این روزها خسته ام از حرف هایی که دچار قید و بند اند دچار تشبیه استعاره و مجاز..

این روزها دچار احساساتی هستم که  گویی قسمت من است!

این روزها شعرهایم در بی مزگی روزهایم ته کشیده است و این روزها را سر سری  سر میکشم

عادت می کنم ...نمی کنم ...خواهم کرد ....نمی دانم؟!!
به بي تفاوتي...به ساده رد شدن...از كنار مردمانی كه بي تفاوتند....
كه ساده نيستند...
كه...
بگذريم...
يادم هست كه نبايد زود  قضاوت كنم!!! تقصیر خودم نیست کودکیم این روزها عجیب بازیگوش شده است...

نه شاعرانگیم گل می کند و نه بوی دوستی ...می دانم هوا هوای خوبی نیست هوس سفر دارم

خاطرهایت عجیب بر ذهنم ماندگارند که دلیل بی حوصله گی اند دلیل این که با شاعرانگی هایم غریبم با خودم با وقت هایم

می دانی چه خوب می شد این روزها می رفت ...

می رود... خواهد رفت...و این روزها همه باید بروند مقصد نامعلوم است ...البته همه فقط قصد رفتن دارند به کجا و برای چه نمی دانند البته فقط قصد دارند!!

رفتن هم رفتن تو....