دل از اندوه عاری بود و پرنده ی خیال در آسمان رویا بال شادی می زد . زندگی سبز بود زیر سقف خانه مان و ما نهالی کوچک بودیم بی شاخ و برگ . ناگاه شبح بلند بلوغ از بالای سرمان گذشت و خواب سبز خردسالی هامان پژمرد. همه جا توفان شد و همه چیز پاییزی نمی خواستیم . اما با تلاطم دریایی که جزیره ای خرد در آن بودیم از آستانه بزرگسالی هم گذشتیم و شدیم یکی از صدها هزار جزیره دور افتاده از هم . که گاهی قایقی با سرنشین لبخند،مهربانی یا امید سکوتش را میشکند و گاهی همین مسافر با صورتکی می فریبدمان و زخمه ای می زند و می رود و  اینگونه است که گذر زمان زندگی را زیبا می کند

ومن اکنون به دنبال گهواره ام میگردم تا با نوازش آن قصه های از یاد رفته ی مادر را به یاد آورم به خواب روم و خوابی سبز ببینم خواب دوران زیبای کودکی. زمانی که به چیز های بی ارزش می خندیدیم و خود نمی دانستیم عمر گریه هایمان چه کوتاه و زود گذر است .

ما نمی دانستیم وقتی بزرگ می شویم دیگر نمی توانیم از مرز رویا و حقیقت بگذریم . لحظه ای روی ماه تاب بخوریم و باز مورچه خیالات خود را وزن کنیم . آن روز ها،تنها غصه ی ما نداشتن یک بادبادک رنگی بود. اما حالا غصه هامان.....

و حالاست که حق داریم بایستیم . برای یک لحظه گذر تند عمر را نظاره کنیم آهی بکشیم و آرزو کنیم کاش هنوز بچه بودیم