وقتی که گل در نمیاد،سواری اینور نمیاد کوه و بیابون چی چیه؟
وقتی که بارون نمیاد،ابر زمستون نمیاد این همه ناودون چی چیه؟
روزگار غریبی است،
پر از انسانهایی که به زنده بودن عادت کرده اند.
آدمهایی که هنرمندانه قادرند خیره در چشمان هم به مشکلات خود بیاندیشند.
پر از سلام هایی که سردتر از برف کوهستان و خشک تر از شب بیابان هستند.
پر از دعاهایی که در نطفه خفه می شوند و لبریز از دردهایی که محرمی برای بازگو شدن نمی یابند.
روزگار غریبی است،
روزگاری که عادت کرده ام در روزهای آرامش بیقرارتر باشم که بارها سکوت قبل از طوفان را چشیده ام ،
خنده قبل از گریه را، جفای بعد از پیمان را و وداع بعد از اولین سلام را.
من این روزگار را دوست ندارم، مردمانش را نمی شناسم. در این بازار من گم می شوم.
در این بازار جنس اصیل خریداری ندارد. خنده های غیر واقعی، گریه ها ی ساخته گی و عشق ها ی چینی..
دوست دارم روزگاری بسازم پر از عطر نفس های پاک ،
لبالب از زنگ خنده های ناز اصیل،
سرشار از طنازی چشمان خمار کسایی که دوستشان داریم و پر شور از لحن جادویی کلامشان.
این حق من است.حداقل خیال آن.
و می دانم که هیچ کس به جرم رقص با خیال کسی زندانی نشده است.
پس عشق بازی می کنم با رویاهایم در دنیایی که وجود واقعی شان گرانتر از آنی است که در وهم من آید.
آه بگذار خیال کنم که صداقت را قرقره می کنند... و در کنار هم از این روزگار غریب لذت می برند
روزگار غریبی است.
دیگر خیال هم ره به سرابم نمی برد.