این روزها دلم گرفته و صدای هایده آتشیست بر جانم:

از آن زمان که آرزو، چو نقشی از سراب شد، تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای، به جستجوی چشمه ها، خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آب شد

چه سینه سوز آه ها، که خفته بر لبان ما، هزار گفتنی به لب، اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای، نه شوق شاعرانه ای، قرار عاشقانه هم، شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی، تمام جلوه های جان، چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر، نیامده به خود دگر، که دوره شباب شد...

خسته ام...خیلی خسته...از اعماق وجود...آنقدر خسته ام از این زندگی- که می خواهم به سادگی و صمیمیت یک پلک زدن یا به قیمت تیغی که با رگ آشنا می شود یا به هر قیمت اندکی ویاهر درد و مرض دیگری که بر لبهای مردمان جاریست و عجیب قرقره می کنند- این روزها آرام شوم.

خسته ام...خیلی...خسته ام از آمدن گاه و بیگاه و نوشتن مزخرفات پر آه و ناله با چاشنی اداهای روشن فکری که گاهی به طعم اصلی غلبه می کنند حتی..

.چقدر شعر های دو ریالی بنویسم دست هم بر ندارم؟تا کی بنویسی از خستگی و بی حسی و نبودن و بد بودن دنیا و تنهایی و به خورد این مردم بدهی.........
اینقدر برای دلم نوشتم که از فرمانده اش مرخصی گرفته و شبانه هایم را همراه با ماهی که این روزها با هم قهریم  با خود برده ...ببر که بردنت دلنشینه ماه هم برای خودت...از مرخصی هم بر نگرد

برو..برو...برو که خسته از شکستنم...برو...بگذار رهااا باشم..بروو