تقدیر چنین رقم خورده
وتنها یک چیز جان می کند و آن
اتفاق ساده ی بین نگاه هاست
.......
طغیان اشکهایم را به زمینهای عقیم دوست داشتن میرسانم
شاید این برهوت میلاد جوانه را خوش آمد گوید
من هفت۷ قرن در انتظار تو بودم
.......
مطمئن باش
اقرار می کنم
وقتی آنقدر تنها شدم که افقها
صدای مرا نشنوند
پس فعلا" صدای این ضبط کهنه را بلند کن
(بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.... بی خیال قلبی که این همه تنها مونده)
می خواهم
چایی ام را بی دغدغه بخورم
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:36 توسط مجتبی( 7 )
|