من که یادم می ماند
نشسته بودی کنج اتاق، یادت هست؟ پروانه های شوق از نگاهت پر می کشیدند و بر دلم می نشستند. من نیز گل سرخ سینه ام را محمل فرودشان ساخته بودم.
از دلم شهد محبت بر می داشتند و در کام تو می ریختند. تو نیز مرا جرعه نوش قلمت کرده بودی و میهمان چشمانت.
پاسخ لبخند را لبخند بود و بوسه های نگاه، ترنم دل هایمان را دو چندان می کرد
دستت به گردش قلم بر روی کاغذ کاهی دلم ودلت به ذکر عشق. من نیز شیفته ی نجوای دلت. کلامت برایم مسکن بود و جرعه نوش زبان با احساست. نمی دانم یادی برایت باشد در دنیای ثانی اما من که یادم هست .
و من قامت رعنایت را می نگریستم، و دل را به صفایت خوش می کردم
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:26 توسط مجتبی( 7 )
|