دريا!!!!با بهانه يا بي بهانه با تو سخن مي گويم .اينجا هيچ حرفي با هيچكس و هيچ چيز ندارم سخنم فقط مال توست به قصد راه رفتن و حرف زدن با دریا کنار ساحل روي لبهي نه چندان هموار ساحل راه ميروم تا کمي آرامش پيدا کرده و لحظهاي لحظه ها را فراموش كنم خودم را به ساحل ماسهاي که با موج ها بازی دارند ميرسانم تا هرچه بيشتر به آب نزديکتر شده و مأنوسشوم با نگاه خاطرهانگيز دريا.
دلم مي خواهد از اين ابرهاي بي بارور باران ببارد تا بشويد تمام احساس ها و فكرهايي كه مثل سربازه هاي صفر رژه مي روند دلم مي خواهد باران ببارد تا چتر خاطره ها را بر سرم بگيرم و قلياني چاق كنم و تنهايي با تو سخن بگويم
مي دانم سكوت حرف اين موج هايت نيست
اينجا از سنگ ريزه هاي ماسه ها كيسه بوكس ات مي كنم اما بازهم سكوت كردي!اينجاكودكي هايم بر روي ماسه ها مي دود و نوجواني ام آب بازي مي كند و جواني ام ساحلي است!اينجا چقدر هوا شرجي است اما پيشانيم چه بارش سردي دارد و تو چقدر صادقانه با من نشستي و هيچ نمي گويي....
دانشگاه شيراز(*) اينجا رشته ي دريا ندارد؟؟تا تمام واحد هايش را پاس كنم و سركلاس از موج هايت انتگرال زيبايي بگيريم ...
من و اين مرغ هاي سرگردان پرسه مي زنيم اينجا روي نگاه تو با غزلي نيمه:
دريا و من چقدر شبيه ايم گرچه باز
من سخت بي قرارم و او بي قرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگار نيست
ولي امشب هواي جنون موج مي زند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اين غروب درياست كه غمگين است. نگاه كه مي كنم به حد واصل دريا و آسمان دلشوره ايست كه مرا ميگيرد هميشه سكوت كذايي دريا اشكم را در مي آورد و من شايد عاشق اين سكوتم نمي دانم !!شايد......
اما باز با رقصي از پرنده و ماهي،دريا به شكوه سكوتش مي انديشد
دريا سكوت كرده و من حرف مي زنم
حس مي كنم راه نبردم به باورش
صفحه اي ماسه بر مي دارم و...با مداد انگشتانم مي نويسم:
برای گفتن و بودن کلام کافی نیست
چه بهتر آنکه برقصد قلم به سازِ سکوت!
اما!بازهم دریا سکوت کرده و من حرف می زنم!!!!!!!
.........................
*دانشگاه شیراز:دانشگاهی در جزیره کیش
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 14:33 توسط مجتبی( 7 )
|