...لحظه های ناب هم میگذرند
خرسند شدیم از این که امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
امروز رنگی دگر بود برایم؟!؟ انگار بود البته شاید!!
خانه ای ساخته ام که کاغذ دیواری آن برگ های چنارهای کناره ی دستک و رودخانه است و از چلچراغهای آن اشک های زلال شوق دیدار می تابد ودر آن جز تابی که چشمان حسین (منزوی) در قاب و این شعر (که می گوید :قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود ... قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز...)که واژهایش به من زل زدند، هیچ اسبابی نیست .
و اما امروز خانه ای ساخته ام بی در و پنجره ، بی دیوار اما با صفا..........
باز هم تفکراتم بوی اصالت گرفته اند بوی شراب چند ساله می دهند که باید امروز اینقدر فکرهایم را بور بزنم تا تک دل جلویم بنشیند تا غبار خاطرات را از دیروز ها بشود زودود و صبح زمستانیُ را با کرسی خاطرات گرم کرد ،
و گاهی چه بد است با خاطرات زندگی کردن
در فصل سرد سال سخن از گل های شکوفا شده با آینه و سخن از سرود های سر به فلک کشیده با صبح ،به کویری می رسد که خورشیدش عاشق سوزاندن آدم هاست . این پرستو ها فوج فوج از راه می رسند و می روند اگر کویر اینجا بر پا شده باشد ....
و آنگاه یک لحظه ی ناب رقم خواهد خورد
گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
و...میگذرد و خاطره می شود و خاطره هم چه خوب و چه بدش افسوس دارد....