حدس بزن....

تعداد ،


صورت مسأله را تغییر نمی دهد


حدس بزن


چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم


چند بار شنیده ایم و


                       باورمان نشده است


چند بار ...


پدرم می گفت :


پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را


یک بارهم به زبان نیاورد


مادر بزرگ ات اما


یک قرن با اوعاشقی کرد

(بهمنی)

با او چه خوب میشود از حال خویش گفت...دریا که از اهالی این روزگار نیست..

دريا!!!!با بهانه يا بي بهانه با تو سخن مي گويم .اينجا هيچ حرفي با هيچكس و هيچ چيز ندارم سخنم فقط مال توست به قصد راه رفتن و حرف زدن با دریا کنار ساحل‌ روي‌ لبه‌ي‌ نه‌ چندان‌ هموار ساحل‌ راه‌ مي‌روم‌ تا کمي‌ آرامش‌ پيدا کرده‌ و لحظه‌اي‌ لحظه ها را فراموش كنم خودم‌ را به‌ ساحل‌ ماسه‌اي که با موج ها بازی دارند‌  مي‌رسانم‌ تا هرچه‌ بيشتر به‌ آب‌ نزديک‌تر شده‌ و مأنوس‌شوم‌ با نگاه خاطره‌انگيز ‌ دريا.

دلم مي خواهد از اين ابرهاي بي بارور باران ببارد تا بشويد تمام احساس ها و فكرهايي كه مثل سربازه هاي صفر رژه مي روند دلم مي خواهد باران ببارد تا چتر خاطره ها را بر سرم بگيرم و قلياني چاق كنم و تنهايي با تو سخن بگويم

مي دانم سكوت حرف اين موج هايت نيست

اينجا از سنگ ريزه هاي ماسه ها كيسه بوكس ات مي كنم اما بازهم سكوت كردي!اينجاكودكي هايم بر روي ماسه ها مي دود و نوجواني ام آب بازي مي كند و جواني ام ساحلي است!اينجا چقدر هوا شرجي است اما پيشانيم چه بارش سردي دارد و تو چقدر صادقانه با من نشستي و هيچ نمي گويي....

دانشگاه شيراز(*) اينجا رشته ي دريا ندارد؟؟تا تمام واحد هايش را پاس كنم و سركلاس از موج هايت انتگرال زيبايي بگيريم ...

من و اين مرغ هاي سرگردان پرسه مي زنيم اينجا روي نگاه تو با غزلي نيمه:

دريا و من چقدر شبيه ايم گرچه باز

من سخت بي قرارم و او بي قرار نيست

با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت

دريا كه از اهالي اين روزگار نيست

ولي امشب هواي جنون موج مي زند

دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست

اين غروب درياست كه غمگين است. نگاه كه مي كنم به حد واصل دريا و آسمان دلشوره ايست كه مرا ميگيرد هميشه سكوت كذايي دريا اشكم را در مي آورد و من شايد عاشق اين سكوتم نمي دانم !!شايد......

اما باز با رقصي از پرنده و ماهي،دريا به شكوه سكوتش مي انديشد

دريا سكوت كرده و من حرف مي زنم

حس مي كنم راه نبردم به باورش

صفحه اي ماسه بر مي دارم و...با مداد انگشتانم مي نويسم:

برای گفتن و بودن کلام کافی نیست
چه بهتر آنکه برقصد قلم به سازِ سکوت!

اما!بازهم دریا سکوت کرده و من حرف می زنم!!!!!!!

.........................

 *دانشگاه شیراز:دانشگاهی در جزیره کیش

این روزها به نوشته هایم ...مشکوکم!!

این روزها دلم گرفته و صدای هایده آتشیست بر جانم:

از آن زمان که آرزو، چو نقشی از سراب شد، تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای، به جستجوی چشمه ها، خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آب شد

چه سینه سوز آه ها، که خفته بر لبان ما، هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای، نه شوق شاعرانه ای، قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی، تمام جلوه های جان، چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر، نیامده به خود دگر، که دوره شباب شد...

خسته ام...خیلی خسته...از اعماق وجود...آنقدر خسته ام از این زندگی- که می خواهم به سادگی و صمیمیت یک پلک زدن یا به قیمت تیغی که با رگ آشنا می شود یا به هر قیمت اندکی ویاهر درد و مرض دیگری که بر لبهای مردمان جاریست و عجیب قرقره می کنند- این روزها آرام شوم.

خسته ام...خیلی...خسته ام از آمدن گاه و بیگاه و نوشتن مزخرفات پر آه و ناله با چاشنی اداهای روشن فکری که گاهی به طعم اصلی غلبه می کنند حتی..

.چقدر شعر های دو ریالی بنویسم دست هم بر ندارم؟تا کی بنویسی از خستگی و بی حسی و نبودن و بد بودن دنیا و تنهایی و به خورد این مردم بدهی.........
اینقدر برای دلم نوشتم که از فرمانده اش مرخصی گرفته و شبانه هایم را همراه با ماهی که این روزها با هم قهریم  با خود برده ...ببر که بردنت دلنشینه ماه هم برای خودت...از مرخصی هم بر نگرد

برو..برو...برو که خسته از شکستنم...برو...بگذار رهااا باشم..بروو

حرفهاي رايگان..

- بوق نزن!!!خودم دارم مي پيچم توي كوچه تنهايي

 - امروز براي(بخاطر) خودم،خودم را پيدا كردم تا خودم تنها نباشم

- برگشتنت همان قدر محال است که خیال می کردم رفتنت...

- مي دانم بودنت MP3 و نبودنت DVD خواهد بود.!مي دانم!

- اين روزها سي و سه پل چه ساده خماري آب را ميكشد

- و... زندگی شاید اگر حق مسلم بودی!گریه قیمتی تر بود

- وهنوز نمیدانم روز امتداد شب است و یا شب امتداد روز!