از چشمانت مي مي تراود

گرچه با سکوت مز-مزه اش مي کني

 و خوب مي داني که باز دارم هوايي مي شوم

تا جامم را پر کنم و دلم را به دريا بزنم

سيصد و شصت و پنج روز ديگر مانده تا باز دوباره پاييز از نو بيايد و باز بگويي دوستت دارم ... زياد دلخور نشو کفش هايم پاره بود و گرنه آب را مي شود ساده به بازي گرفت دقيقا مثل جوغولوم خاص ُ. تقويمت را باز کن انگاري  اولين روز پاييز تولد من است و صد البته تو.... مي دانم خوب مي داني من سالي دوبار متولد مي شوم پس هر سالي دوبار برايم جشن تولد بگير...

شنيده ام که روزهايي هست که شب ندارند. روزهايي که ساعت حسابشان نمي کند و من به دنبال اين روزهايم که با چشم هايت سخن بگويم 

افسوس ...افسوس من همه ي زيبايي ها را تنها در چشم و اشک خلاصه کردم و تو باز هم روزه ي سکوت گرفتي!!

پاييز است و هواي درد ودل -دردو دل نمي کنم مي دانم تو خودت درد و دلي! من حرف مي زنم و تو فقط بشنو...
خورشید دلم را که ربودی هیچ،سکوت کردی تا ابر های آسمانم ابری شدند  اینجا روی این برگ های بی خط چه بنویسم از دره های عجیب زندگی از دشت های سبز خیال ، يا از قلمي كه اين روزها فقط براي تو مي نويسد و یا از ماهی های آرزو که در خزان بی بهار در این حوض پرسه می زنند برای مخاطبی از دور،

خوب می دانی این روزها واژه ها برایت ساز بندری می زنند و تو با تمام سکوت نامنظمت که با صبوری لحظه ها رو می نویسد .با من در جدالی..
ومثل همیشه آهسته آهسته روی کاغذ می نویسی:
دوستتت دارم...

....و تو هی می نویسی........