نیستی!!اما هنوزم هم برایت میگویم !

(دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد)

نوشته هایت هست-اما من هنوز اینجا براایت می نویسم

برای تو می نویسم، نامه هایی را که هیچ گاه پست شان نخواهم کرد.

برای تو می نویسم که تمام نامه های نانوشته ام را خوانده ای و می خوانی؛ که تمام نامه هایم را بی غلط می مي داني!

تمام سطرهای ننوشته ام را برای تو نگه داشته ام؛ تویی که صدای باران های عاشقانه را از ناودان ها نمی پرسی.

برای از تو نوشتن باید تمام دریاهای آبی را در این خود کار آبی بریزم؛ شاید بتوانم آبی تر از همیشه بنویسمت؛ حتی آبی تر از آسمان آبی ، حتی از روزهایی که در رویاهای دور و درازم دارم.

برای تو می نویسم؛ تویی که برایت نوشتن، همیشه سخت است، تویی که تمام پنجره ها دوستت دارند؛ حتی بیشتر از آفتاب، بیشتر از بهار، بیشتر از طراوت شمعدانی های باران خورده که در مهی رویایی غوطه ورند.

تویی که نفس هایت از عطر صبح سرشار است. تویی که جنگل ها گیسوهایشان را به دست بادها می دهند، شاید در عطر همیشه بهاری ات غوطه ور شوند.

می خواهم اشک هایم را برایت پست کنم.

می خواهم اشک هایم را به پای پرستوهایی گره بزنم که پر می کشند تا دورهای دور. من هنوز نگران سیب های نرسیده ام.

هنوز هم نگران گنجشک های بی لانه ای هستم که پشت زمستان هایی دراز، بعد از مرگ جوغولوم خاص فراموش شده اند. هنوز نگرانم که مبادا فاصله بهارها با زمستان کم شود.

هنوز نگرانم که باغ های پاییزی چرخاب، بهار را فراموش کنند و برای همیشه به خواب زمستانی بروند.

سال ها است که کفش هایم جاده ها را از یاد برده اند. کی می توانم در هوایی پر از عطر نفس هایت، دو رکعت نماز بگذارم؟

شاید هنوز خانه سیاه دلم آماده مهمانی ات نیست؛ پس کی این خانه را آئینه بندان می کنی؟

کاش موج های ناآرام زاينده رود، مرا به سمت جزیره های دور دست تو غرق کنند!

تویی که اقیانوس های جهان در پیراهنت گم می شوند.

نمی دانم کدام فروردین، مرا در ناگهان آمدنت شکوفه خواهد کرد، کدام بهار، کدام...؟!