خسته ام

خسته ام از نبودنت......
يادي از ما نمي‌كني.... می دانی ثانیه ثانیه نگران بودنت هستم و من هنوز از این ور دیوار باغ های چرخاب با دست هایم برایت احساس بازی میکنم..می بینی؟؟
ما كه پرپر زديم از دلتنگي و تو كه ايستادي و ...
صبوري مي‌كنم... صبوري ..... شايد راست مي‌گفت:صبر بهتر است اما کو یارای صبر ...

چه ساده می نگریم چه ساده می گذریم و من چه ساده و سخت روزهایم شب می شود

« تو قول دادي پس سكوت كن»
 و من هم نیزسكوت مي‌كنم. من و تو مبتلا به یک دردیم..
قول دادم. قول دادم هرآنچه را كه تو بگويي و هرآنچه را كه تو بخواهي؛ بي‌سخني پيش و پس.
راضي‌ام به رضايت تو و نيازمندم به نگاهت.
راضي نيستم مي‌داني و مي‌دانم كه اين نبود آنچه مي‌خواستم.

شــــــب که نفس می کشد، شب بوهای خاطره ام در شهر به پرواز در می آیند و تا آن سوی آسمان های تاریک رد پا به جا می گذارند. دوست دارم ردپای آنها را دنبال کنم تا به جایی برسم که ...

هر لحظه ام را به تو می سپارم و دوباره امانتی دوباره می دهمت ! لحظه ای دیگر و جمع لحظات ، شبانه ای دیگر را رقم خواهد زد.......


باز پیچک های روی دیوار حياط ذهنم را مشغول می کند. دو جنس مخالف یکی دیوار دیگری گیاه

یکی سرد و دیگری گرم ! اما به چه آسانی در هم ادغام شدند با خود فکر کردم چگونه است؟؟؟

پیچک را می گویم.... به دور هر چه می خواهد می پیچد با او مانوس می شود و اگر آن را نچینی هرگز از آن جدا نمی شود بالا می رود....می پیچد...

کاش روح آدمی هم مثل پیچک بود....


مي‌داني كه حالا پا به پاي روز گار میدوم و  شرایط این روزهابي‌پناهي و  خستگي را قرقره مي‌كنه و  دلم مي‌خواست كه اينجا نبودم و  مي‌رفتم جايي كه....

همه من! امشب با تو سخن ها دارم. می شنوی که...؟ اشکم را که می بینی؟ ؛ امشب پرده دری می کند

آه... امشب خود را دچار می یابم. ای کاش دست و پایم در بند تو بود؛ قفل های پولادین همه قلبم را پوشانده اند. امشب تپش های من نیمه تمام مانده اند. نفس هایم بریده بریده شده اند
...امشب در دفتر خود واژه ای جز "دچار" نمی نویسم


پ.ن: در پی نظراتی که برای این مطلب آمده چندین نفر برداشت اشتباه کردند که برداشتشون درست نبوده البته قبول هم دارم که این مطلب کج تابی هم دارد... ضمنا از کسایی که نظرشون بنا به دلایلی تایید نشده معذرت می خواهم ..برقرار باشید