براي مجتبي عزيز

ما نمی دانستیم وقتی بزرگ می شویم دیگر نمی توانیم از مرز رویا و حقیقت بگذریم . لحظه ای روی ماه تاب بخوریم و باز مورچه خیالات خود را وزن کنیم . آن روز ها،تنها غصه ی ما نداشتن یک بادبادک رنگی بود. اما حالا غصه هامان.....

چمدانت را بستی (کتاب ها پیاده رو هاحرفها)

سوار بر کشتی شدی

 طوفان آمد

من غرق شدم !

مي دانم بعد از رفتنت قهوه خانه تلخ مي شود  و  شعرهایت راه مي افتند در اتاقم، بلکه بتوانند رد پایت را که روزها آرامشان نکرده، پیدا کنند.

هر لحظه منتظرم ماه بی مقدمه در دستهایم بیفتد و من روی یکایک صخره ها و سنگریز ه های کوکولیدون تاریخ رفتن تو را بنویسم

 و صدای یاد خاطرهایت چه زیباست زیر باران برای من ..

اما....

چقدر زود رسیدیم به سالهایی که قرار بود بیاید.!

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت.......