دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین دوتا دور افتاده ی تنها نشین
نمیدونم...تصویر چشمای خسته ات...بغض میون حرفایت....بامن چه کرد... که کل دیشب خوابم نبرد..وهمش به تو فکر میکردم...به تو..به حرفهایت..به صدایت..
به دلتنگي هايت كه شبيه دلتنگي هامه به ارزش هايت كه شبيه نگاهمه آري تير تفكرات ما سمت سويش يكي است.شايد اين روزها درك كردن هم هنر است و دكتر ها برايش نسخه مي پيچند ولي من و تو چه ساده همديگر را درك ميكنيم....و مي داني چه غريبانه دلم ميگيرد...
اما بايد بدانيم :گاهي در زندگي فقط يك اتفاق كافي ست تا بقيه عمرت را غافلگير همان يك دانه باشي...همان يك دانه قهوه تلخ قجري...زندگي مثل قهوه تلخ است...تلخ است ولي انگار هنوز هم دوستش داريم...هنوز هم در آن چيزيست كه بخاطرش اين همه خاطره را فرياد مي كشيم آري اميد هميشه هست..
چقدر دلم مي خواهد يك دستمال بردارم و گوشه هايي از اين ذهنم را پاك كنم چقدردلم مي خواهد يك سيم مسي بردارم و گوشه هاي تلخ ذهنم را بتراشم
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو اینجایی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .
اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم
تو بگو چه کنم با این همه التهاب ....؟؟!!
غزل هایم را فراموش می کنم
از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم
فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی
کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد
کسی درون من است و او کسی نیست بجز تو...
آري برايت دعا خواهم كرد.خدا را براي همنشينيت دعوت خواهم كرد. تا از اينجا رد بشي.
آري وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ،وقتی که پشت یک پنجره بارانی ،بی هوا،شاعر می شوی وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد کسی هست که میشود به او پناه برد کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد
برقرار باشي و سبز
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:18 توسط مجتبی( 7 )
|