....تو بیاا
از دل شب قدم زنان می آیم و می آیم
تا دوقدمی صبح هم آمدم
اما اینجا همیشه گرگ و میش است
هیچ زمان طلوع خورشید، رنگ صبح، شبنم صبحگاهی راندیدم
حسرت روشنائی دارم
اینجا همیشه شب به نیمه رسیده ست
اینجا همه خوابند و من بیدارم
هیچ زمان دو چشم من سرسازش ندارند
غزل غزل رقص در دلم مرده است
قطار قطار احساس از دلم رفته ست
بغل بغل نت های شادی، اسیر در مضراب گیتار زندگی ام شدند
دریا دریا عطش هیجان جوشش و خروش ، در وجودم طغیان دارد
بیم از آن دارم که درحسرت دیدار فردائی روشن
در دهان گود زمین درخاک کشیده شوم
باز هم درتاریکی مطلق
پس تو به دیدارم بیا، توئی که در سرزمین نور و شادی و روشنائی غرق هستی
سوغاتی از دیار جنبش و شعف برایم باخویش بیار
تو به دیدارم بیا
که دلم بس تنگ است و ره بسته ست
................................................
تا دوقدمی صبح هم آمدم
اما اینجا همیشه گرگ و میش است
هیچ زمان طلوع خورشید، رنگ صبح، شبنم صبحگاهی راندیدم
حسرت روشنائی دارم
اینجا همیشه شب به نیمه رسیده ست
اینجا همه خوابند و من بیدارم
هیچ زمان دو چشم من سرسازش ندارند
غزل غزل رقص در دلم مرده است
قطار قطار احساس از دلم رفته ست
بغل بغل نت های شادی، اسیر در مضراب گیتار زندگی ام شدند
دریا دریا عطش هیجان جوشش و خروش ، در وجودم طغیان دارد
بیم از آن دارم که درحسرت دیدار فردائی روشن
در دهان گود زمین درخاک کشیده شوم
باز هم درتاریکی مطلق
پس تو به دیدارم بیا، توئی که در سرزمین نور و شادی و روشنائی غرق هستی
سوغاتی از دیار جنبش و شعف برایم باخویش بیار
تو به دیدارم بیا
که دلم بس تنگ است و ره بسته ست
................................................
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ ساعت 16:24 توسط مجتبی( 7 )
|