با توام! و شب های پر دغدغه ات

خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را

شانه نخواهد زد

این جمع

پر از تنهایی است

.......

از خود برای تو

در طنین باور نخستین اعتماد

در ازدحام واژه های مسدود بر لبانم

در رخوت لحظه های ملول و گنگ

                                 سهمی قائل شدم.

از تو برای خود

سهمی قائل شدم

آنگاه که از دستهایم تنها

خاکستری مانده بود.

پ.ن:عاليترين نوع موسيقي در دوران مختلف مربوط به دوره ماست..چرا كه موسيقي را وجود تو معني مي بخشد

 

تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک...

ساعت بی خیال از لحظه های من وتو...

به سرعت در گذر است؛
می آیی از او جلو بزنیم؟
اینبار ، ما بی خیال او شویم؟!

حرفهای رایگان.......

- این روزها کودکانه خدا را می پرستم؛كودكانه نقش ميزنم؛كودكانه مي روم کودکانه می خواهمت...

-  من كه دعاي باران نخوانده بودم! به استجابت كدامين دعاي نخوانده،كوير دلم را نظر كردي؟

- و خوب می دانم خوب میدانی که چقدر با خاطره ها زندگی میکنم

- من هنوز گاهی از این ور دیوار باغ چرخاب... بیاد آن روز با دست هایم احساس بازی میکنم

- گل هاي روبرويم از گل بودن ،فقط جلب توجه چشم ها را به ارث برده اند! اگرچه رنگارنگ اند وخوشبو ولي،محصور اند ميان انبوه سنگ ها... انصاف نيست! سهمشان از زمين كم است...

-  دختر فال فروشی دیدم! که نگاهش به قدم های عابر بود! پر از خواهش! که "  فال می خری؟ " چه نگاه غلطی داشت به سیمای معصومانه ی او! قلب من ابری شد!

- رویا هایم را می بافم... اونقدر اين رويا را مي بافم تا تو آن را به تن كني...

- دیگر چه نیازی به سخن است، وقتی میان منو تو، به اشاره نگاهی زیباترین حرفهازده می شود...


- زندگي تمرين نيست...اصل يك بازي است

- دلتنگي اين روزهاي من به رنگ گل مريمم است

-  تو از جاده ها بيزاري اما من عاشق جاده ها هستم ؛ مي داني چرا؟ چون امتداد بودنت را وسعت مي بخشد

و پاییز آمد...

از چشمانت مي مي تراود

گرچه با سکوت مز-مزه اش مي کني

 و خوب مي داني که باز دارم هوايي مي شوم

تا جامم را پر کنم و دلم را به دريا بزنم

سيصد و شصت و پنج روز ديگر مانده تا باز دوباره پاييز از نو بيايد و باز بگويي دوستت دارم ... زياد دلخور نشو کفش هايم پاره بود و گرنه آب را مي شود ساده به بازي گرفت دقيقا مثل جوغولوم خاص ُ. تقويمت را باز کن انگاري  اولين روز پاييز تولد من است و صد البته تو.... مي دانم خوب مي داني من سالي دوبار متولد مي شوم پس هر سالي دوبار برايم جشن تولد بگير...

شنيده ام که روزهايي هست که شب ندارند. روزهايي که ساعت حسابشان نمي کند و من به دنبال اين روزهايم که با چشم هايت سخن بگويم 

افسوس ...افسوس من همه ي زيبايي ها را تنها در چشم و اشک خلاصه کردم و تو باز هم روزه ي سکوت گرفتي!!

پاييز است و هواي درد ودل -دردو دل نمي کنم مي دانم تو خودت درد و دلي! من حرف مي زنم و تو فقط بشنو...
خورشید دلم را که ربودی هیچ،سکوت کردی تا ابر های آسمانم ابری شدند  اینجا روی این برگ های بی خط چه بنویسم از دره های عجیب زندگی از دشت های سبز خیال ، يا از قلمي كه اين روزها فقط براي تو مي نويسد و یا از ماهی های آرزو که در خزان بی بهار در این حوض پرسه می زنند برای مخاطبی از دور،

خوب می دانی این روزها واژه ها برایت ساز بندری می زنند و تو با تمام سکوت نامنظمت که با صبوری لحظه ها رو می نویسد .با من در جدالی..
ومثل همیشه آهسته آهسته روی کاغذ می نویسی:
دوستتت دارم...

....و تو هی می نویسی........