دلم برای کودکیم تنگ شده... کودکی جاده های خاکی… کوره راه های قدیمی ... جاده های نمناک، بوی کاهگل.. عجیب دلم برای کودکیم تنگ شده...

 جاده های خاکی بهتر تو را به یاد می آورند که لبریز بودی از مرزهای سر سبز و پرواز کفتر چاهی ها. کوره راه هایی که از کنار جویبارها عبور میکردند و با بابونه ها سفره عاشقی پهن کرده بودند. جاده هایی که با علف ها، احساس بازی می کردند. احساس هایی که عمق جوب های تنهایی را خوب می فهمیدند. مرز های باران زده را که از دل شبدرها می گذشت و پونه های وحشی که لابلای سبزه ها جا خوش کرده بودند.تو بهتر یاد می آوری یا این جاده هاا.....

یونجه زارها نشانی تو را هنوز به خاطر دارند. خاطره بالا رفتن از درخت توت های چرخاب و دست درازی به لانه نور هنوز زیر سایه آن درخت عصا بدست پابرجاست و استوار.

هنوز تو بهترین یادگاری تخته سنگ کنار جوب دی هستی که پا از خاطرات خیس بیرون نمی کشید که البته لیزیش به قول صفر اسمال مثل تخته سنگ شاهخراسان بود .

 وقتی به کوچه باغ های  مه آلود خاطره ها سفر می کنم. تو بوی ریحان های ناب، اسد خدا بیامرز را می دهی.  همیشه بوی دود سیب زمینی های پخته  از دورقاب قشنگی پای سایدون(سایبان) درست می کرد. 

وقتی لب بر لب کانال سد می گذاشتم از تو سیراب می شدم. تو بودی که در جویبار جاری بودی. و من چه آرام قدم می زدم در آب های خیس. چه هماغوشی زنده ای بود وقتی به هم می پیچیدیم. تنگ هم. وقتی چنان نزدیک همدیگر را می فهمیدیم . حالا چه دور است فاصله ها ..چه دور است بو و نگاه های ناب....همه چیز مدی شده....حتی تو حتی من........ومن و تو با خاطره هایش زندگی می کنیم