما نمی دانستیم وقتی بزرگ می شویم دیگر نمی توانیم از مرز رویا و حقیقت بگذریم . لحظه ای روی ماه تاب بخوریم و باز مورچه خیالات خود را وزن کنیم . آن روز ها،تنها غصه ی ما نداشتن یک بادبادک رنگی بود. اما حالا غصه هامان.....

چمدانت را بستی (کتاب ها پیاده رو هاحرفها)

سوار بر کشتی شدی

 طوفان آمد

من غرق شدم !

مي دانم بعد از رفتنت قهوه خانه تلخ مي شود  و  شعرهایت راه مي افتند در اتاقم، بلکه بتوانند رد پایت را که روزها آرامشان نکرده، پیدا کنند.

هر لحظه منتظرم ماه بی مقدمه در دستهایم بیفتد و من روی یکایک صخره ها و سنگریز ه های کوکولیدون تاریخ رفتن تو را بنویسم

 و صدای یاد خاطرهایت چه زیباست زیر باران برای من ..

اما....

چقدر زود رسیدیم به سالهایی که قرار بود بیاید.!

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت.......

من هنوز......

من هنوز هم در پی همان خاطراتی هستم که روزگاری دلم وصفش را بسیار می شنید

هنوز هم در پی وصال خاطراتی نشسته ام که برای رسیدنشان بهم باید سال ها دیدبان اشک های ریخته میشدم

من هنوز همان پسرك هفت ساله ای هستم که برای تپیدن قلبم بارها پشت پنجره به دنبال دلیلی بودم

من هنوز در وصف آن گمشده ای که هرگز نشناخته ام شعر ها می گویم

من هنوز در انزجار فاصله ها ریتم های واژگون را با یک ساز شکسته کوک میکنم

من هنوز........

وای که هنوز در انتظار لحظه ای نشسته ام که گاهی خوابم می برد در بالین آن انتظار

و هنوز در تلاطم همه خواستن هایم

برای بودن هایم

برای گفتن هایم

برای خواندن هایم

رزم ناهمگون واژه هایم را میشمارم

اهنگ غریبیست که هنوز در گوش جانم مینوازد

و من از آن دور نیستم هیچ

و من از آن بیصبرانه میخوانم

مینویسم و میگویم

من هنوز همان پسرک عاشقی هستم که

به گل ها و دشت ها و پرندگان

و گاهی به چشم های خدا خیره میشدم

گاه گاهی به راز و نیاز خدا

 با شاخه های خشکی که برای وداع با انسان می نالید و خشک میشد گوش میدادم

من هنوز همان پرستوی بی تاب خدا هستم که میخواهم رنگ بی همتای عاشق شدن را ببینم

و برای آن چند واژه ای ساز کنم

و به قلم و کاغذی هدیه کنم تا به دست بی احساس تمناهای تو برسد

من هنوز هم ............