من به مات ِ صحنه شطرنجت خو کرده ام
آسمان که ابری می شود در من حس غریبی بیداد می کند صبرم می ستاند و شوقم فزون می کند یکپارچه رویا می شوم ، پر می گیرم و دستان تو را فریاد می کنم و به یاد ضیافت دونفره مان مي افتم...
دستان پر از خالی من را ببین که عشق را فرياد مي زند و چه ساده تمام آرزوهایش را برایت هدیه آورده است یک سبد پر از گل های وحشی که دست هیچ بشری بدان نخورده است، یک خورچین پروانه، دو صد قاصدک که خسته از بادگردی ایام هستند، یک بغل مهربانی، یک بغچه احساس و یک قرآن قَسم که تو فقط تو آیه حیات من خواهی بود،
يادت مي ماند!! كه من جلوي چشمانت هميشه كم آوردم وآخرین امید های نجات هم پرپر شد.من مرد این کارزار نبودم که قبل از نبرد،، تسلیم شده بودم که کشتن هزار مرد با دندان مسلح آسانتر از شکیب در مقابل جادوی چشمان توست. که آنها اگر جان می درند تو ایمان می بری که اگر ایمان مرد جنگ را بگیری جانش غنیمت کم بهایی خواهد بود که حتی به درد دشمنش هم نمی خورد اری من در مقابل چشمانت تسلیم شدم اما به این شکست می بالم که حاصلش اسارت چون تویست و نهایتش عشقیست که به صد دین و ایمان ارزد
آه ...که من سردار شکست خورده ِ بیرق شکسته ِ اسیر ِ فاتح ام ..فاتح دژ بلند عشق.. اسیرسبزینه نگاه تو
تو كه باشي بيشتر ياد خدا مي افتم و دعا هايم رنگ استجابت مي گيرند
با تو ستاره ها روشن ترند ابرها کوتاه تر و چینه ها بی معنا تر
تو که هستی...!
پاییز با حیات خانه ما غریبه است و درختان همیشه سبزند مثل سبزی سیال روح بی تاب ما
آه! که این آرامش چقدر زندگی ساز است!این انتظار چقدر تاب آوردنیست
پس باش تا بهتر و بهتر باشیم...