می خواهم دست هایت را بگیرم...
می خواهم چشم هایت راببندی...

نه اینکه دیگر نبینی!که با من ببینی...
که یک قدم دستان من،چشمان تو باشد و قدم دیگر دستان تو ،چشمان من...

می بینی راه چه کوتاه شده ست؟
می خواهی دور بزنیم؟

.............................................................

با تو از رویا خواهم گفت...
از حدیث شب...
از نجوای پرستوهای نشسته روی شاخه های بید...
از راز غنچه،از رویای گل...
از داغ شقایق...
اما به شرطی!
به شرط آنکه بیایی به زیر سقف آسمان...زمانی که چشم آفتاب دور است...
زمانی که که ماه غریبانه،مهر می نوازد...
و ستارگان سفره می چینند بر پهنای جهان...
آمدی؟
رازی نمی ماند اگر؛بشنوی سکوت را...
همین...