از تو نوشتن بس دشوار است....

میخواهم نامه ای برایت بنویسم

که به هیچ نامه دیگری شبیه نباشد

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه میرسد

چه قدرها که باید دنبال دستانت بگردم

در خیابانهای شلوغ و خیس...

گر میگیرم!

نامه نوشتن برای آنکه دوستش میداری

چقدر دشوار است!

...........................

براي من كمي از دست هايت را بفرست

 حالم بد است

ديوارها تعادل شان را از دست داده اند

هميشه فرصت افتادن هست

فرصت در خاك غلتيدن ،رفتن..

 هميشه فزصت كمي از دست هاي تو اما

براي من چقدر كم است..

 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین دوتا دور افتاده ی تنها نشین

نمیدونم...تصویر چشمای خسته ات...بغض میون حرفایت....بامن چه کرد... که کل دیشب خوابم نبرد..وهمش به تو فکر میکردم...به تو..به حرفهایت..به صدایت..

به دلتنگي هايت كه شبيه دلتنگي هامه به ارزش هايت كه شبيه  نگاهمه آري تير تفكرات ما سمت سويش يكي است.شايد اين روزها درك كردن  هم هنر است و دكتر ها برايش نسخه مي پيچند ولي من و تو چه ساده همديگر را درك ميكنيم....و مي داني چه غريبانه دلم ميگيرد...

اما بايد بدانيم :گاهي در زندگي فقط يك اتفاق كافي ست تا بقيه عمرت را غافلگير همان يك دانه باشي...همان يك دانه قهوه تلخ قجري...زندگي مثل قهوه تلخ است...تلخ است ولي انگار هنوز هم دوستش داريم...هنوز هم در آن چيزيست كه بخاطرش اين همه خاطره را فرياد مي كشيم آري اميد هميشه هست..

چقدر دلم مي خواهد يك دستمال بردارم و گوشه هايي از اين ذهنم را پاك كنم چقدردلم مي خواهد يك سيم مسي بردارم و گوشه هاي تلخ  ذهنم را بتراشم

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو اینجایی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .

اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم

تو بگو چه کنم با این همه التهاب ....؟؟!!
غزل هایم را فراموش می کنم
از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم
فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی
کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد
کسی درون من است و او کسی نیست بجز تو...

آري برايت دعا خواهم كرد.خدا را براي همنشينيت دعوت خواهم كرد. تا از اينجا رد بشي.

آري وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ،وقتی که پشت یک پنجره بارانی ،بی هوا،شاعر می شوی وقتی دیگر  کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد کسی هست که میشود به او پناه برد کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد

برقرار باشي و سبز

زمان را که نمی توانم متوقف کنم گاهی زمان متوقفم می کند ....

همه ی این روزها:از خوب بودن خسته شدم....از این دو رنگی ها....همیشه درپی این باشم که هیچکس از دستم ناراحت نشود..برای همه باشم و هیچکس.....

از این جور بودن خسته شدم....

شنبه است،بی آنکه بدانم،فردایی دارد دیروزم را میگیرد،بدون آنکه بفهمی امروزت چه طعمی دارد می گذرد ،آری دقایقم چه بازی دقیقی دارند

یکشنبه بود که آیینه مغازه دوستم شکست،می گویند بلوتوس آیینه ها هم دایر شده است. و حتی آدم ها هم می توانند آیینه ها را گول بزنند

دوشنبه، حرفهای در گلوی خودکارم ماند و دلگیر که نباشم چیزی برای نوشتن به سراغم نمی آید

سه شنبه شد. دلم می خواهد سه شنبه که می شود گلوی زمان را بگیرم و متوقفش کنم اما..اما حیف که نمی شود... زمان را که نمی توانم متوقف کنم گاهی زمان متوقفم می کند

چهارشنبه بود. عصر یک روز بهاری پدرم هی سر تکان می داد کتاب محمد علی بهمنی در دستانش می لرزید در چشمانم علامت سوال را دید و این را خواند:

بر گرده ام می گوفت

اگر گردی بر نمی خواست جوب سلامم را نمی داد

آن روزها مرد شدن به راحتی امروز نبود

پنجشنبه ساعت هفت،مسجد را که را که رد کردم به داروخانه رسیدم ،راهم را کج کردم تا آرام بخش ها وسوسه ام نکند (همه ی کج روی ها که بد نیست)

جمعه ،مادرم خانه نیست و خانه ی بی مادر چه بی صفاست.آری غروب های جمعه در این بیست و چند سال دلگیر بوده و تاریخ انقضا هم ندارد.

نه ساعت آغازم می کند

نه تقویم پایانم می دهد

لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد

مثل پیراهن خیسم...که تاب می خورد و نمی افتد

وگاهي اينچنين هستيم.....

قو را ﺑﻨﮕﺮ...

 قو را ﺑﻨﮕﺮ. آرام است و در خود غرق است. ببينيد حتي در آبي كه جاﻳﮕاه ﻫﻤﻴﺷﮕﯽ اوست فرو نمي رود با آن يكي نمي شود , بلكه فقط در سطح آن قرار مي ﮔيرد.

- راست مي ﮔويي . ﭼرا ﭼنين است؟

- به زيبايي خود دلخوش است , در روياهاي خود غرق است . براي او دنياي وسيع رويا جاي نياز به عواطف را ﮔرفته است .

- آيا رضايت رويا جاي ﺗﭙﺶ هاي هيجاني عشق را مي ﮔيرد؟

- فكر نمي كنم بتوان ﭼيزي را جانیشين عشق نمود.

- ﭘس ﭼرا او به دنياي رويايي خود ﭘناه برده؟

- ﭼون جاي امني ست , خطري تهديدش نمي كند . نه بي وفايي , نه دﻟﺷﻜﺴﺗﮕﯽ , نه مرﮒ يا دلسردي . او به دلخواه خود عشق مي آفريند و همان جوري ادامه مي دهد كه دلخواه اوست.

- زندﮔيش دﻟﭙﺬير نيست؟

- نه , اما قو اين را درك نمي كند . او دنياي دﻳﮕري نمي شناسد.

- ﭘس نمي توان نزديكش شد.

- بله. اين سردي و دوري حصار اوست , حصاري از جنس بلور كه بسياري نام وقار يا معصوميت به آن مي دهند. اما وقار و معصوميت وقتي معنا دارد كه ﻧﮕﻪ دارندهْ ﺗﭙشي از دل و جهشي از عشق باشد .

- حال كه دقت مي كنم , حرفت را در مي يابم. قو نه به خورشيد ﭼشم مي دوزد , نه به دنبال ماه مي ﮔردد , نه ستاره را مي بيند و نه دنبال  ﭘروانه مي كند...

کوک کن ساز مرا........

کوک کن ساز مرا

هوس سوت کرده دلم !!

در میان کوچه های بی کسی هوس

بوق کرده دلم !!

کوک کن ساز مرا

فرصتم ناچیز است

مردم از پیر و جوان در راهند

شاید شاید یک نفر که به چشمم آشناست

هوس سوت کرده دلش....!!

............................................

مثل دهان مادربزرگ

در شب هاي بي دندان

دلم جمع مي شود

وقتي نمي آيي....م..

 

مادرم...
گهواره ی کودکی ام..!!

تقديم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است و بس.
براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم .
چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد .
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و ....چه سخت مي باشد

به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت .
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟  صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. !

دوستت دارم و بر تو مي بالم مادر.
مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد .
كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم م.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي .
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم .
و اي كاش........................
دغدغه ی روزمره ام بودن توست
نفس كشیدنت
ایستادنت
خندیدنت
" مادرم "
تو باشی و خدا...
دنیا برایم بس است...