قو را ﺑﻨﮕﺮ...

 قو را ﺑﻨﮕﺮ. آرام است و در خود غرق است. ببينيد حتي در آبي كه جاﻳﮕاه ﻫﻤﻴﺷﮕﯽ اوست فرو نمي رود با آن يكي نمي شود , بلكه فقط در سطح آن قرار مي ﮔيرد.

- راست مي ﮔويي . ﭼرا ﭼنين است؟

- به زيبايي خود دلخوش است , در روياهاي خود غرق است . براي او دنياي وسيع رويا جاي نياز به عواطف را ﮔرفته است .

- آيا رضايت رويا جاي ﺗﭙﺶ هاي هيجاني عشق را مي ﮔيرد؟

- فكر نمي كنم بتوان ﭼيزي را جانیشين عشق نمود.

- ﭘس ﭼرا او به دنياي رويايي خود ﭘناه برده؟

- ﭼون جاي امني ست , خطري تهديدش نمي كند . نه بي وفايي , نه دﻟﺷﻜﺴﺗﮕﯽ , نه مرﮒ يا دلسردي . او به دلخواه خود عشق مي آفريند و همان جوري ادامه مي دهد كه دلخواه اوست.

- زندﮔيش دﻟﭙﺬير نيست؟

- نه , اما قو اين را درك نمي كند . او دنياي دﻳﮕري نمي شناسد.

- ﭘس نمي توان نزديكش شد.

- بله. اين سردي و دوري حصار اوست , حصاري از جنس بلور كه بسياري نام وقار يا معصوميت به آن مي دهند. اما وقار و معصوميت وقتي معنا دارد كه ﻧﮕﻪ دارندهْ ﺗﭙشي از دل و جهشي از عشق باشد .

- حال كه دقت مي كنم , حرفت را در مي يابم. قو نه به خورشيد ﭼشم مي دوزد , نه به دنبال ماه مي ﮔردد , نه ستاره را مي بيند و نه دنبال  ﭘروانه مي كند...